{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بعد سالها من اومدم با پارت جدید دد

بعد سالها من اومدم با پارت جدید دد
ستاره ای در میان تاریکی پارت12 🌌
اقای مدیر: وقتشه که یه چیزی رو بهت بگم میدونم خیلی غیر منتظره بود ولی باید بگم که..............
نویسنده : قلب ایمی از لحظه ای که وارد شد تند تند میزد درسته در ظاهر سرد و جدی و علاوه بر اون خونسرد طوری که خودش هم از این موضوع متعجب بود ولی بازم مضطرب بود
صدای قلبش تند تند می اومد هی با خودش فکر میکرد یعنی باهاش چیکار داشتند نکنه میخواستن که اخراجش کننن
نهه نمیشد اون که کاری نکرده بود
یا شایدم چند نفر به خاطر ظاهرش ازش ترسیدن و گمان بدی کردن الانم میخوان مطمعن شن که حرفشون درست بوده
استرس ایمی هر لحظه با هر کلمه مدیر .واقای بلک بیشتر میشد و قلبش تند تر میزد
بومپپپ بومپپپ بموپپپپ
نفسش تو سینه ش حبس بود و هر لحظه پیچش بدی تو شکمش داشت
نکنه دوباره اون اتفاق براش می افتاد نکنه تنها روزنه نوری که قرار بود داشته باشه ازش گرفته شه.......
انرژی ی چشماش همون انرژی با موج های خروشان ...درون ایمی داشتند غوغا می کردند طوری که ایمی بیتابی میکرد همین جوری ادامه داشت که ایمی دید که چشماش دارن میدرخشن اما چون ماسکش ضخیم بود زیاد نشون نداد برا همین کسی متوجه نشد اما ایمی برای اینکه بیشتر دردسر نداشته باشه نفس عمیقی کشید و نذاشت اقای مدیر جملش تموم شه با یه لحن ترسناکک و مرموز گفت
ایمی: واقعا شرمنده ام مشکلی پیش اومده اگه اشتباهی ازم سرزده میتونم درستش کنم اگه هم در رابطه با مشکل پروندمه قبلا هم گفت تموم اطلاعاتی که دارم همینه متاسفانه والدینم شرایط اومدن به مدرسه رو ندارن
هر دوشون از این لحن جدی و حرف های غیر منتظره ی ایمی تعجب کردن و برا یه لحظه شوکه شدن اما سری به خودشون اومدن
بعدش مدیر با قیافه ی اخم کرده طوری که یه ابروش رو برده بالا رو کرد به معلم و با صدایی به کلفتی سیبیلاش🤣 گفت: اقای بلک فکر میکردم ایشون خودشون خبر دارن برا همین اومدم این بچه ی عجیب غریب که خودشم تو جریان قضیه نیست ببینید من حوصله سروکله زدن با این دردسر ساز رو ندارم اگه دیدین اینجا هستم همش بخاطر اینه که شما اصرار زیادی به این کار داشتین... هوففف چه گیری گیری کردیم 🤨😠😩
ایمی با شنیدن این حرفا ها شدیدا اتیشی شد و دلش میخواست اون پیرمرد کچل سیبیلو رو با یه مشت بکوبه تو دیوار از یه طرفی یه شکسته شدن و خرد شدن قلبش اومد و دلش میخواست که باهاش یکم بهتر رفتار البته یک لحظه دوباره تموم استرس سر تا پاس رو گرفت که اصلا برا چی اینجاس
اقای بلک با یه قیافه ی سرخوش و مهربون رو کرد به اقای مدیر گفت
عااهاااا.... نیازی به این همه غر غر کردن نیست،، اق مدیر......چه نیازی به این همه بد حرف زدن با این بچهس
حالا اگه موقع شهریه گرفتن بود استقبالتون اینشکلی نبود😜😜😜
مدیر: اقای بلک اصلا شوخیتون خوب نیست بعدش اگه میشه برین سر اصل مطلب اصلا وقت این مسخره بای هارو ندارم
اقای بلک: چرا که نه اقا ( بعدشم شروع کرد به چشمک زدن اونم پشت عینکش)
ایمی: میشه بپرسم با من چیکار دارید ( کلمه ی اخرش کمی ترش درونش داشت)
اقای بلک : بلههه اها اون قضیه ببخشید که اینجا وقتتون رو گرفتم خانم هوشیکاوا میدونم باعث شدیم که یکم نگران شید اما خیالتون راحت نیازی به نگرانی نیس... اتفاقا خیلی هم خبر های خوبی هست که میخوام بهتون بگم.
ایمی با شنیدن این حرفا اروم شد
اقا بلک: خوب راستش رو بخواید این قضیه در رابطه با فرمی هستش که چند ماه پیش دادید میخواستم بگم که یادتونه که درخواست دادید که میخواید در ازمون ورودی یو ای شرکت کنید ...
اقای بلک این جمله رو گفت مدیر هم با شنیدنش همش زیر لب غرغر میکرد
البته ایمی هم بهش اهمیتی
نداد ایمی : بله چطور مگه

شرمنده ویسگون اجازه نداد مگرنه بیشتر میدادم
الانم اگه بخوام پارت بعدی رو بدم میزنه درخواست زیادی ارسال نمیشه همه زحماتم برباد میرههه😭😭😭 شما فعلا به همین قانع باشید تا پارت بدم لایک یادتون نره کامنتم واجبههه
دیدگاه ها (۱)

وانتاس

اووف

اینم لینک ناشناسhttps://abzarek.ir/service-p/msg/3509081

ستاره ایی در تاریکی پارت ۱۱🌌تو تمام این مدتی که گذشت ایمی هر...

من اومدم بعد سالها پارت بدم🤣🤣😅ستاره ای در میان تاریکی پارت 1...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط