آن شب بیبرگشت
آن شبِ بیبرگشت
part:1
باد سردی از لای پنجره اتاقت میوزید. چراغ خاموش بود و فقط نور صفحهی گوشی که بین انگشتانت لرز میکرد، صورتت را روشن میکرد.
اسمش روی صفحه افتاده بود.
Jungkook calling…
اما *تو جواب ندادی*.
صداهایی که شنیده بودی… آن حرفهایی که نباید میشنیدی… داشتند گلویت را میسوزاندند.
ساعتی بعد، پیام کوتاهی رسید:
«میتونم ببینمت؟ خواهش میکنم… فقط پنج دقیقه.»
تو نرفتی. یا شاید… نمیتوانستی بروی.
نه به خاطر غرور.
به خاطر ترسی که با هر تپش قلبت بزرگتر میشد:
ترس از اینکه اگر روبهرویش بایستی، تمام دیوارهایی که با زحمت ساخته بودی، فرو بریزد.
فردای آن شب، از خواب بیدار شدی و دیدی دهها پیام برایت فرستاده:
«بیداری؟»
«خواهش میکنم… به من بگو چی شده.»
«تو رو خدا نذار حدس بزنم.»
«دارم میام دم خونت.»
ده دقیقه بعد، زنگ خانه بلند شد.
قلبت تند شد اما تکان نخوردی.
انگار اگر از جا بلند میشدی، او هم وارد میشد… و بغضت هم.
چند دقیقه سکوت… و بعد صدایی که هرگز فراموش نمیکنی:
«میدونم پشت دری. فقط… فقط بگو هستی.»
صدایش شکست.
تو حتی نفس هم نمیکشیدی.
در نهایت صدای قدمهایی که آرام دور میشد.
یک یادداشت را زیر در هل داد:
«اگر حتی یکذره هم برات مهم هستم، بهم اجازه بده بفهمم چی رو خراب کردم.»
اما تو یادداشت را برنداشتی.
سه روز بعد، صفحهی گوشیات با یک پیام جدید روشن شد:
«کنسرت فردا شب تموم میشه… اگه اومدی، اگه حتی دورترین صندلی… من میفهمم هنوز امیدی هست.»
تو پیام را بارها خواندی.
نرفتن مثل یک زخم، آهسته درونت را میبرید.
رفتن… مثل پریدن از بلندی بود..
پیشولی🎀
part:1
باد سردی از لای پنجره اتاقت میوزید. چراغ خاموش بود و فقط نور صفحهی گوشی که بین انگشتانت لرز میکرد، صورتت را روشن میکرد.
اسمش روی صفحه افتاده بود.
Jungkook calling…
اما *تو جواب ندادی*.
صداهایی که شنیده بودی… آن حرفهایی که نباید میشنیدی… داشتند گلویت را میسوزاندند.
ساعتی بعد، پیام کوتاهی رسید:
«میتونم ببینمت؟ خواهش میکنم… فقط پنج دقیقه.»
تو نرفتی. یا شاید… نمیتوانستی بروی.
نه به خاطر غرور.
به خاطر ترسی که با هر تپش قلبت بزرگتر میشد:
ترس از اینکه اگر روبهرویش بایستی، تمام دیوارهایی که با زحمت ساخته بودی، فرو بریزد.
فردای آن شب، از خواب بیدار شدی و دیدی دهها پیام برایت فرستاده:
«بیداری؟»
«خواهش میکنم… به من بگو چی شده.»
«تو رو خدا نذار حدس بزنم.»
«دارم میام دم خونت.»
ده دقیقه بعد، زنگ خانه بلند شد.
قلبت تند شد اما تکان نخوردی.
انگار اگر از جا بلند میشدی، او هم وارد میشد… و بغضت هم.
چند دقیقه سکوت… و بعد صدایی که هرگز فراموش نمیکنی:
«میدونم پشت دری. فقط… فقط بگو هستی.»
صدایش شکست.
تو حتی نفس هم نمیکشیدی.
در نهایت صدای قدمهایی که آرام دور میشد.
یک یادداشت را زیر در هل داد:
«اگر حتی یکذره هم برات مهم هستم، بهم اجازه بده بفهمم چی رو خراب کردم.»
اما تو یادداشت را برنداشتی.
سه روز بعد، صفحهی گوشیات با یک پیام جدید روشن شد:
«کنسرت فردا شب تموم میشه… اگه اومدی، اگه حتی دورترین صندلی… من میفهمم هنوز امیدی هست.»
تو پیام را بارها خواندی.
نرفتن مثل یک زخم، آهسته درونت را میبرید.
رفتن… مثل پریدن از بلندی بود..
پیشولی🎀
- ۸۷
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط