{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو سوگیشیتا

سناریو سوگیشیتا

بسم الله الرحمن الرحیم
درست مثل بقیه سناریو ها ا.ت تنها دختر فورین بود و تا حالا سوگیشیتا رو ندیده بود .
شاید این عادی باشه ولی بزارید دقیق تر بگم که اونا تو ی کلاس بودن و میزاشتن کنار همه و ا.ت هنوز نفهمیده بود که سوگیشتا وجود خارجی داره که یک روز همونجوری که سوگیشیتا رو میز لالا کرده بود ا.ت ی ذره سرشو چرخوند و سوگیشیتا رو دید و ی متر پرید هوا .
ا.ت : واااااااااااااااااااااااااااااااااای غوووووول!
بعد با ی دفتر محکم زد تو کله ی سوگیشیتا و سوگیشیتا بیدار شد.
سوگیشیتا : چته؟!
ا.ت : غول داره حرف میزنههههههه!
یدونه دیگه هم با همون کتاب زد تو سرش .
سوگیشیتا هم بلند شد و یدونه زد پس کله ی ا.ت
ا.ت : وای غول حمله کرد !
رفت رو میز وایستاد یدونه دیگه هم زد .
سوگیشیتا هم ی مشت مهمون ا.ت کرد .
بقیه هم نگاه میکردن ببینن آخرش چی میشه .
که اممیا صدا رو شنید و رفت ببینه از چیه .
در رو باز کرد دید ا.ت سوگیشیتا رو با طناب بسته .
سوگیشیتا: باز کن !
ا.ت :نگران نباشید بندگان خدا من غول رو گیر انداختم .
اممیا : وای خاک به سرم ا.ت، آخه سوگیشیتا که غول نیست !
ا.ت : بوگو بوخودا .
اممیا : به خدا .
ا.ت : ...
اممیا طناب رو باز کرد و ا.ت و سوگیشیتا رو برد داخل ی کلاس خالی .
اممیا : تا وقتی با هم دوست بشید باید داخل این کلاس بمونید ( ゚∀゚)
و دوتا تپ تپ زد تو کلتون .
ا.ت : خب انگار چاره ای نداریم باید با هم حرف بزنیم .
سوگیشیتا :آها.
ا.ت : خب دیروز ناهار چی خوردی ؟
سوگیشیتا : کوفت.
ا.ت : بی اَدِب ، حالا چند سالته ؟
سوگیشیتا : پونزده
ا.ت : ... اصلا بهت نمیاد دادا.
سوگیشیتا : خفه شو .
ا.ت : اینجوری که نمیشه، تو اصلا حرف نمیزنی!
سوگیشیتا : باشه .
ا.ت : خب ی سوال دیگه ، در مورد اممیا سان چی میدونی ؟
سوگیشتا : اون ۱۷ سالشه ، غذا هایی که کوتوها درست میکنه رو دوست داره ،از باغبونی و سبزیجات خوشش میاد... ( تا اسم خاله ی اممیا رو گفت.)
ا.ت : خب فکر کنم دیگه دوست شدیم .
بعد با تمام وجودش داد زد : اممیا سان ما دوست شدیم بیا در رو باز کنننن !
اممیا هم اومد و در رو باز کرد .
اممیا : لازم نبود داد بزنی در قفل نبود.
ا.ت : خب چرا نگفتی ؟(ToT)
اممیا : اگر میگفتم که میومدید بیرون .
سوگیشیتا : درسته اممیا سان .
ا.ت : ( ̄~ ̄;)
اممیا : حالا واقعا دوست شدید ‌؟
ا.ت : اگر بگیم نه در رو قفل میکنی ؟
اممیا : بله.
ا.ت : خب آره دوست شدیم .
سوگیشیتا : ...
و بله اونا رفتن بیرون.
دیدگاه ها (۱۱)

سناریو باچیرابسم الله الرحمن الرحیم ا.ت و باچیرا دوست بودن و...

سناریو باکوگو بسم الله الرحمن الرحیم ا.ت علی و باکوگو چان هر...

سناریو سوئو درخاستی گفته بودید رمانتیک بنویسم پس منم تلاشمو ...

تصوراتم از گجارو

امروز تو دانشگاه همه به من نگاه می کردن که کوک از در کلاس او...

اگه بگی دیگه دوست ندارم ا/ت:ریندو میخوام باهات حرف بزنم( جدی...

پارت 11ا/ت : پاشوووته : باش حالاا/ت : پش میشنم روت (می‌شینی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط