{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#قطعه‌ای.که.مارو.به.هم.وصل.می.کنه

#قطعه‌ای.که.مارو.به.هم.وصل.می.کنه


#پارت7



-------------------------------------------------------


ریاکی:رین هفته بعد میاد توکیو!از نزدیک! تازه مردم هم می‌تونن برن ببیننش!

هیجان از تک‌تک کلماتش می‌بارید.

ریاکی: میشه بریم؟ فقط یه بار!قول میدم دردسر درست نکنم! قول میدم نمره‌هامم بهتر بشه!

بی‌آنکه منتظر جواب بماند دوباره شروع به حرف زدن کرد.

ریاکی: میدونی چیه؟ همیشه برام عجیب بوده...

چند لحظه مکث کرد.

وقتی بازی می‌کنه یه حس آشنا بهم میده. انگار قبلاً دیدمش.

خودش هم از این حرف خنده‌اش گرفت.

ریاکی:میدونم مسخره‌ست.من که هیچ‌وقت از نزدیک ندیدمش.

صدای تلویزیون از پذیرایی به گوش می‌رسید.

گزارشگر:

— ایتوشی رین امروز هم طبق معمول پس از پایان مسابقه از هرگونه مصاحبه شخصی خودداری کرد.

ریاکی:او همچنان از معدود بازیکنانی است که تقریباً هیچ اطلاعاتی از زندگی خصوصی‌اش منتشر نشده است.

ریاکی چشم‌هایش را ریز کرد.

ریاکی:نمی‌فهمم چرا انقدر همه چیز رو مخفی می‌کنه... مگه آدم چیزی برای پنهان کردن داشته باشه.

بعد شانه بالا انداخت.

ریاکی:البته به من ربطی نداره.من فقط می‌خوام یه امضا بگیرم.شاید حتی یه عکس!

در همین لحظه گزارشگر ادامه داد:

مراسم دیدار هواداران شنبه آینده در مرکز توکیو برگزار خواهد شد و تعداد محدودی از طرفداران امکان ملاقات مستقیم با ایتوشی رین را خواهند داشت.

ریاکی تقریباً از روی صندلی بلند شد.

ریاکی:ملاقات مستقیم؟! مامان! شنیدی؟! مستقیم!

صورتش از هیجان سرخ شده بود.

اما ناگهان انگار چیزی یادش افتاد.

ریاکی کمی ساکت شد و نگاهش به زمین افتاد.

بعد آرام‌تر از قبل گفت:

ریاکی: اگه بابام اینجا بود...احتمالاً باهام میومد، نه؟

فضای آشپزخانه برای لحظه‌ای ساکت شد.

ریاکی به ظرف‌ها و صدای آب خیره ماند.

ریاکی:همه دوستام حداقل یه چیزی از باباشون می‌دونن... اسمش... شغلش... اینکه چه شکلیه...

لبخند کوچکی زد، اما آن لبخند بیشتر شبیه پنهان کردن ناراحتی بود.

ریاکی: من حتی نمی‌دونم وقتی هم‌سن من بوده چه شکلی بوده...

و بعد دوباره سرش را بالا آورد و با همان شیطنت همیشگی گفت:

ریاکی:البته اگه اون رین باشه که خیلی خفن میشه!

و خودش از این فکر خندید، بی‌خبر از اینکه این شوخی بیشتر از چیزی که تصور می‌کرد به حقیقت نزدیک بود. 👀💔


قلب ا.ت با شنیدن حرف های پسرش تکیه تیکه شد برایش عذاب آور بود که پسرش را در این حالت ببیند او خوب می دانست که ریاکی حق داشت پدرش را بشناد اما ا.ت خوب این رو می دانست که پنهان کردن این موضوع به نفع همه بود.

ا.ت:من واقعا متاسفم...ما نمی تونیم بریم...

ا.ت دست کش هایش را در آورد و پیش بندش را باز کرد و به سمت ریاکی رفت و کنارش روی صندلی میز غذا خوری نشست.

ا.ت:فکر نکنم بتونم بریم من این هفته باید برم دنبال کار بگردم....

با اینکه حرف های ا.ت حقیقت بود اما چیزی بود که بیشتر شبیه فرار بود اون نمی تونست با رین روبرو بشه از دیدن رین می ترسد از دیدن اون نگاه سرد که بارها بهش انداخت شده بود خسته شده بود...

ا.ت:شاید دفعه بعد
دیدگاه ها (۳)

#قطعه‌ای.که.مارو.به.هم.وصل.می.کنه #پارت6--------------------...

#قطعه‌ای.که.مارو.به.هم.وصل.می.کنه #پارت5--------------------...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط