Novel panleo
Novel panleo
♡ #part⁵³ ♡
『 paniz 』
با درد از خواب پریدم و دستی رو سینهام کشیدم احساس میکردم نزدیکی قلبم درد میکنه با کلافگی پتو رو کنار زدم
بلند شدم ، پنجره اتاق ام رو باز کردم تا کمی خوبشم اما انگار نمیتونستم نفس بکشم چند تا پشت سر هم نفس عمیقی کشیدم
رفتم داخل سرویس آبی به صورتم زدم و اومدم بیرون نگاهی به ساعت کردم
دمدمای ۵ صبح بود هیچوقت همچنین اتفاقی برام نمی افتاد ، خیلی دلشوره ی عجیبی داشتم
چون چراغ اتاق ام روشن بود مامان اومد داخل و نگاهی به صورت رنگ پریده ی من کرد با نگرانی کنارم نشست
دستی به موهام کشید و به عقب فرستادم دستای گرمش رو روی صورتم گذاشت
مامان: وای پانیذم چرا انقدر سردی گلم خوبی
لبخندی بیجونی زدم تا نگران اش نکنم
_خوبم مامان خواب بد دیدم تو برو بخواب
مامان: چی چیو خوب میشم رنگ ات مثل کچ دیوار شده..
دستی به دستش کشیدم
_گفتم که خوبم الان رفتم صورتم شستم خوب میشم یکم دیگه مطمئن باش ، حالا برو
باشه ای زیر لب گفت و رفت، هنوز همون درد لعنتی رو داشتم با نگرانی شماره ی رضا رو گرفتم که بوق متمم تو گوشم پیچید
دوباره زنگ زدم که بازم خاموش بود ، با نگرانی شماره فربد رو گرفتم که اون هم خاموش بود
دیگه حتم داشتم یه اتفاقی براشون افتاده ، نگاهی به ساعت کردم ۶ شده بود
چقدر زود میگذشت با تردید زنگ به فرمانده آریا زدم تا از اون خبر بگیرم که جواب داد
فرمانده: سلام پانیذ خانم چطوری
_ممنونم ...شما چطوری کارا خوب پیش میره
فرمانده: نگران چی هستی نترس همه چی خوب پیش میره خلافکار ما آرومه
اما اینطور نبود حس ام میگفت اتفاقی افتاده
فرمانده: تو بگو پرواز چطور بود بچها چطورن ؟
خنده ای ریزی زدم
_خوبن ، دیانا که انگار ما رو دیگه نمیشناسه
فرمانده: خوبه این مرخصی یکم میتونه خستهگی تون رو کم کنه ....حالا اگه خیالت راحت شده میتونی بری بخوابی فکر کنم زود بیدار شدی
نشستم رو تخت
_آره
فرمانده: برو پس ...فعلا
خدافظی کوتاه گفتم و قطع کردم
_پس چرا جواب نمیدی رضا
بی حوصله بلند شدم و لباسی عوض کردم با پوشیدم یه سویشرت مشکی که کلاه اش رو انداختم رو سرم از خونه بیرون زدم
به مامان ام پیام دادم تا نگران نباشه
کمی پیاده روی کردم تا کمی خوب بشم اما همون درد باهام همراه بود ، انقدر راه رفته بودم که وقتی سر بلند کردم خونه ی خاله نسرین بود کنار محراب نشسته بود
مهشاد چایی رو گذاشت جلوم
نسرین : خوب شد اومدی خاله جون ، بهونه دادی دستم تا مامانت رو بر شام دعوت اش کنم
چایی رو نزدیک لب ام بردم و قلپی ازش خوردم
_خودت که میدونی خاله ، خیلی خودش رو سرگرم کاراش میکنه
آره ای گفت که مهشاد صدامون زد بر صبحانه
صبحونه رو خونه خاله خوردیم و با مهشاد ظرف ها رو شستیم
تو آشپزخونه بودیم که
مهشاد: تو اصلا حالت خوب نیستا چت شده
لبی تر کردم و روبه مهشاد گفتم
_هیچی خیلی یهویی از درد قفسه سینه ام بیدار شدم خیلی درد میکرد هعی نگران ام از اونورم رضا جواب تماسهام رو نمیده
مهشاد: خوب شاید ندیده
_وای مگه خودت نمیشناسیش مگه میشه جواب تلفن هام نده نمیدونم چیکار کنم
دستی به پشتم کشید
مهشاد: انقدر خودتو خسته نکن زنگ میزنه آخرش
هوفی کشیدم که محراب اومد داخل
محراب: امروز قرار همه چی رو توضیح بدی پانیذ خانم فرار کردن رو باید بزاری سرجاش
مهشاد: اینجا که نمیشه بریم بیرون یه جا میشینیم حرف میزنیم
با حرف مهشاد موافقت کردم که تا چشم بهم زنی اومده بودیم کافه و یه جای دور از همه نشسته بودیم
زمان دست به دست اینجا داده بود تا از من حرف بکشن فقط ، نگاه کن فقط
قهوه ها و چیزکیک هم آوردن که محراب روبه من شد
محراب: تعریف کن زود باش
_فکر نمیکردم یه روز خودم بشینم جواب پس بدم
مهشاد شونه ای بالا انداخت
مهشاد: به هر حال هر چیزی رو باید یه بار تجربه کرد
نفس ام رو از کلافگی زیاد بیرون فوت کردم ، هر چیزی که اون شب رضا بر من توضیح داد منم به طور خلاصه وار توضیح دادم که تاکید ام بیشتر رو کارش و عذاب هایی که کشیده کردم
نگاهی به محراب کردم که هیچی از نگاهش نمیتونستم بفهمم
محراب: خب چرا نمیاد با سازمان همکاری کنه من خودم تضمین اش میکنم اصلا
_میدونی که بمیره هم از غرور اش نمیگذره
مهشاد: نکنه میخواد خودش رو بکشتن بده نمیشه اینطوری پانیذ خودت هم میدونی هر کی وارد این کار شده حتی ببین از نیرو های خودمون نتونستم برگردن این کار ته مرگِ
با دلشوره دستی به صورتم کشیدم ، همینطوری هم جواب تلفن ام رو نمیداد
محراب: حالا نمیخواد انقدر نگران شی یکاریش میکنیم
.....
#panleo
#mehrashad
#ardiya
♡ #part⁵³ ♡
『 paniz 』
با درد از خواب پریدم و دستی رو سینهام کشیدم احساس میکردم نزدیکی قلبم درد میکنه با کلافگی پتو رو کنار زدم
بلند شدم ، پنجره اتاق ام رو باز کردم تا کمی خوبشم اما انگار نمیتونستم نفس بکشم چند تا پشت سر هم نفس عمیقی کشیدم
رفتم داخل سرویس آبی به صورتم زدم و اومدم بیرون نگاهی به ساعت کردم
دمدمای ۵ صبح بود هیچوقت همچنین اتفاقی برام نمی افتاد ، خیلی دلشوره ی عجیبی داشتم
چون چراغ اتاق ام روشن بود مامان اومد داخل و نگاهی به صورت رنگ پریده ی من کرد با نگرانی کنارم نشست
دستی به موهام کشید و به عقب فرستادم دستای گرمش رو روی صورتم گذاشت
مامان: وای پانیذم چرا انقدر سردی گلم خوبی
لبخندی بیجونی زدم تا نگران اش نکنم
_خوبم مامان خواب بد دیدم تو برو بخواب
مامان: چی چیو خوب میشم رنگ ات مثل کچ دیوار شده..
دستی به دستش کشیدم
_گفتم که خوبم الان رفتم صورتم شستم خوب میشم یکم دیگه مطمئن باش ، حالا برو
باشه ای زیر لب گفت و رفت، هنوز همون درد لعنتی رو داشتم با نگرانی شماره ی رضا رو گرفتم که بوق متمم تو گوشم پیچید
دوباره زنگ زدم که بازم خاموش بود ، با نگرانی شماره فربد رو گرفتم که اون هم خاموش بود
دیگه حتم داشتم یه اتفاقی براشون افتاده ، نگاهی به ساعت کردم ۶ شده بود
چقدر زود میگذشت با تردید زنگ به فرمانده آریا زدم تا از اون خبر بگیرم که جواب داد
فرمانده: سلام پانیذ خانم چطوری
_ممنونم ...شما چطوری کارا خوب پیش میره
فرمانده: نگران چی هستی نترس همه چی خوب پیش میره خلافکار ما آرومه
اما اینطور نبود حس ام میگفت اتفاقی افتاده
فرمانده: تو بگو پرواز چطور بود بچها چطورن ؟
خنده ای ریزی زدم
_خوبن ، دیانا که انگار ما رو دیگه نمیشناسه
فرمانده: خوبه این مرخصی یکم میتونه خستهگی تون رو کم کنه ....حالا اگه خیالت راحت شده میتونی بری بخوابی فکر کنم زود بیدار شدی
نشستم رو تخت
_آره
فرمانده: برو پس ...فعلا
خدافظی کوتاه گفتم و قطع کردم
_پس چرا جواب نمیدی رضا
بی حوصله بلند شدم و لباسی عوض کردم با پوشیدم یه سویشرت مشکی که کلاه اش رو انداختم رو سرم از خونه بیرون زدم
به مامان ام پیام دادم تا نگران نباشه
کمی پیاده روی کردم تا کمی خوب بشم اما همون درد باهام همراه بود ، انقدر راه رفته بودم که وقتی سر بلند کردم خونه ی خاله نسرین بود کنار محراب نشسته بود
مهشاد چایی رو گذاشت جلوم
نسرین : خوب شد اومدی خاله جون ، بهونه دادی دستم تا مامانت رو بر شام دعوت اش کنم
چایی رو نزدیک لب ام بردم و قلپی ازش خوردم
_خودت که میدونی خاله ، خیلی خودش رو سرگرم کاراش میکنه
آره ای گفت که مهشاد صدامون زد بر صبحانه
صبحونه رو خونه خاله خوردیم و با مهشاد ظرف ها رو شستیم
تو آشپزخونه بودیم که
مهشاد: تو اصلا حالت خوب نیستا چت شده
لبی تر کردم و روبه مهشاد گفتم
_هیچی خیلی یهویی از درد قفسه سینه ام بیدار شدم خیلی درد میکرد هعی نگران ام از اونورم رضا جواب تماسهام رو نمیده
مهشاد: خوب شاید ندیده
_وای مگه خودت نمیشناسیش مگه میشه جواب تلفن هام نده نمیدونم چیکار کنم
دستی به پشتم کشید
مهشاد: انقدر خودتو خسته نکن زنگ میزنه آخرش
هوفی کشیدم که محراب اومد داخل
محراب: امروز قرار همه چی رو توضیح بدی پانیذ خانم فرار کردن رو باید بزاری سرجاش
مهشاد: اینجا که نمیشه بریم بیرون یه جا میشینیم حرف میزنیم
با حرف مهشاد موافقت کردم که تا چشم بهم زنی اومده بودیم کافه و یه جای دور از همه نشسته بودیم
زمان دست به دست اینجا داده بود تا از من حرف بکشن فقط ، نگاه کن فقط
قهوه ها و چیزکیک هم آوردن که محراب روبه من شد
محراب: تعریف کن زود باش
_فکر نمیکردم یه روز خودم بشینم جواب پس بدم
مهشاد شونه ای بالا انداخت
مهشاد: به هر حال هر چیزی رو باید یه بار تجربه کرد
نفس ام رو از کلافگی زیاد بیرون فوت کردم ، هر چیزی که اون شب رضا بر من توضیح داد منم به طور خلاصه وار توضیح دادم که تاکید ام بیشتر رو کارش و عذاب هایی که کشیده کردم
نگاهی به محراب کردم که هیچی از نگاهش نمیتونستم بفهمم
محراب: خب چرا نمیاد با سازمان همکاری کنه من خودم تضمین اش میکنم اصلا
_میدونی که بمیره هم از غرور اش نمیگذره
مهشاد: نکنه میخواد خودش رو بکشتن بده نمیشه اینطوری پانیذ خودت هم میدونی هر کی وارد این کار شده حتی ببین از نیرو های خودمون نتونستم برگردن این کار ته مرگِ
با دلشوره دستی به صورتم کشیدم ، همینطوری هم جواب تلفن ام رو نمیداد
محراب: حالا نمیخواد انقدر نگران شی یکاریش میکنیم
.....
#panleo
#mehrashad
#ardiya
- ۴.۹k
- ۰۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط