{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Novel panleo

Novel panleo


#part⁵²


『 leoreza 』

فربد رفت ، من هم کیف مشکی رو از صندوق ماشین برداشتم و هرچیزی که نیاز داشتم رو برداشتم

غلاف مشکی رنگی که چرم بود رو دستی به روش کشیدم و بستم به رون پام
جعبه ای مشکی رنگ براق رو باز کردم و کلت نقره ای براق ام رو به دستم گرفتم خیلی وقت بود به دست نگرفتم چون خیلی سنگین بود و قسمت پایین اش کار شده بود
آخرین بار برای مرگ خسرو به دست گرفته بودم
زیرلب زمزمه کردم
_بازم اومدم سراغت ، فکر کنم مثل قدیما هوام و باید داشته باشی

اسلحه رو پشت کمرم گذاشتم و اسلحه دیگری که خیلی کوچیک بود رو داخل غلاف گذاشتم

فربد به سمتم اومد که نگاهی بهش کردم
_آماده ان؟

چشم باز و بسته کرد که اسلحه ای خیلی خودنمایی میکرد رو داخل غلاف کمرش گذاشت ، عاشق کارهای خودنمایی کردن بود که نیشخندی که به این حرکت‌هاش زدم

فربد : میگم قبل از رفتن زنگ نمیزنی به پانیذ

چشم دوختم بهش که چشمکی شیطونی زد
فربد : نه نگران نباش اتفاقی نیوفتاده ، منظورم ......

_ میخوای یکاری کنی پاشه بیاد اینجا ؟...الان زنگ بزنم صدرصد شک میکنه نکنه فکر کردی راحتِ

پوفی کشید و قدم برداشت و رفت
فربد: حالا انگار چی گفتم ، برو مرد مومن قبل مردن یه زنگ بزنی عشقمی دوست دارمی چیزی فلان

خنده ای ریزی به حرفش زدم و سمتش رفتم
_اگه مسخره بازی هات تموم شد بریم به کار‌مون برسیم .

دست‌هاش رو به نشونه ی تسلیم بالا آورد که با یه حرکتش افراد پشت سرمون وایستادن که با یک حرف ام
شروع شد

با به دست گرفت اسلحه نزدیک خونه شدیم
، بادیگارد‌ های اطراف خونه رو بقیه خلاص کردن

نگاهی به فربد کردم که بالا پشت بودم لب زد
فربد: امنِ

رفتم داخل وارد سالن شدم کسی نبود ، پله ها رو بالا رفتم و تک تک اتاق ها رو کشتم که با قرار گرفتن کسی پشت سرم باهاش درگیر شدم

از بازوش گرفتم و طی حرکتی به نردبون تکیه دادمش و فربد تیر رو خالی کرد
چشم غره‌ای بهش رفتم که صدایی از ته راهرو اومد

نگاهی به فربد کردم که با هم سمت راهرو ی تاریک رفتیم ، که دو راه جدا داشت با سایه کسی به فربد علامت دادم ‌
که جلوتر از فربد رفتم و به بالا پشت‌بوم رسیدم

فربد: چطور ممکنه این راه خیلی مخفی بود

هیچی کردم و از پشت کانال های کولر مچ فردی که اسلحه گذاشته بود سر آرتا رو پیدا کردیم
با انگلیسی حرف زدن اش تهدید به کشتن آرتا میکرد

فربد سعی می‌کرد باهاش حرف بزنه حداقل آرتا رو ول کن اما با حرفی که بچه ی خودت بود هم همین کارو می‌کردی
من زدم فکر کنم سست شد و به یک ان گلوله به قلبش زدم

_بچه که نداشت

فربد: داره اما خب زنش نمیزاره ببینتش چون میدونه که آسیب میزنه بهشون

سری تکون دادم و اسلحه رو پشت کمرم گذاشتم ، سمت آرتا ای خیلی ترسیده بود رفتم و جلوش زانو زدم
_از طرف مامانت اومدم میتونی بهم اعتماد کنی

سری به نشونه نه تکون داد و چشمای پر از ترسیده ای که حالا نوعی ناراحتی توش بود رو بهم دوخت
ارتا: من از کجا بدونم که تو از طرف مامانم اومدی

دست آرتا رو توی دستم گرفتم
_چون میدونم مامانت روشا با سهراب ازدواج کرده و میدونم سهراب کیه و چرا این کار رو با تو کرده ...

فربد بدون هیچ ملاحظه‌ای گفت
فربد : چون کسی که تو رو نجات داد پسر سهراب

ازم فاصله گرفت که چشم های پر از عصبانیت ام رو به فربد دوختم و زیرلب خفه‌شویی گفتم و سمت آرتا برگشتم

_نترس به همون اندازه ای که مامانت با سهراب دشمنِ من هستم میتونم همین الان که از اینجا بیرون رفتیم با مامانت حرف بزنی قبول

انگاری که نرم شده بود از حرفام دستش رو گرفتم و از خونه به این ترسناکی بیرون اومدیم ، چطور این بچه اینجا میموند آرتا رو سوار ماشین کردم

با قرار گرفتن کسی پشت سرم و تیری که از پشت بهم خورد چشم بستم و فربد تیری به همون نمک‌نشناسی آدم ِسهراب بود زد

چشم بستم و از حال رفتم....

『 sohrab 』

گوشی رو قطع کرد و کوبیدم چطور ممکن بود کی جرعت کرده بود آرتا رو از دستم بگیره کی؟؟

روشا با نگرانی وارد اتاق شدم نگاهی به چهره ای پر از اعصبانیت کرد ، نزدیک اومد و دست‌هاش رو گذاشت رو صورتم

روشا : چیشده عزیزم ، کی تو رو به این حال انداخته ؟

روشا.. ممکن نبود ،چون خوب میدونست اخلاق ام رو از بر بود پس کی بود این حرومی.....

#panleo
#mehrashad
#ardiya
دیدگاه ها (۰)

Novel panleo ♡ #part⁵¹ ♡『 leoreza 』فقط ۲۰مین دیگه هواپیما فر...

Novel panleo ♡ #part⁵⁰ ♡『 leoreza 』خیلی کار ها داشتم بعد از ...

ارباب منPart11لیا:از خاب بیدار شدم چاعان پیشم نبود بلند شدم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط