‌
یک بار که از دستتان خیلی ناراحت بودم، یادِتان را سر راه گذاشتم، دویدم پشتِ چناری، چنار با من غریبگی کرد، آسمان سیاه شد، برگشتم، یادتان نبود، رفته بود، بی من! من آن گَندهِ دماغِ لجبازی بودم که خریت شغلِ دومش بود، تو، تو که مهربان بودی چرا؟ غم‌های دنیا همه سراریز شد توی دلِ کوچکِ من، خواستم بروم که به یک باره دیدم یادت پشتِ چنار قایم شده، جلویِ دهانش را گرفته بود اما چشم‌هایش می‌خندید، مرا که دید خودش را در آغوشم انداخت و بلند بلند خندید، خندیدم و جهان دوباره زیبا شد.


حاتمه رحیمی
‌
دیدگاه ها (۱)

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۸۵قبله..توي انبار بود.. سرشو ...

وقتی که بدترین دشمن اعصابت شوهرت میشه

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 44مینی ويواز دیدن لی...

عشق درسایه سلطنت پارت 274

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

*شیلان*شیلان:هیرسا بلند شد وگفت : فکر کنم من جای اینو گرفتم ...

سلاااااام بچه ها ببخشید چن روزی جایی بودم که نت نبودم یکم دی...

𝑻𝒉𝒆 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌 𝑪𝒓𝒐𝒘𝒏 & 𝑻𝒉𝒆 𝑹𝒆𝒅 𝑹𝒐𝒔𝒆Ⓟⓐⓡⓣ 3{ویو دوهی}با تمام سرعتم ...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 24・⁠]⁠ᕗ  حس کل کل بازی بدجور...

*راز دل*کیهان: رو به روی تلویزیون نشسته بودم وداشتم فیلم می ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط