{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⁦⁦⁦✧wolf✧⁩⁦

⁦⁦⁦✧wolf✧⁩⁦
✯part:⁴⁴
صبح کلی خوابیدن جنا وقتی چشم هایش رو باز کرد تهیونگ توی تخت نبود بلند شد و دوش گرفت لباس هاشو رو پوشید و اتاق رو مرتب کرد رفت طبقه پایین که تهیونگ رو درحال چیدن میز صبحانه دید
جنا: فکر کردم رفتی
تهیونگ‌ برگشت و لبخند زد
تهیونگ: صبح بخیر
جنا رفت توی بغلش و تهیونگ چونه اش رو روی سر جنا گذاشت
تهیونگ: نه به دستیارم گفتم امروز برنامه رو خالی کنه اصلا این مدت ما باهم وقت نگذروندیم
جنا به تهیونگ نگاه کرد و بوسه ای روی لب هایش گذاشت سمت میز چیده شده رفت و نشست
تهیونگ: بانوی من قهوه میل دارید
جنا: آره
تهیونگ خندید و فنجون قهوه رو جلوی جنا گذاشت
⁦Ó⁠╭⁠╮⁠Ò⁩
خوشگلا چون این مدت فکرم درگیر بوده اصلا نمی‌دونم داستان رو چطور پیش ببرم هیچی توی ذهنم نیست اگر ایده ای دارید بگید مشتاقانه مینویسم ✨❤️
شرمنده واقعا هیچی تو ذهنم نیست 💔🥲
_____________________________________
#فیک #بی_تی_اس #جونگکوک #داستان #سرگرم_کننده #کیم_دو_یون #my #تهیونگ #هیونا #BTS #بهترین_فالوورای_دنیا #جنا
دیدگاه ها (۲)

⁦⁦⁦✧wolf✧⁩⁦✯part:⁴³شب تهیونگ برگشت خونه جنا توی آشپزخونه مشغ...

⁦⁦⁦✧wolf✧⁩⁦✯part:⁴²از وقتی جنا برگشته بود تهیونگ بیشتر مراقب...

⁦⁦⁦✧wolf✧⁩⁦✯part:¹⁹بعد از رفتن بورام تهیونگ به جنا نگاه کرد ...

⁦⁦⁦✧wolf✧⁩⁦✯part:¹³جنا تا متوجه تهیونگ شد ساکت شد برگشت و به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط