پارت ۲۱:همسایه دیوار به دیوار
پارت ۲۱:همسایه دیوار به دیوار
"عاشقتم"
(جیمین)
تصمیم گرفتم توی مدتی که کارگرا وسایل رو جا به جا میکنن با تهیونگ سری به خونه بزنم. کوک درگیر یه سری کاغذ بازی به دلیل ورودمون به این محله بود.
"پسردایی؟"
نگاهم رو به پشتم، جایی که صدای آشنایی ازش اومد، دوختم.
"خودمم"
به دختر بچه ای که کنارش بود نگاه کردم. پس این دختر تهیونگه. چهره اش و حتی طرز ایستادنش مثل سولاره، ولی در عمق وجودش تهیونگ دومی وجود داره.
"اینجا چیکار میکنی؟"
"این لحنی که برای صحبت با همسایه ی جدیدت انتخاب کردی اصلا به مزاجم خوش نیومد"
"همسایه؟ هه. همسایه کیلو چنده؟"
درگیر خوش و بش بودیم که ته هم از راه رسید.
سونگ آه به محض دیدنش به سمتش پرید.
"به قولت عمل کردی"
"آره خانوم کوچولو"
چه قول و قراری بین این دوتا بود که من خبر نداشتم؟ پدر و دختری هردو مشکوکن.
"سونگ آه!"
جدیت صدای سولار باعث شد که منم جرات نافرمانی ام رو از دست بدم.
ته با اهم کوچکی گلوش رو صاف کرد. سکوت سنگینی بر فضا حاکم شد.
دستم رو جلو بردم.
"خوشبختم"
دست هاش، دستم رو لمس کرد.
"ولی من نه!"
با چشم غره ای به سمت در رفت که کوک جلوی راهش سبز شد.
"اوه!"
"فکر کنم بدونی که چرا..."
"میدونم"
با غیض و عصبانیت این رو گفت و بعد از خونه خارج شد.
دستم رو روی شانه ی ته انداختم.
"فکر کنم حالا حالا ها کار داریم"
اینبار، همه چیز باید طبق نقشه پیش بره!
شرط: ۲۰ لایک
"عاشقتم"
(جیمین)
تصمیم گرفتم توی مدتی که کارگرا وسایل رو جا به جا میکنن با تهیونگ سری به خونه بزنم. کوک درگیر یه سری کاغذ بازی به دلیل ورودمون به این محله بود.
"پسردایی؟"
نگاهم رو به پشتم، جایی که صدای آشنایی ازش اومد، دوختم.
"خودمم"
به دختر بچه ای که کنارش بود نگاه کردم. پس این دختر تهیونگه. چهره اش و حتی طرز ایستادنش مثل سولاره، ولی در عمق وجودش تهیونگ دومی وجود داره.
"اینجا چیکار میکنی؟"
"این لحنی که برای صحبت با همسایه ی جدیدت انتخاب کردی اصلا به مزاجم خوش نیومد"
"همسایه؟ هه. همسایه کیلو چنده؟"
درگیر خوش و بش بودیم که ته هم از راه رسید.
سونگ آه به محض دیدنش به سمتش پرید.
"به قولت عمل کردی"
"آره خانوم کوچولو"
چه قول و قراری بین این دوتا بود که من خبر نداشتم؟ پدر و دختری هردو مشکوکن.
"سونگ آه!"
جدیت صدای سولار باعث شد که منم جرات نافرمانی ام رو از دست بدم.
ته با اهم کوچکی گلوش رو صاف کرد. سکوت سنگینی بر فضا حاکم شد.
دستم رو جلو بردم.
"خوشبختم"
دست هاش، دستم رو لمس کرد.
"ولی من نه!"
با چشم غره ای به سمت در رفت که کوک جلوی راهش سبز شد.
"اوه!"
"فکر کنم بدونی که چرا..."
"میدونم"
با غیض و عصبانیت این رو گفت و بعد از خونه خارج شد.
دستم رو روی شانه ی ته انداختم.
"فکر کنم حالا حالا ها کار داریم"
اینبار، همه چیز باید طبق نقشه پیش بره!
شرط: ۲۰ لایک
- ۹۵
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط