پارت ۱۱
پارت ۱۱
ساعت نزدیک ۱۰ صبح بود که گوشیم زنگ خورد.
با چشمهای نیمهباز گوشی رو برداشتم.
ـ الو...؟
ـ هنوز خوابی؟
همین که صداشو شنیدم، از جام بلند شدم.
ـ تهیونگ؟!
ـ آره.
ـ ساعت چنده؟!
ـ ده.
یه نگاه به ساعت انداختم.
ـ وای...
ـ نگو خواب موندی.
با خجالت گفتم:
ـ فقط... یکم.
صدای خندهش از اون طرف خط اومد.
ـ من پایین هتلم.
ـ چی؟!
ـ آروم باش، فرار نمیکنم.
ـ ده دقیقه... فقط ده دقیقه.
ـ ده دقیقهی واقعی یا ده دقیقهی دخترا؟
ـ کیم تهیونگ!
ـ باشه باشه... منتظرم.
تماس قطع شد.
با عجله حاضر شدم، موهامو بستم، کیفمو برداشتم و دویدم پایین.
همین که از در هتل بیرون اومدم، تهیونگ کنار ماشین تکیه داده بود.
تا منو دید، به ساعت مچیش نگاه کرد.
ـ دوازده دقیقه.
نفسم بند اومده بود.
ـ فقط دو دقیقه دیر کردم.
ـ رکورد خوبیه.
چشمامو ریز کردم.
ـ داری مسخرهم میکنی؟
ـ یکم.
زیر لب غر زدم و سوار ماشین شدم.
همین که نشستم، یه لیوان قهوه سمتم گرفت.
ـ اینم برای کسی که بدون قهوه بیدار نمیشه.
متعجب نگاهش کردم.
ـ از کجا فهمیدی؟
شونه بالا انداخت.
ـ از همون روز اول.
لبخند زدم و قهوه رو گرفتم.
ـ ممنون.
ماشین راه افتاد.
بعد از چند دقیقه پرسیدم:
ـ خب... اول کجا میریم؟
تهیونگ با یه لبخند شیطنتآمیز گفت:
ـ یه جایی که توریستا معمولاً نمیشناسن.
ـ یعنی سورپرایزه؟
ـ دقیقاً.
ـ امیدوارم آخرش منو نفروشی.
با خنده گفت:
ـ هنوز برای فروختنت دیر نشده.
ـ کیم تهیونگ!
صدای خندهی هر دومون داخل ماشین پیچید و برای اولین بار، حس کردم کنار اون دیگه اون دختر خجالتی روز اول نیستم.
ـــــــــــــــــــــ
اسلایس دو ماشین تهیونگ
سه لباسش
لباس خودتون و هم خودتون انتخاب کنید
ساعت نزدیک ۱۰ صبح بود که گوشیم زنگ خورد.
با چشمهای نیمهباز گوشی رو برداشتم.
ـ الو...؟
ـ هنوز خوابی؟
همین که صداشو شنیدم، از جام بلند شدم.
ـ تهیونگ؟!
ـ آره.
ـ ساعت چنده؟!
ـ ده.
یه نگاه به ساعت انداختم.
ـ وای...
ـ نگو خواب موندی.
با خجالت گفتم:
ـ فقط... یکم.
صدای خندهش از اون طرف خط اومد.
ـ من پایین هتلم.
ـ چی؟!
ـ آروم باش، فرار نمیکنم.
ـ ده دقیقه... فقط ده دقیقه.
ـ ده دقیقهی واقعی یا ده دقیقهی دخترا؟
ـ کیم تهیونگ!
ـ باشه باشه... منتظرم.
تماس قطع شد.
با عجله حاضر شدم، موهامو بستم، کیفمو برداشتم و دویدم پایین.
همین که از در هتل بیرون اومدم، تهیونگ کنار ماشین تکیه داده بود.
تا منو دید، به ساعت مچیش نگاه کرد.
ـ دوازده دقیقه.
نفسم بند اومده بود.
ـ فقط دو دقیقه دیر کردم.
ـ رکورد خوبیه.
چشمامو ریز کردم.
ـ داری مسخرهم میکنی؟
ـ یکم.
زیر لب غر زدم و سوار ماشین شدم.
همین که نشستم، یه لیوان قهوه سمتم گرفت.
ـ اینم برای کسی که بدون قهوه بیدار نمیشه.
متعجب نگاهش کردم.
ـ از کجا فهمیدی؟
شونه بالا انداخت.
ـ از همون روز اول.
لبخند زدم و قهوه رو گرفتم.
ـ ممنون.
ماشین راه افتاد.
بعد از چند دقیقه پرسیدم:
ـ خب... اول کجا میریم؟
تهیونگ با یه لبخند شیطنتآمیز گفت:
ـ یه جایی که توریستا معمولاً نمیشناسن.
ـ یعنی سورپرایزه؟
ـ دقیقاً.
ـ امیدوارم آخرش منو نفروشی.
با خنده گفت:
ـ هنوز برای فروختنت دیر نشده.
ـ کیم تهیونگ!
صدای خندهی هر دومون داخل ماشین پیچید و برای اولین بار، حس کردم کنار اون دیگه اون دختر خجالتی روز اول نیستم.
ـــــــــــــــــــــ
اسلایس دو ماشین تهیونگ
سه لباسش
لباس خودتون و هم خودتون انتخاب کنید
- ۲۶۳
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط