𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ²⁸]
𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ²⁸]
*تهیونگ ویو*
به اندازه کافی از دستش عصبانی بودم و با شنیدن این لقب حتی بیشتر عصبانی شدم و یه دونه محکم زدم پشت کلش. در حالی که پشت سرش رو لمس کرد، بلند شد و نشست و همزمان که برگشت سمتم، گفت.
جیمین: آخخخخ... گاوی مگه شوگ- عههه... رئیس-
در حالی که با لبخندی پر از عصبانیت بهش نگاه میکردم، یهو صدای جونگکوک اومد. برگشتم و جونگکوک رو در حالی که کفگیر دستش بود، توی آشپزخونه دیدم.
جونگکوک: خب جیمین هیونگ... داشتی میگفتی... دوست داری حلوا مراسمت گردویی باشه یا ساده؟
جیمین: عااام... گ-گردویی لطفا... ترجیحا گردوش زیاد باشه آخه دوست دارم.
جونگکوک: آها اوکیه... فقط همین الان بهت بگم که... خدا بیامرزدت.
جیمین: مرسی دادا...
جونگکوک: فدات داداشم...
جیمین: نشی حیفی-
-تموم شد چص بازیتون؟
جونگکوک: یه لحظه... حیف چیه دادا... ارزشت بیشتر از ایناس... حالا تموم شد.
-اه اه عوقم گرفت... خفه شین دیگه.
برگشتم و دوباره به جیمین نگاه کردم.
جیمین: رئیس بخدا فکر کردم شوگا پیشمه...
-کصخل... صدای من کجا... صدای اون کجا؟
جیمین: صدای اون اینجا...
-یه بار دیگه خوشمزه بازی در بیاری میدم سرتو بخورن...
جیمین: میخوای سرمو بخوری؟ بیا سرشو بخورو- ای وای ببخشید گوه خوردم... (تیکه آخر رو با داد و ترس گفت)
جونگکوک: دیگه مرگت تضمینیه هیونگ.
از حرفش چشمام گشاد شد و از عصبانیت سرخ شدم و رگی که نمیدونستم حتی وجود داره، روی پیشونیم برجسته شد.
-ببین جیمین... من دوست دخترت نیستم که هر وقت بخوای باهاش لاس بزنی... امروز به اندازه کافی اعصابم رو خورد کردی و گند زدی به نقشم...
جیمین: چی؟ چرا؟ مگه چیکار کردم؟
-بگو چیکار نکردی... مگه نگفتم تمام دسترسی ا/ت به فضای مجازی رو قطع کن؟ پس چطوری فهمید من کی هستم؟
جیمین: رئیس... من قسم میخورم تمام کاراش رو انجام دادم و دسترسی فضای مجازی رو براش قطع کردم. (هارو: فک کنم جیمین تو دولت کار میکنه-)
-پس چطوری تونست اون عکسای کوفتی رو ببینه؟
جیمین: چطور ممکنه؟ ولی من که دسترسی رو براش قط-
با باز شدن سریع در و صدای نامجون، حرف جیمین قطع شد.
نامجون: جیمینننننننن؟
جیمین: بله؟!
در حالی که گوشیش رو از توی جیبش دراورد و من رو به کتفش گرفت، بهمون نزدیک شد.
نامجون: میگم یه چند روزیه نمیتونم وارد فضای مجازی و اینا بشم. نمیدونم مشکل از نتمه یا مشکل از گوشیمه... حالا میشه درستش ک-
با شنیدن حرفاش، خونم به جوش اومد و وسط حرف نامجون پریدم.
-خب آقای پارک... مطمئنی دسترسی ا/ت رو قطع کردی؟
جیمین: آره... اما... آخخخ... ببخشید رئیس... آخه شماره ا/ت و نامجون هیونگ شبیه به هم بود... احتمالا بجای اینکه ۸ آخر شمارشو بنویسم... ۹ نوشتم-
-جیمینننننننن!
جیمین: آخه رئیس... ۸ و ۹ روی کیبورد کنار همه... بعدشم خب شمارشونو قاطی کردم.
-لعنت بهت جیمین! الان تمام نقشم نقش بر آب شد.
نامجون: عااام... چیشده؟
-هیچی فقط... ایشون بخاطر یه اشتباه کوچیک تمام نقشم رو خراب کرده. الان اون ا/ت احمق بهم شک کرده... اگه بره به داداشش در مورد شک اش نسبت به من بگه هممون لو میریم.
در حالی که اینا رو میگفتم، جونگکوک از آشپزخونه بیرون اومد و به سمتمون اومد.
جونگکوک: خب الان میخوای چیکار کنی هیونگ؟
-برین شوگا و جین رو خبر کنین بهتون میگم. باید زودتر از روزش نقشم رو عملی کنم.
*ا/ت ویو*
راستش با فهمیدن اینکه تهیونگ برادر دوقلوی تاتا هست، خوشحال شدم اما هنوز یکم شک داشتم. ولی خب حداقل با خیال راحت میتونم سر روی بالش بزارم. حداقلش اون برخلاف تهیونگ که آدم شروریه، آدم مهربون و معصومیه. اما تمام افکارم تا رسیدن جلسه دهم بی فایده و احمقانه بودن. با رسیدن جلسه دهم و باز شدن دوباره در، بدون هیچ در زدنی و دیدن تاتا یا شاید هم تهیونگ با لباس متفاوت و تجهیزات اسلحه، به چیزی بیشتر از همیشه شک کردم.
+تو... تهیونگ... تو اینجا چیکار میکن-
-چه عجب بالاخره فهمیدی من کی هستم...
+چی؟
-متاسفم فندق کوچولو!
با شنیدن اون لقب... فهمیدم خود تاتاست... اما... یعنی چی که... چی؟
با نزدیک شدنش نفسم بند اومد و از ترس فقط جیغ زدم.
لیلیلیلیلیلی... بالاخره به قسمت مورد علاقم رسیدیمممممممممم ایوللللللللل وااااای ذوق دارم برای ادامششششش... دنسسسسسسس💃🏻💃🏻
لیلیلیلیلیلی🎀✨️
فعلا قشنگاممممم🤗
شرط:
𝕷𝖎𝖐𝖊𝖘:𝟐𝟎
𝕮𝖔𝖒𝖒𝖊𝖓𝖙𝖘:𝟐𝟎
*تهیونگ ویو*
به اندازه کافی از دستش عصبانی بودم و با شنیدن این لقب حتی بیشتر عصبانی شدم و یه دونه محکم زدم پشت کلش. در حالی که پشت سرش رو لمس کرد، بلند شد و نشست و همزمان که برگشت سمتم، گفت.
جیمین: آخخخخ... گاوی مگه شوگ- عههه... رئیس-
در حالی که با لبخندی پر از عصبانیت بهش نگاه میکردم، یهو صدای جونگکوک اومد. برگشتم و جونگکوک رو در حالی که کفگیر دستش بود، توی آشپزخونه دیدم.
جونگکوک: خب جیمین هیونگ... داشتی میگفتی... دوست داری حلوا مراسمت گردویی باشه یا ساده؟
جیمین: عااام... گ-گردویی لطفا... ترجیحا گردوش زیاد باشه آخه دوست دارم.
جونگکوک: آها اوکیه... فقط همین الان بهت بگم که... خدا بیامرزدت.
جیمین: مرسی دادا...
جونگکوک: فدات داداشم...
جیمین: نشی حیفی-
-تموم شد چص بازیتون؟
جونگکوک: یه لحظه... حیف چیه دادا... ارزشت بیشتر از ایناس... حالا تموم شد.
-اه اه عوقم گرفت... خفه شین دیگه.
برگشتم و دوباره به جیمین نگاه کردم.
جیمین: رئیس بخدا فکر کردم شوگا پیشمه...
-کصخل... صدای من کجا... صدای اون کجا؟
جیمین: صدای اون اینجا...
-یه بار دیگه خوشمزه بازی در بیاری میدم سرتو بخورن...
جیمین: میخوای سرمو بخوری؟ بیا سرشو بخورو- ای وای ببخشید گوه خوردم... (تیکه آخر رو با داد و ترس گفت)
جونگکوک: دیگه مرگت تضمینیه هیونگ.
از حرفش چشمام گشاد شد و از عصبانیت سرخ شدم و رگی که نمیدونستم حتی وجود داره، روی پیشونیم برجسته شد.
-ببین جیمین... من دوست دخترت نیستم که هر وقت بخوای باهاش لاس بزنی... امروز به اندازه کافی اعصابم رو خورد کردی و گند زدی به نقشم...
جیمین: چی؟ چرا؟ مگه چیکار کردم؟
-بگو چیکار نکردی... مگه نگفتم تمام دسترسی ا/ت به فضای مجازی رو قطع کن؟ پس چطوری فهمید من کی هستم؟
جیمین: رئیس... من قسم میخورم تمام کاراش رو انجام دادم و دسترسی فضای مجازی رو براش قطع کردم. (هارو: فک کنم جیمین تو دولت کار میکنه-)
-پس چطوری تونست اون عکسای کوفتی رو ببینه؟
جیمین: چطور ممکنه؟ ولی من که دسترسی رو براش قط-
با باز شدن سریع در و صدای نامجون، حرف جیمین قطع شد.
نامجون: جیمینننننننن؟
جیمین: بله؟!
در حالی که گوشیش رو از توی جیبش دراورد و من رو به کتفش گرفت، بهمون نزدیک شد.
نامجون: میگم یه چند روزیه نمیتونم وارد فضای مجازی و اینا بشم. نمیدونم مشکل از نتمه یا مشکل از گوشیمه... حالا میشه درستش ک-
با شنیدن حرفاش، خونم به جوش اومد و وسط حرف نامجون پریدم.
-خب آقای پارک... مطمئنی دسترسی ا/ت رو قطع کردی؟
جیمین: آره... اما... آخخخ... ببخشید رئیس... آخه شماره ا/ت و نامجون هیونگ شبیه به هم بود... احتمالا بجای اینکه ۸ آخر شمارشو بنویسم... ۹ نوشتم-
-جیمینننننننن!
جیمین: آخه رئیس... ۸ و ۹ روی کیبورد کنار همه... بعدشم خب شمارشونو قاطی کردم.
-لعنت بهت جیمین! الان تمام نقشم نقش بر آب شد.
نامجون: عااام... چیشده؟
-هیچی فقط... ایشون بخاطر یه اشتباه کوچیک تمام نقشم رو خراب کرده. الان اون ا/ت احمق بهم شک کرده... اگه بره به داداشش در مورد شک اش نسبت به من بگه هممون لو میریم.
در حالی که اینا رو میگفتم، جونگکوک از آشپزخونه بیرون اومد و به سمتمون اومد.
جونگکوک: خب الان میخوای چیکار کنی هیونگ؟
-برین شوگا و جین رو خبر کنین بهتون میگم. باید زودتر از روزش نقشم رو عملی کنم.
*ا/ت ویو*
راستش با فهمیدن اینکه تهیونگ برادر دوقلوی تاتا هست، خوشحال شدم اما هنوز یکم شک داشتم. ولی خب حداقل با خیال راحت میتونم سر روی بالش بزارم. حداقلش اون برخلاف تهیونگ که آدم شروریه، آدم مهربون و معصومیه. اما تمام افکارم تا رسیدن جلسه دهم بی فایده و احمقانه بودن. با رسیدن جلسه دهم و باز شدن دوباره در، بدون هیچ در زدنی و دیدن تاتا یا شاید هم تهیونگ با لباس متفاوت و تجهیزات اسلحه، به چیزی بیشتر از همیشه شک کردم.
+تو... تهیونگ... تو اینجا چیکار میکن-
-چه عجب بالاخره فهمیدی من کی هستم...
+چی؟
-متاسفم فندق کوچولو!
با شنیدن اون لقب... فهمیدم خود تاتاست... اما... یعنی چی که... چی؟
با نزدیک شدنش نفسم بند اومد و از ترس فقط جیغ زدم.
لیلیلیلیلیلی... بالاخره به قسمت مورد علاقم رسیدیمممممممممم ایوللللللللل وااااای ذوق دارم برای ادامششششش... دنسسسسسسس💃🏻💃🏻
لیلیلیلیلیلی🎀✨️
فعلا قشنگاممممم🤗
شرط:
𝕷𝖎𝖐𝖊𝖘:𝟐𝟎
𝕮𝖔𝖒𝖒𝖊𝖓𝖙𝖘:𝟐𝟎
- ۸۶۴
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط