ارباب جذاب اما خشن
ارباب جذاب اما خشن
Part=۲
لیا:(با بغض سرم رو انداختم پایین)
مین هو:هی خانومی ناراحت نباش ارزشش رو نداره بیا بریم(دستش رو گرفت و رفتن توی کلاس)
لیا:(نشستم سرجام که متوجه شدم شوگا داره با پوزخند نگام میکنه)
زنگ خورد یک ربع بعد مدیر اوند توی کلاس
مدیر:بچه ها امروز استاد ندارید متونید برید خونتون
بعد شنیدن این حرف کل کلاس خوشحال شدن
مین هو:اومم نظرت چیه امروز بیای خونه من؟
لیا:نه مرسی مزاحم نمیشم(کمی خجالت)
که کلیپ قلدر ها از کنارم رد شدن و جونگکوک محکم با شونش بهم زد
لیا:(با تعجب نگاه به رفتنشون کردم)
مین هو:اه این پسر چشه(عصبی)
لیا:خب بیخیال اوپا من دیگه میرم(لبخند ضایع)
همینجوری با هم از دانشگاه بیرون می اومدیم که مین هو گفت:بزار حدعقل با ماشین برسونمت(خنده)
لیا:باشه(لبخند خجالتی)
رفتیم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم،یکم توی راه مین هو سرعت میرفت
لیا:یااا یکم یواش تر میترسمم(استرس)
مین هو:باشه کوچولو(خنده)(سرعت ماشین رو کمتر کرد و بلاخره رسیدن)
لیا:خدافظ اوپا
مین هو:خدافظ(لبخند)
رفتم توی خونه
لیا:هایونننننننن
هایون:عه اومدی خوش اومدی قند عسلم(بغلش کردم)بیا غذا بخور حتما گرسنه ای(کمی مهربون)
لیا:باشه
رفتم لباسم رو عوض کردم کار های مربوطه رو انجام دادم و رفتم پیشش نشستم روی میز
لیا:راستی نینا گفتی برام کار پیدا کردی حالا چی کاری هست؟
هایون:خب باید بگم که باید به عنوان خدمتکار به یک امارت بری آدرسش رو هم الان برات فرستادم،از فردا باید بری اونجا
لیا:آها باشه(غذا خوردن تموم شد و رفتم توی اتاقم)
ادامه دارد....
حمایت یادت نره🍃
Part=۲
لیا:(با بغض سرم رو انداختم پایین)
مین هو:هی خانومی ناراحت نباش ارزشش رو نداره بیا بریم(دستش رو گرفت و رفتن توی کلاس)
لیا:(نشستم سرجام که متوجه شدم شوگا داره با پوزخند نگام میکنه)
زنگ خورد یک ربع بعد مدیر اوند توی کلاس
مدیر:بچه ها امروز استاد ندارید متونید برید خونتون
بعد شنیدن این حرف کل کلاس خوشحال شدن
مین هو:اومم نظرت چیه امروز بیای خونه من؟
لیا:نه مرسی مزاحم نمیشم(کمی خجالت)
که کلیپ قلدر ها از کنارم رد شدن و جونگکوک محکم با شونش بهم زد
لیا:(با تعجب نگاه به رفتنشون کردم)
مین هو:اه این پسر چشه(عصبی)
لیا:خب بیخیال اوپا من دیگه میرم(لبخند ضایع)
همینجوری با هم از دانشگاه بیرون می اومدیم که مین هو گفت:بزار حدعقل با ماشین برسونمت(خنده)
لیا:باشه(لبخند خجالتی)
رفتیم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم،یکم توی راه مین هو سرعت میرفت
لیا:یااا یکم یواش تر میترسمم(استرس)
مین هو:باشه کوچولو(خنده)(سرعت ماشین رو کمتر کرد و بلاخره رسیدن)
لیا:خدافظ اوپا
مین هو:خدافظ(لبخند)
رفتم توی خونه
لیا:هایونننننننن
هایون:عه اومدی خوش اومدی قند عسلم(بغلش کردم)بیا غذا بخور حتما گرسنه ای(کمی مهربون)
لیا:باشه
رفتم لباسم رو عوض کردم کار های مربوطه رو انجام دادم و رفتم پیشش نشستم روی میز
لیا:راستی نینا گفتی برام کار پیدا کردی حالا چی کاری هست؟
هایون:خب باید بگم که باید به عنوان خدمتکار به یک امارت بری آدرسش رو هم الان برات فرستادم،از فردا باید بری اونجا
لیا:آها باشه(غذا خوردن تموم شد و رفتم توی اتاقم)
ادامه دارد....
حمایت یادت نره🍃
- ۲۴۸
- ۰۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط