「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 18
✦.................................
_ از همه فرار میکنه...
نگاهش لحظهای روی دست نیکی که هنوز بوی موهای شدو را گرفته بود ثابت ماند
_ ولی به تو حمله نکرد.
نیکی شانهای بالا انداخت
جونگکوک چیزی نگفت فقط دوباره دستش را روی گردن شدو کشید، شدو چشم هایش را بست و آرام خودش را به دست او مالید
نیکی با کنجکاوی جلوتر آمد.
+ اسمش چیه؟
جونگکوک خیلی کوتاه جواب داد:
_ شدو.
+ خوشگله
جونگکوک نگاهش را از ببر نگرفت.
_ خطرناک هم هست.
نیکی لبخند شیطنتآمیزی زد:
+ به نظرم از بعضی آدما مهربونتره.
برای اولین بار نگاه جونگکوک مستقیم روی صورتش نشست چند ثانیه طولانی فقط نگاهش کرد بعد خیلی آرام گفت:
_ این اشتباهو نکن.
نیکی ابرویی بالا انداخت
+ کدوم اشتباه؟
جونگکوک دستش را از روی سر شدو برداشت
_ اینکه چون امروز آروم بوده، فکر کنی همیشه همینطوریه
شدو انگار حرف او را فهمیده باشد، غرشی کوتاه و بم کشید، جونگکوک فقط با یک اشارهی کوچک دست دوباره آرامش کرد
نیکی با دقت به صحنه نگاه میکرد:
«فقط با یه سوت... فقط با یه اشاره...»
بیاختیار در دلش اعتراف کرد این اولین باری بود که از نزدیک، اقتدار واقعی جونگکوک را میدید.
شدو دوباره کنار پای جونگکوک نشست و دم بلندش را آرام روی چمنها کشید
نیکی هنوز نگاهش روی ببر مانده بود، با کنجکاوی یک قدم جلو رفت اما این بار قبل از اینکه دستش را دراز کند، مکث کرد جونگکوک همان لحظه با صدایی سرد گفت:
_ وایستا
نیکی اخم کرد و همانجا ایستاد
+ چیه؟
جونگکوک نگاهش را از شدو برنداشت
_ وقتی من کنارش نیستم، حق نداری بهش نزدیک شی.
نیکی با لجبازی دست به سینه زد
+ ولی الان که آرومه.
جونگکوک خیلی آرام سرش را به سمت او برگرداند؛ نگاهش آنقدر سنگین بود که لبخند نیکی برای لحظهای محو شد
_ آروم بودنش دلیل نمیشه فراموش کنی یه ببره.
مکث کوتاهی کرد
_ یه لحظه غریزهش برگرده... قبل از اینکه بفهمی، گردنت زیر دندوناشه.
نیکی ناخودآگاه دستش را روی گردنش گذاشت اما سریع خودش را جمع کرد.
+ منم نگفتم میخوام بغلش کنم.
جونگکوک جوابی نداد فقط دوباره یک سوت کوتاه زد، شدو بلافاصله از جایش بلند شد و کنار حصار قدم زد؛ انگار فقط فرمان او را میفهمید، نیکی با تعجب زیر لب گفت:
+ چه حرف گوش کن...
جونگکوک این بار مستقیم به چشمهایش نگاه کرد.
_ چون از بچگی بزرگش کردم.
برای اولین بار، لحنش نه نرم بود و نه خشن...فقط واقعی، نیکی لحظهای سکوت کرد نگاهش بین جونگکوک و شدو چرخید
«پس بخاطر اینه انقدر بهش اعتماد داره...»
همان لحظه شدو دوباره به سمت نیکی برگشت؛ بینی بزرگش را از لای میلهها جلو آورد و آرام بو کشید، نیکی لبخند زد
+ فکر کنم دوستم داره.
جونگکوک بیدرنگ جواب داد:
_ نه.
+ نه؟
_ فقط داره بوی یه غریبه رو حفظ میکنه.
لبخند نیکی جمع شد
+ همیشه همینقدر ذوق آدمو کور میکنی؟
جونگکوک بیتفاوت شانهای تکان داد
_ واقعیت معمولاً قشنگ نیست.
+ معلومه خودتم زیاد واقعیت گفتی که این شکلی شدی.
چند ثانیه سکوت برقرار شد، شدو آرام بین آن دو نگاه میکرد.
جونگکوک قدمی به سمت نیکی برداشت نه آنقدر نزدیک که فاصلهشان از بین برود اما آنقدر که سایهی قد بلندش روی او بیفتد
_ یه نصیحت
+ نخواستم.
_ با این زبونت...
مکث کوتاهی کرد و نگاه نافذش را در چشم های نیکی قفل کرد
_ یه روز برای خودت دردسر درست میکنی
نیکی بدون اینکه حتی یک قدم عقب برود، همانطور به او خیره ماند.
+ نگران نباش.
لبخند کمرنگ و لجبازی گوشهی لبش نشست:
+ از پس دردسرام برمیام.
جونگکوک چند لحظه نگاهش کرد، هیچ تغییری در صورتش دیده نمیشد بعد فقط سوت کوتاه دیگری زد؛ شدو بیدرنگ از کنار حصار جدا شد و پشت سر صاحبش راه افتاد.
جونگکوک هم بدون خداحافظی، بدون حتی یک نگاه دیگر، از کنار نیکی رد شد اما درست لحظهای که از کنارش میگذشت خیلی آرام گفت:
_ دفعهی بعد بدون اجازه وارد قلمرو شدو نشو.
نیکی برگشت و به پشت سرش نگاه کرد؛ جونگکوک دور میشد و شدو مثل سایه قدم به قدم پشت سرش حرکت میکرد
نیکی پوفی کشید.
+ معلوم نیست صاحبش وحشیتره... یا خودش.
با این حال... تا وقتی هر دو از دیدش ناپدید شدند، نگاهش از پشت سرشان برداشته نشد.
ــــــــ
هوای عمارت بوی گلهای تازه میداد اما هرچه بیشتر آنجا میماند بیشتر احساس خفگی میکرد، آه کوتاهی کشید و بیهدف داخل راهروهای عمارت قدم زد
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 18
✦.................................
_ از همه فرار میکنه...
نگاهش لحظهای روی دست نیکی که هنوز بوی موهای شدو را گرفته بود ثابت ماند
_ ولی به تو حمله نکرد.
نیکی شانهای بالا انداخت
جونگکوک چیزی نگفت فقط دوباره دستش را روی گردن شدو کشید، شدو چشم هایش را بست و آرام خودش را به دست او مالید
نیکی با کنجکاوی جلوتر آمد.
+ اسمش چیه؟
جونگکوک خیلی کوتاه جواب داد:
_ شدو.
+ خوشگله
جونگکوک نگاهش را از ببر نگرفت.
_ خطرناک هم هست.
نیکی لبخند شیطنتآمیزی زد:
+ به نظرم از بعضی آدما مهربونتره.
برای اولین بار نگاه جونگکوک مستقیم روی صورتش نشست چند ثانیه طولانی فقط نگاهش کرد بعد خیلی آرام گفت:
_ این اشتباهو نکن.
نیکی ابرویی بالا انداخت
+ کدوم اشتباه؟
جونگکوک دستش را از روی سر شدو برداشت
_ اینکه چون امروز آروم بوده، فکر کنی همیشه همینطوریه
شدو انگار حرف او را فهمیده باشد، غرشی کوتاه و بم کشید، جونگکوک فقط با یک اشارهی کوچک دست دوباره آرامش کرد
نیکی با دقت به صحنه نگاه میکرد:
«فقط با یه سوت... فقط با یه اشاره...»
بیاختیار در دلش اعتراف کرد این اولین باری بود که از نزدیک، اقتدار واقعی جونگکوک را میدید.
شدو دوباره کنار پای جونگکوک نشست و دم بلندش را آرام روی چمنها کشید
نیکی هنوز نگاهش روی ببر مانده بود، با کنجکاوی یک قدم جلو رفت اما این بار قبل از اینکه دستش را دراز کند، مکث کرد جونگکوک همان لحظه با صدایی سرد گفت:
_ وایستا
نیکی اخم کرد و همانجا ایستاد
+ چیه؟
جونگکوک نگاهش را از شدو برنداشت
_ وقتی من کنارش نیستم، حق نداری بهش نزدیک شی.
نیکی با لجبازی دست به سینه زد
+ ولی الان که آرومه.
جونگکوک خیلی آرام سرش را به سمت او برگرداند؛ نگاهش آنقدر سنگین بود که لبخند نیکی برای لحظهای محو شد
_ آروم بودنش دلیل نمیشه فراموش کنی یه ببره.
مکث کوتاهی کرد
_ یه لحظه غریزهش برگرده... قبل از اینکه بفهمی، گردنت زیر دندوناشه.
نیکی ناخودآگاه دستش را روی گردنش گذاشت اما سریع خودش را جمع کرد.
+ منم نگفتم میخوام بغلش کنم.
جونگکوک جوابی نداد فقط دوباره یک سوت کوتاه زد، شدو بلافاصله از جایش بلند شد و کنار حصار قدم زد؛ انگار فقط فرمان او را میفهمید، نیکی با تعجب زیر لب گفت:
+ چه حرف گوش کن...
جونگکوک این بار مستقیم به چشمهایش نگاه کرد.
_ چون از بچگی بزرگش کردم.
برای اولین بار، لحنش نه نرم بود و نه خشن...فقط واقعی، نیکی لحظهای سکوت کرد نگاهش بین جونگکوک و شدو چرخید
«پس بخاطر اینه انقدر بهش اعتماد داره...»
همان لحظه شدو دوباره به سمت نیکی برگشت؛ بینی بزرگش را از لای میلهها جلو آورد و آرام بو کشید، نیکی لبخند زد
+ فکر کنم دوستم داره.
جونگکوک بیدرنگ جواب داد:
_ نه.
+ نه؟
_ فقط داره بوی یه غریبه رو حفظ میکنه.
لبخند نیکی جمع شد
+ همیشه همینقدر ذوق آدمو کور میکنی؟
جونگکوک بیتفاوت شانهای تکان داد
_ واقعیت معمولاً قشنگ نیست.
+ معلومه خودتم زیاد واقعیت گفتی که این شکلی شدی.
چند ثانیه سکوت برقرار شد، شدو آرام بین آن دو نگاه میکرد.
جونگکوک قدمی به سمت نیکی برداشت نه آنقدر نزدیک که فاصلهشان از بین برود اما آنقدر که سایهی قد بلندش روی او بیفتد
_ یه نصیحت
+ نخواستم.
_ با این زبونت...
مکث کوتاهی کرد و نگاه نافذش را در چشم های نیکی قفل کرد
_ یه روز برای خودت دردسر درست میکنی
نیکی بدون اینکه حتی یک قدم عقب برود، همانطور به او خیره ماند.
+ نگران نباش.
لبخند کمرنگ و لجبازی گوشهی لبش نشست:
+ از پس دردسرام برمیام.
جونگکوک چند لحظه نگاهش کرد، هیچ تغییری در صورتش دیده نمیشد بعد فقط سوت کوتاه دیگری زد؛ شدو بیدرنگ از کنار حصار جدا شد و پشت سر صاحبش راه افتاد.
جونگکوک هم بدون خداحافظی، بدون حتی یک نگاه دیگر، از کنار نیکی رد شد اما درست لحظهای که از کنارش میگذشت خیلی آرام گفت:
_ دفعهی بعد بدون اجازه وارد قلمرو شدو نشو.
نیکی برگشت و به پشت سرش نگاه کرد؛ جونگکوک دور میشد و شدو مثل سایه قدم به قدم پشت سرش حرکت میکرد
نیکی پوفی کشید.
+ معلوم نیست صاحبش وحشیتره... یا خودش.
با این حال... تا وقتی هر دو از دیدش ناپدید شدند، نگاهش از پشت سرشان برداشته نشد.
ــــــــ
هوای عمارت بوی گلهای تازه میداد اما هرچه بیشتر آنجا میماند بیشتر احساس خفگی میکرد، آه کوتاهی کشید و بیهدف داخل راهروهای عمارت قدم زد
- ۲۰۶
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط