{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

‌#بادیگارد_سرد_من

‌#بادیگارد_سرد_من



پارت ⁸

ویو لارا__

____لبخندی بر لبِ خونین


با تمامِ قدرتی که در وجودم باقی مانده بود، خودم را صاف نگه داشتم. پشتِ دستم را روی لبم کشیدم و لکه‌ی خون را پاک کردم. هوایِ سردِ عمارت، در ریه‌هایم می‌سوخت و هر نفس، تیرِ خلاصِ دیگری به پهلویم می‌زد....

نگاهم را به سمتِ یونگی، که حالا با قدم‌های سریع به سمتم می‌آمد، انداختم. صورتش، با آن ابروهایِ درهم کشیده، نشان از نگرانی یا شاید شک داشت...

با صدایی که سعی کردم لرزشِ کمی داشته باشد، جواب دادم:

“بله، رئیس. من… خوبم.”

لبخندی کم‌رنگ زدم، لبخندی که بیشتر شبیه به زخمی بود تا شادی.
یونگی ایستاد و با دقت به صورتم خیره شد. نگاهش بینِ چشم‌هایم، لب‌هایم و بعد، به لکه‌ی احتمالیِ خون روی لباسِ سیاهم می‌چرخید. انگار که سعی داشت از لابه‌لایِ ظاهرِ آرامم، حقیقتِ پنهان را بیرون بکشد...

“مطمئنی؟ رنگت پریده. و اون لکه… چیه؟

صدایش آرام بود، اما تهدیدآمیز.

نفسِ عمیقی کشیدم. این لحظه، لحظه‌یِ فروپاشی یا مقاومت بود. باید انتخاب می‌کردم.

“فکر کنم… یه کم… سرگیجه گرفتم. دیشب خوب نخوابیدم.”

با کمی مکث، ادامه دادم:

“اون لکه هم… شاید… از یه چیزی ریخته باشه روم.”

یونگی چند لحظه به چشمانم خیره ماند. در آن نگاه، گویی تمامِ گذشته‌یِ من را می‌خواند، تمامِ دروغ‌هایم را می‌دید. اما بعد، آهِ آرامی کشید....

“باشه. بهتره بری استراحت کنی. این روزها خیلی به خودت فشار میاری.”


با این حرف، به سمتم نیامد، مرا لمس نکرد، فقط عقب رفت و اجازه داد که من مسیرم را بروم. انگار که قانع شده بود، یا شاید هم ترجیح می‌داد که فعلاً در موردش فکر نکند.
با قلبی که هنوز به شدت می‌تپید، از کنارش رد شدم و به سمتِ اتاقم رفتم. هر قدم، نبردی بود بر علیه درد و ضعف. اما پیروز شده بودم. حداقل برای حالا.




ادامه دارد...



نظر بدین تو کامنتا و لایک کنیددددد🔪🔪
دیدگاه ها (۵)

مرد بی رحم

#in_your_eyespart_9۱ویو کایلا آروم چشمامو باز کردمچند ثانیه ...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_11_دیگه نترس من پیشتم..مظلوم...

★彡   Part 50 彡★ ( رینا ) حس کردم نمیتونم نفس بکشم.اکسیژن این...

پارت ۳ ویو ا.ت یونگی چند لحظه چشماش رو بست و نفس عمیقی کشید ...

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلـایـیpart_16ویو میراچند ثانیه فقط ...

پارت ۴۹ — آخرین دیداریونگی چند دقیقه همان‌جا ایستاده بود.انگ...

✦ اولین گناه ✦فصل یازدهم: خونی که روی شن ریخت---یک لحظه سر ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط