{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۳۱

پارت ۳۱


آبنبات با طمع لبات


ویو کوک


حرکت کردیم سمت عمارت هانجو و هانول عوضی


‌.....



بعد از ۵ مین رسیدیم با اسلحه و بادیگاردا رفتیم داخل


کوک: هانولللللللللل هانجووووووو* داد


هانول: وای ددیییی اومدییی

بدو بدو اومد سمتم و بغلم کرد اون لباس بازی که باهاش سینه هاشو بیرون انداخته بود و میمالید به لباسم هلش دادم اونور

کوک: برو اونور هرزه

هانول: ددی یادت باشه تو پرده ی منو زدی بچه ی تو شکمم بچه ی توعه

نگاش کردم بچه؟ پرده؟ هه چی فکر کرده؟ اون یکی دیگه پردشو زده بود و رفته بود دوباره پرده گذاشته بود اون یه اشتباه بود که پرده ی الکیش و زدم


هانجو: نیشخند* منتظرت بودم


کوک: این چه گوه کاری بود هاا میخواستی ات رو بدزدی آشغال؟

هانجو:خواهرم اینو میخواست باهاش ازدواج کن

کوک: به همین خیال باش


هانول: میخوای ات تو دردسر بیوفته؟ پس باهام باش ددی

کوک:عوضی


هانجو: دیدنت میای شوهر خواهر* خنده عصبی


.........
دیدگاه ها (۲۹)

پارت ۳۲آبنبات با طمع لباتویو کوکاز اونجا زدم بیرون عصبی بودم...

پارت ۳۳آبنبات با طمع لباتات: خوبی چیشدههکوک: اوممم دلم برای ...

پارت ۳۰آبنبات با طمع لباتویو اتچشمامو باز کردم این چه لباسیه...

پارت ۲۹آبنبات با طمع لباتویو کوکبردم اتاق خودش که براش تازه ...

تا وقتی هفت نفر کنارم هستن(فصل۲)

دختر کوچولوم

ددی فاکر

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط