𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ²⁹]
𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ²⁹]
*تهیونگ ویو*
-برین شوگا و جین رو خبر کنین... بهتون میگم. باید زودتر از روزش نقشم رو عملی کنم.
بعد از گفتن این حرفم، نامجون به سمت در عمارت رفت تا بیرون بره و جین رو صدا کنه و جونگکوک هم به سمت اتاقا رفت تا شوگا رو که احتمالا باز توی اتاقش خواب بود، بیدار کنه. در حالی که من روی کاناپه نشسته بودم، بقیه هم اومدن و دورم جمع شدن.
شوگا: اینجا چخبره؟
جین: ما هم والا بی خبریم داداش!
-به زودی میفهمید.
رو به جیمین کردم و گفتم.
-جیمین... برو اون نقشه رو بیار.
بعد از این حرفم جیمین بلند شد و بدو بدو به سمت اتاقش دوید و بعدش با برگه ی بزرگ لول شده ای که قبلا توسط خودم از موقعیت مکانی بیمارستانی که ا/ت توش کار میکرد، چاپ گرفته بود، توی دستش برگشت. برگه رو بهم داد و جلوی میز نشست. برگه رو باز کردم و نقشه موقعیت مکانی اون نقطه مشخص شد.
-خب بچه ها! خوب دقت کنین! فردا قراره نقشم رو عملی کنم. باید خوب حواستون رو جمع کنین تا فردا بتونیم بدون هیچ دردسری ا/ت رو از اونجا خرج کنیم.
*فردا ساعت ۷ صبح*
ساعت ۷ از خواب بیدار شدم و از روی تخت بلند شدم. به سمت آیینه قدی اتاقم رفتم. به خودم نگاه کردم و پوزخند زدم. بعدش به سمت کمد رفتم. در کمد رو باز کردم و به لباس های ساده ای که این چند روز، پیش ا/ت میپوشیدم نگاه کردم.
-خدافظ تاتا...
به لباس هایی که همیشه میپوشیدم و در سمت دیگه کمد بود، نگاه کردم.
-و سلام تهیونگ.
لبخند سادیسمی زدم. یه کت سیاه بلند و یه پیرهن ساده سیاه و یه شلوار مشکی برداشتم. اونا رو پوشیدم. به سمت دستشویی اتاقم رفتم و بجای اینکه موهام رو جلوی صورتم بریزم، با آب خیس کردم و به عقب هل دادم. فکر کنم ا/ت بیشتر از این قیافم خوشش بیاد. از دستشویی بیرون رفتم و دوباره رو به روی آیینه قدی وایستادم. نیم بوت کنار در رو برداشتم و پوشیدم. سه تا اسلحه رو از توی کشوی کنار آیینه در آوردم و یکیش رو روی ساق پام و دو تای دیگه رو روی کمرم و زیر زیر پالتوم، جاساز کردم. ادکلن مورد علاقم رو برداشتم و اول به لباسام، گردنم و ساق دستم زدم. دوباره دستی به موهام کشیدم. از اتاق بیرون رفتم. از راهرو گذشتم و به سمت پله ها رفتم. در حالی که از پله ها پایین رفتم، بقیه رو دیدم و داشتن آماده میشدن.
-خب... همگی آماده این؟
جیمین: عه رئیس... آره آماده ایم.
-نامجون... به یوجین و الکس هم بگو باهامون بیان.
نامجون: چشم رئیس.
بهشون نزدیک شدم و رو به روشون وایستادم.
-همگی خوب گوش کنین... حواستون رو خوب جمع کنین. اگه هرکدومتون... هرکدومتون خرابکاری کنین یا بلایی سر ا/ت بیاد... بلایی به سرتون میارم که مرغای آسمون به حالتون گریه کنن... کاری میکنم از بدنیا اومدنتون پشیمون بشین.
جین: بله رئیس.
برگشتم و به سمت در عمارت رفتم و بقیه هم دنبالم اومدن. از عمارت بیرون رفتیم و همگی سوار لیموزین شدیم. مثل همیشه جین روی صندلی راننده نشست و نامجون، یوجین و الکس رو هم همراه خودش آورد. وقتی همگی نشستیم، جین ماشین رو روشن کرد و شروع کرد به حرکت کردن. در حالی که جین به سمت کوچه اصلی حرکت کرد، به کل بچه ها یه بی سیم دادم که در ارتباط باشیم. بعد از مدتی کل افراد رو توی منطقه های مختلف پخش کردیم، جین، من و جیمین رو نزدیک بیمارستان پیاده کرد. در حالی که هنوز وارد بیمارستان نشدیم، به جیمین نگاه کردم و وقتی سر تکون داد، از طریق بی سیم، با بقیه صحبت کردم.
-آماده این؟
صدای نامجون و شوگا از کوچهی اصلی، صدای جین از کوچهی پشتی و صدای جونگکوک که میان جیغ و خندهی بچههای پارک نزدیک بیمارستان گم شده بود، از طریق بیسیم به گوشم رسید. نگاهی به جیمین انداختم و با تکون دادن سر، بهش علامت دادم. جیمین کپسول بزرگ را محکم در دست گرفته بود. هر دو وارد بیمارستان شدیم و مستقیم به سمت آسانسور رفتیم. دکمه رو فشار دادیم و چند لحظه منتظر موندیم تا آسانسور از طبقات بالا پایین بیاد. با باز شدن درها، وارد آسانسور شدیم.
نانای نانایییی دیگه جا نمیشههههههه... نه باباااااا فشار چیههههههههههه دارم بندری میرقصمممممم💃🏻 *کصنمک-* جدیدا چقد بد دهن شدم ای بابا ای بابا😔
فعلا بدرود قشنگام🤗
شرط:
𝕷𝖎𝖐𝖊𝖘:𝟐𝟎
𝕮𝖔𝖒𝖒𝖊𝖓𝖙𝖘:𝟐𝟎
*تهیونگ ویو*
-برین شوگا و جین رو خبر کنین... بهتون میگم. باید زودتر از روزش نقشم رو عملی کنم.
بعد از گفتن این حرفم، نامجون به سمت در عمارت رفت تا بیرون بره و جین رو صدا کنه و جونگکوک هم به سمت اتاقا رفت تا شوگا رو که احتمالا باز توی اتاقش خواب بود، بیدار کنه. در حالی که من روی کاناپه نشسته بودم، بقیه هم اومدن و دورم جمع شدن.
شوگا: اینجا چخبره؟
جین: ما هم والا بی خبریم داداش!
-به زودی میفهمید.
رو به جیمین کردم و گفتم.
-جیمین... برو اون نقشه رو بیار.
بعد از این حرفم جیمین بلند شد و بدو بدو به سمت اتاقش دوید و بعدش با برگه ی بزرگ لول شده ای که قبلا توسط خودم از موقعیت مکانی بیمارستانی که ا/ت توش کار میکرد، چاپ گرفته بود، توی دستش برگشت. برگه رو بهم داد و جلوی میز نشست. برگه رو باز کردم و نقشه موقعیت مکانی اون نقطه مشخص شد.
-خب بچه ها! خوب دقت کنین! فردا قراره نقشم رو عملی کنم. باید خوب حواستون رو جمع کنین تا فردا بتونیم بدون هیچ دردسری ا/ت رو از اونجا خرج کنیم.
*فردا ساعت ۷ صبح*
ساعت ۷ از خواب بیدار شدم و از روی تخت بلند شدم. به سمت آیینه قدی اتاقم رفتم. به خودم نگاه کردم و پوزخند زدم. بعدش به سمت کمد رفتم. در کمد رو باز کردم و به لباس های ساده ای که این چند روز، پیش ا/ت میپوشیدم نگاه کردم.
-خدافظ تاتا...
به لباس هایی که همیشه میپوشیدم و در سمت دیگه کمد بود، نگاه کردم.
-و سلام تهیونگ.
لبخند سادیسمی زدم. یه کت سیاه بلند و یه پیرهن ساده سیاه و یه شلوار مشکی برداشتم. اونا رو پوشیدم. به سمت دستشویی اتاقم رفتم و بجای اینکه موهام رو جلوی صورتم بریزم، با آب خیس کردم و به عقب هل دادم. فکر کنم ا/ت بیشتر از این قیافم خوشش بیاد. از دستشویی بیرون رفتم و دوباره رو به روی آیینه قدی وایستادم. نیم بوت کنار در رو برداشتم و پوشیدم. سه تا اسلحه رو از توی کشوی کنار آیینه در آوردم و یکیش رو روی ساق پام و دو تای دیگه رو روی کمرم و زیر زیر پالتوم، جاساز کردم. ادکلن مورد علاقم رو برداشتم و اول به لباسام، گردنم و ساق دستم زدم. دوباره دستی به موهام کشیدم. از اتاق بیرون رفتم. از راهرو گذشتم و به سمت پله ها رفتم. در حالی که از پله ها پایین رفتم، بقیه رو دیدم و داشتن آماده میشدن.
-خب... همگی آماده این؟
جیمین: عه رئیس... آره آماده ایم.
-نامجون... به یوجین و الکس هم بگو باهامون بیان.
نامجون: چشم رئیس.
بهشون نزدیک شدم و رو به روشون وایستادم.
-همگی خوب گوش کنین... حواستون رو خوب جمع کنین. اگه هرکدومتون... هرکدومتون خرابکاری کنین یا بلایی سر ا/ت بیاد... بلایی به سرتون میارم که مرغای آسمون به حالتون گریه کنن... کاری میکنم از بدنیا اومدنتون پشیمون بشین.
جین: بله رئیس.
برگشتم و به سمت در عمارت رفتم و بقیه هم دنبالم اومدن. از عمارت بیرون رفتیم و همگی سوار لیموزین شدیم. مثل همیشه جین روی صندلی راننده نشست و نامجون، یوجین و الکس رو هم همراه خودش آورد. وقتی همگی نشستیم، جین ماشین رو روشن کرد و شروع کرد به حرکت کردن. در حالی که جین به سمت کوچه اصلی حرکت کرد، به کل بچه ها یه بی سیم دادم که در ارتباط باشیم. بعد از مدتی کل افراد رو توی منطقه های مختلف پخش کردیم، جین، من و جیمین رو نزدیک بیمارستان پیاده کرد. در حالی که هنوز وارد بیمارستان نشدیم، به جیمین نگاه کردم و وقتی سر تکون داد، از طریق بی سیم، با بقیه صحبت کردم.
-آماده این؟
صدای نامجون و شوگا از کوچهی اصلی، صدای جین از کوچهی پشتی و صدای جونگکوک که میان جیغ و خندهی بچههای پارک نزدیک بیمارستان گم شده بود، از طریق بیسیم به گوشم رسید. نگاهی به جیمین انداختم و با تکون دادن سر، بهش علامت دادم. جیمین کپسول بزرگ را محکم در دست گرفته بود. هر دو وارد بیمارستان شدیم و مستقیم به سمت آسانسور رفتیم. دکمه رو فشار دادیم و چند لحظه منتظر موندیم تا آسانسور از طبقات بالا پایین بیاد. با باز شدن درها، وارد آسانسور شدیم.
نانای نانایییی دیگه جا نمیشههههههه... نه باباااااا فشار چیههههههههههه دارم بندری میرقصمممممم💃🏻 *کصنمک-* جدیدا چقد بد دهن شدم ای بابا ای بابا😔
فعلا بدرود قشنگام🤗
شرط:
𝕷𝖎𝖐𝖊𝖘:𝟐𝟎
𝕮𝖔𝖒𝖒𝖊𝖓𝖙𝖘:𝟐𝟎
- ۱.۸k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط