درخواستی
#درخواستی
#تکپارتی
وقتی دعوا کردین و......
_مینجی میشه بس کنی؟ سرم درد میکنه قشنگم
+چرا باید بس کنم؟ ها؟ تو فقط به فکر خودتی عوض.......
دخترک با سیلی که از مرد روبه روش خورد حرفش نصفه موند
......+
_مین....مینجی عزیزم
+دستتو بهم نزن(بغض)
ویو راوی
مینجی پالتوش رو برداشت و از خونه رفت بیرون و چان موند و اون همه پشیمونی ساعت ۲ شب شده بود چان نگاهش به در بود که یهو در خونه باز شد و جسم مینجی توی چارچوب در ظاهر شد
چان نزدیک مینجی شد و دستاش رو دو طرف شونه ی مینجی گذاشت و با صدایی که استرس و پشیمونی توش موج میزد
لباشو از هم فاصله داد:
_حالت خوبه؟
مینجی دستای چان رو پس زد و رفت به سمت کاناپه و روش دراز کشید چشماش رو بست
_عشقم، لطفاً از دستم ناراحت نشو من نمیخواستم بزنمت
+میشه ساکت شی؟ میخوام بخوابم
_حداقل بیا روی تخت بخواب کمرت تا صبح درد میگیره
+مهم نیست
چان لامپ رو خاموش کرد و رفت طبقه بالا مینجی هم وقتی که از نبودن چان مطمئن شد آروم و بی صدا شروع کرد به گریه کردن چون امشب مثل شب های دیگه خبری نه از بغل کردنای چان خبری بود و نه از کلمات محبت آمیزی که قبل از خواب بهش میزد....
(صبح)
ویو چان
وقتی بیدار شدم دیدم مینجی خوابه پس تصمیم گرفتم که برم توی آشپزخونه و مشغول درست کردن صبحانه ی مورد علاقه ی مینجی بشم دیگه تقریبا داشت حاضر میشد که مینجی هم بیدار شد
_صبح بخیر خوشگله
......+
_بی تربیت
رفت سمت سرویس بهداشتی و کارای لازمو انجام داد و اومد توی آشپزخونه و رفت در یخچال رو باز کرد
_بیا سر میز بشین
بدون اینکه نگاه کنه صبحانه چیه جواب داد:
+نمیخوام
_آها خیلی حیف شد که نمیخوای چون بیبیم بپ داریم (یه نوع غذای کره ایه)
سریع سرشو چرخوند
+چی؟؟
_چیشد؟ تو که قهر بودی بعدشم فکر کنم گفتی نمیخوای
+نه کی گفته نمیخوام تازه قهرم نیستم
_پس غرورت کو دختر؟؟
+غذا مهم تر از غروره(سروده ای از سئو چانگبین😂😂😂)
_الان باهام آشتیی دیگه مگه نه؟
+اره اره
مینجی اومد بوسه ای روی گونه ی چان گذاشت و نشست سر میز و شروع کرد به خوردن......
#تکپارتی
وقتی دعوا کردین و......
_مینجی میشه بس کنی؟ سرم درد میکنه قشنگم
+چرا باید بس کنم؟ ها؟ تو فقط به فکر خودتی عوض.......
دخترک با سیلی که از مرد روبه روش خورد حرفش نصفه موند
......+
_مین....مینجی عزیزم
+دستتو بهم نزن(بغض)
ویو راوی
مینجی پالتوش رو برداشت و از خونه رفت بیرون و چان موند و اون همه پشیمونی ساعت ۲ شب شده بود چان نگاهش به در بود که یهو در خونه باز شد و جسم مینجی توی چارچوب در ظاهر شد
چان نزدیک مینجی شد و دستاش رو دو طرف شونه ی مینجی گذاشت و با صدایی که استرس و پشیمونی توش موج میزد
لباشو از هم فاصله داد:
_حالت خوبه؟
مینجی دستای چان رو پس زد و رفت به سمت کاناپه و روش دراز کشید چشماش رو بست
_عشقم، لطفاً از دستم ناراحت نشو من نمیخواستم بزنمت
+میشه ساکت شی؟ میخوام بخوابم
_حداقل بیا روی تخت بخواب کمرت تا صبح درد میگیره
+مهم نیست
چان لامپ رو خاموش کرد و رفت طبقه بالا مینجی هم وقتی که از نبودن چان مطمئن شد آروم و بی صدا شروع کرد به گریه کردن چون امشب مثل شب های دیگه خبری نه از بغل کردنای چان خبری بود و نه از کلمات محبت آمیزی که قبل از خواب بهش میزد....
(صبح)
ویو چان
وقتی بیدار شدم دیدم مینجی خوابه پس تصمیم گرفتم که برم توی آشپزخونه و مشغول درست کردن صبحانه ی مورد علاقه ی مینجی بشم دیگه تقریبا داشت حاضر میشد که مینجی هم بیدار شد
_صبح بخیر خوشگله
......+
_بی تربیت
رفت سمت سرویس بهداشتی و کارای لازمو انجام داد و اومد توی آشپزخونه و رفت در یخچال رو باز کرد
_بیا سر میز بشین
بدون اینکه نگاه کنه صبحانه چیه جواب داد:
+نمیخوام
_آها خیلی حیف شد که نمیخوای چون بیبیم بپ داریم (یه نوع غذای کره ایه)
سریع سرشو چرخوند
+چی؟؟
_چیشد؟ تو که قهر بودی بعدشم فکر کنم گفتی نمیخوای
+نه کی گفته نمیخوام تازه قهرم نیستم
_پس غرورت کو دختر؟؟
+غذا مهم تر از غروره(سروده ای از سئو چانگبین😂😂😂)
_الان باهام آشتیی دیگه مگه نه؟
+اره اره
مینجی اومد بوسه ای روی گونه ی چان گذاشت و نشست سر میز و شروع کرد به خوردن......
- ۸.۹k
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط