{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.

.
پیــرزنی رفت داروخانه تا برای درد مفاصلش دارو بخرد .
داروخانه چی بهش گفت:
خوشگل خانم امر بفرماییــــد
پیـــرزن فوری کمرشو راست کرد گفت:
« رژلـب » میخواستم عزیزم ...
««« ایـــن است قــــدرت کلمــــــات »»».
دیدگاه ها (۱۴)

فکرکنم الکساندر هم عاشق بود که تلفن راساخت...وگرنه به عقل هی...

همین عقلی که با سنگ حقیقت خانه می سازد زمانی از حقیقت های ما...

نفس کوچولو

ایلیا جان

رمان : قلب در تاریکی

dark love

پارت اول _ دنیای عجیب

lost leaves/رمان جیمین

پارت پنجمبعد پنج دقیقه سئومی برگشتم اما به جای هشت لیوان هفت...

پارت ۳

باغ//جونگکوک« داداشی؟»& بله جونگکوک« میخوای سوار تاب بشی؟»& ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط