تتو آرتیست من part
تتو آرتیست من² [part¹]
*ا/ت ویو*
تو این دو هفته شبام رو به امید اینکه دوباره جونگکوک رو ببینم، روز کردم. عین همهی روزا صبح آماده شدم و رفتم کافه، امروز برعکس بقیهی روزا اصلا به این امید نداشتم که جونگکوک بیاد کافه، مرتیکه بزدل ترسو، حتی نیومد کافه ته سعی کنه من رو برگردونه و معذرت خواهی کنه. همیشه سعی میکردم به خودم امید بدم که اون بهم خیانت نکرده، اما انگار باید قبول میکردم که بهم خیانت کرده. توی این دو هفتهی گذشته فقط برام کادو های گرون قیمت برام میفرستاد. مرتیکه گاو، فکر کرده من عین بقیهی دخترام که عاشق پول و چیزای گرون باشم؟ منم همهی کادو هاش رو برمیگردوندم. مرتیکهی بیناموس، عین همهی روزا کلی مشتری اومد، با کلی سختی و ناراحتی روزمو شب کردم. دوباره باید میرفتم خونه و میخوابیدم و دوباره شبم رو روز میکردم.
زندگی برام هیچ معمایی نداشت، انگار یه جسمم که هیچ روحی توی بدنش نداره، خالی از پوچی و احساسات. واقعا زندگی برام ناامید کننده بود. رفتم توی خونه و لباسامو عوض کردم. تو این مدت خورد و خوراکم خیلی کم شده بود. باورم نمیشه که بهم خیانت کرده بود.
×ا/ت بیا شام!
+نمیخورم میل ندارم (با داد از توی اتاقش گفت)
یهو در باز شد و مامانم اومد توی اتاقم.
×ا/ت چت شده؟ چرا چند روزیه که اصلا غذا نمیخوری؟... بیا حداقل یکم غذا بخور.
+خیله خوب... باشه میام.
با اکراه از اتاقم رفتم بیرون و روی صندلی کنار اُپن نشستم، مامانم غذا رو برام توی
ظرف ریخت، یه قاشق برداشتم و خواستم بخورم که صدای آیفون بلند شد، یعنی کیه؟
×منتظر کسی بودی؟
+نه!
×من میرم در رو باز کنم.
+نه من میرم!
اگه جونگکوک باشه چی؟ نه بابااااا، اون عوضی ترسو هیچوقت اینجا نمیاد. در خونه رو باز کردم و رفتم توی حیاط و به سمت در حیاط رفتم. در رو باز کردم و... هاااا؟ چرا هیچکس نیست؟ به دور و برم نگاه کردم، اما... هیچکس نبود. به پایین نگاه کردم، چی؟ اینو کی فرستاده؟ اگه اون عوضی... اصلا اون از کجا میدونست که من... نمیتونم اینو نبرم تو... خب... الان من اینو چطوری ببرم تو؟ جواب مامانمو چی بدم؟
*کوک ویو*
تو این دو هفته روزام رو به امید اینکه فقط یکبار، فقط یکبار دیگه صدای ا/ت رو بشنوم، گذروندم. روزا برام سخت میگذشت، براش هر کادویی که میفرستادم ، فرداش همون رو دم در خونم میدیدم. اگه هر دختر دیگهای بود قطعاً اون بلک کارت، کفش لوبوتین، سوئیچ ماشین، طلای ۲۴ عیار و شمش طلا رو قبول میکرد ولی انگار ا/ت مثل بقیه دخترا عاشق و مال و منال نبود، ای خداااااا، فقط میخوام یه روز برسه که دوباره ا/ت پیشم برگرده و هیچ امیدی ندارم جز یه امید... نامجون. ساعت ۸:۴۵ دقیقهی شب بود. این دو هفته برام سخت گذشت، برای برگردوندنش حاضر بودم دنیا رو به آتیش بزنم، خیلی میترسیدم که نتونم برش گردونم و برای عذرخواهی خیلی دیر شده باشه، حتی میترسیدم به نامجون بگم ولی بالاخره ترسم رو کنار گذاشتم و بهش زنگ زدم. بعد از چند تا بوق بالاخره جواب داد.
نامجون: الو... سلام!
-س-سلام! نامجون خوبی!
نامجون: مرسی آره خوبم... تو خوبی؟
-بخوبیت! چخبر؟
نامجون: هیچی سلامتی...
-میگم که...
نامجون: جانم؟
-یچی بگم.. میشه بهم کمک کنی؟
نامجون: بگو چی هست؟ اتفاقی افتاده؟
-یادته دو هفتهی پیش با پارتنر عکسم واسه کالوین کلاین عکس گرفتیم؟
نامجون: خب... آره...
-اون دخترهی عوضی بهم اعتراف کرد و بوسم کرد... همزمان هم ا/ت اومد توی اتاق و فکر کرد من بهش خیانت کردم و الان هم باهام کات کرده.
نامجون: اوه اوه! از این دراماتیک بازیاااا... عااام... خب میخوای چیکار کنم؟
-کمکم کن که برش گردونم! لطفااااا هیونگگگگگگ!
نامجون: خب... بزار یکم فک کنم...
-مثلا چیزی دوست نداره که براش بخرم و باهاش خرش کنم؟
نامجون: مثلا... ببین ا/ت از به رخ کشیدن و پول بدش میاد و بیشتر چیزای ارزون دوست داره... مثلا ساده ترین چیزی که دوست داره شیر کاکائو و پاستیله...
-همین؟ جدی؟ یعنی اونطوری بر میگرده؟
نامجون: مطمئن نیستم... ولی میتونی امتحان کنی... البته یه راه دیگه هم هست که احتمال برگشتنش بیشتر از خرید این خوراکیه!
-چی؟ چه راه دیگه؟
بالاخره بعد از مدت ها فصل جدید رو شروع کردم... واقعا فکر نمیکردم انقد از این رمان خوشتون بیاد... فداتون بشمممممممممم🤍
خیلی ذوقم ععععععععرررررررر✨️
پارت بعدی رو هم الان میزارم
بدرود✨️😆
شرط:
Like:25
Comment:25
*ا/ت ویو*
تو این دو هفته شبام رو به امید اینکه دوباره جونگکوک رو ببینم، روز کردم. عین همهی روزا صبح آماده شدم و رفتم کافه، امروز برعکس بقیهی روزا اصلا به این امید نداشتم که جونگکوک بیاد کافه، مرتیکه بزدل ترسو، حتی نیومد کافه ته سعی کنه من رو برگردونه و معذرت خواهی کنه. همیشه سعی میکردم به خودم امید بدم که اون بهم خیانت نکرده، اما انگار باید قبول میکردم که بهم خیانت کرده. توی این دو هفتهی گذشته فقط برام کادو های گرون قیمت برام میفرستاد. مرتیکه گاو، فکر کرده من عین بقیهی دخترام که عاشق پول و چیزای گرون باشم؟ منم همهی کادو هاش رو برمیگردوندم. مرتیکهی بیناموس، عین همهی روزا کلی مشتری اومد، با کلی سختی و ناراحتی روزمو شب کردم. دوباره باید میرفتم خونه و میخوابیدم و دوباره شبم رو روز میکردم.
زندگی برام هیچ معمایی نداشت، انگار یه جسمم که هیچ روحی توی بدنش نداره، خالی از پوچی و احساسات. واقعا زندگی برام ناامید کننده بود. رفتم توی خونه و لباسامو عوض کردم. تو این مدت خورد و خوراکم خیلی کم شده بود. باورم نمیشه که بهم خیانت کرده بود.
×ا/ت بیا شام!
+نمیخورم میل ندارم (با داد از توی اتاقش گفت)
یهو در باز شد و مامانم اومد توی اتاقم.
×ا/ت چت شده؟ چرا چند روزیه که اصلا غذا نمیخوری؟... بیا حداقل یکم غذا بخور.
+خیله خوب... باشه میام.
با اکراه از اتاقم رفتم بیرون و روی صندلی کنار اُپن نشستم، مامانم غذا رو برام توی
ظرف ریخت، یه قاشق برداشتم و خواستم بخورم که صدای آیفون بلند شد، یعنی کیه؟
×منتظر کسی بودی؟
+نه!
×من میرم در رو باز کنم.
+نه من میرم!
اگه جونگکوک باشه چی؟ نه بابااااا، اون عوضی ترسو هیچوقت اینجا نمیاد. در خونه رو باز کردم و رفتم توی حیاط و به سمت در حیاط رفتم. در رو باز کردم و... هاااا؟ چرا هیچکس نیست؟ به دور و برم نگاه کردم، اما... هیچکس نبود. به پایین نگاه کردم، چی؟ اینو کی فرستاده؟ اگه اون عوضی... اصلا اون از کجا میدونست که من... نمیتونم اینو نبرم تو... خب... الان من اینو چطوری ببرم تو؟ جواب مامانمو چی بدم؟
*کوک ویو*
تو این دو هفته روزام رو به امید اینکه فقط یکبار، فقط یکبار دیگه صدای ا/ت رو بشنوم، گذروندم. روزا برام سخت میگذشت، براش هر کادویی که میفرستادم ، فرداش همون رو دم در خونم میدیدم. اگه هر دختر دیگهای بود قطعاً اون بلک کارت، کفش لوبوتین، سوئیچ ماشین، طلای ۲۴ عیار و شمش طلا رو قبول میکرد ولی انگار ا/ت مثل بقیه دخترا عاشق و مال و منال نبود، ای خداااااا، فقط میخوام یه روز برسه که دوباره ا/ت پیشم برگرده و هیچ امیدی ندارم جز یه امید... نامجون. ساعت ۸:۴۵ دقیقهی شب بود. این دو هفته برام سخت گذشت، برای برگردوندنش حاضر بودم دنیا رو به آتیش بزنم، خیلی میترسیدم که نتونم برش گردونم و برای عذرخواهی خیلی دیر شده باشه، حتی میترسیدم به نامجون بگم ولی بالاخره ترسم رو کنار گذاشتم و بهش زنگ زدم. بعد از چند تا بوق بالاخره جواب داد.
نامجون: الو... سلام!
-س-سلام! نامجون خوبی!
نامجون: مرسی آره خوبم... تو خوبی؟
-بخوبیت! چخبر؟
نامجون: هیچی سلامتی...
-میگم که...
نامجون: جانم؟
-یچی بگم.. میشه بهم کمک کنی؟
نامجون: بگو چی هست؟ اتفاقی افتاده؟
-یادته دو هفتهی پیش با پارتنر عکسم واسه کالوین کلاین عکس گرفتیم؟
نامجون: خب... آره...
-اون دخترهی عوضی بهم اعتراف کرد و بوسم کرد... همزمان هم ا/ت اومد توی اتاق و فکر کرد من بهش خیانت کردم و الان هم باهام کات کرده.
نامجون: اوه اوه! از این دراماتیک بازیاااا... عااام... خب میخوای چیکار کنم؟
-کمکم کن که برش گردونم! لطفااااا هیونگگگگگگ!
نامجون: خب... بزار یکم فک کنم...
-مثلا چیزی دوست نداره که براش بخرم و باهاش خرش کنم؟
نامجون: مثلا... ببین ا/ت از به رخ کشیدن و پول بدش میاد و بیشتر چیزای ارزون دوست داره... مثلا ساده ترین چیزی که دوست داره شیر کاکائو و پاستیله...
-همین؟ جدی؟ یعنی اونطوری بر میگرده؟
نامجون: مطمئن نیستم... ولی میتونی امتحان کنی... البته یه راه دیگه هم هست که احتمال برگشتنش بیشتر از خرید این خوراکیه!
-چی؟ چه راه دیگه؟
بالاخره بعد از مدت ها فصل جدید رو شروع کردم... واقعا فکر نمیکردم انقد از این رمان خوشتون بیاد... فداتون بشمممممممممم🤍
خیلی ذوقم ععععععععرررررررر✨️
پارت بعدی رو هم الان میزارم
بدرود✨️😆
شرط:
Like:25
Comment:25
- ۱.۱k
- ۲۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط