شعر از خودم
شعر از خودم
به دنيا آمدم بي ميل و رغبت
شدم فرزند تاريكي و ظلمت
دمي از زندگي بر ما نخنديد
پر و بال مرا از بيخ برچيد
نسيم بي كسي بر ما وزان شد
غم و نامردمي ها بيكران شد
شدم عضوي ز ناكامان عالم
زمانه بي بهانه بست بالم
اوان ناجوانمردي بپا شد
تمام روزگارم در جفا شد
همي بگذشت سيل زندگاني
به ناگه رفت اكسير جواني
شدم بي طاقت و بيمار گشتم
من از اين زندگي بيزار گشتم
خدايا بازگير عمري كه دادي
همان عمري كه با رنجت نهادي
به دنيا آمدم بي ميل و رغبت
شدم فرزند تاريكي و ظلمت
دمي از زندگي بر ما نخنديد
پر و بال مرا از بيخ برچيد
نسيم بي كسي بر ما وزان شد
غم و نامردمي ها بيكران شد
شدم عضوي ز ناكامان عالم
زمانه بي بهانه بست بالم
اوان ناجوانمردي بپا شد
تمام روزگارم در جفا شد
همي بگذشت سيل زندگاني
به ناگه رفت اكسير جواني
شدم بي طاقت و بيمار گشتم
من از اين زندگي بيزار گشتم
خدايا بازگير عمري كه دادي
همان عمري كه با رنجت نهادي
- ۳۳۱
- ۱۷ بهمن ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط