{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت بیست و یکم

پارت بیست و یکم
گوشه ای از تاریکی
.............ـ
مکان فعلی: ساختمان آژانس کارگاهی مصلح
چویا از عصبانیت سرخ شده بود و داشت به کونیکیدا نگاه میکرد
انگار تنفر عجیبی تو وجودش بود
جوری داشت به ساکورا امر و نهی میکرد که انگار دخترش سگه
اَه
از کلمه سگ متنفره ـ
تاچیهارا:چویا سان *محکم میکوبه به پهلو چویا
چویا:ها!چی؟
تاچیهارا:موری سان چهار بار صدات زده
چویا :ها ؟*آروم
موری سان؟
موری:چویا کون
دارم میگم به نظرت شرایط قابل قبوله؟

چویا :ها ؟ شرایط ؟ کدوم شرایط ؟*آروم
موری:تچ.....کویو چان؟
و اما کویو عی که نمیتونست چشمشو از کیوکا بگیره ـ
کویو:عااامممم ....بله؟
موری:نگو که تو هم گوش نمی‌دادی!
کویو :خببببب
فوکوزاوا:موری دونو ...
موری:بله فوکوزاوا دونو؟
فوکوزاوا:به نظرم ما بریم تو اتاق من حل و فصل کنیم
نه افراد شما و نه افراد من هواسشون نیست ـ

همه:نانییییی؟؟؟؟

فوکوزاوا:همینی که گفتم...
همتون منتظر میمونین تا ما بین خودمون حلش کنیم

اونا رفتن و همه پخش شدن ـ
دازای و چویا رفتن پیش ساکورا
کویو فورا کیوکا رو یه گوشه گیر آورد
یوسانو رفت پیش رانپو ....مثل همیشه
چند روزی بود که اون دوتا مشکوک رفتار میکردن ـ
تاچیهارا هم فورا خودشو به گین نزدیک کرد تا چند کلمه از دهنش حرف بکشه
تنها دلیلش هم این بود که صدای ظرف و دخترونه گین براش جالب بود ـ
آکوتاگاوا چند وقتی میشد که درگیر صدا های داخل سرش بود که نمی‌فهمید ازش چی میخوان پس ترجیح داد یه گوشه بشینه و کاری نکنه ـ
آتسوشی هم سعی میکرد به اون نزدیک بشه چون چیزی از این آکوتاگاوای جدید سرش نمیشد ـ
ناٱمی پرید و تانیزاکی رو یه گوشه گیر آورد و .... موضوع به جاهای باریک خطم شد ـ
کنجی خیلی وقت بود که از ترس دازای به روستا پناه آورده بود و کسی ازش جبر نداشت
کونیکیدا هم تو این هرج و مرج تصمیم گرفت خارج شه ـ
دلیلی نمی‌دید که اینجا بمونه پس پیش به سوی کاتای ـ






دازای:ساکورا؟روز اولت تو آژانس چطور بود؟
ساکورا : من ....... میخوام یه چند روزی به دیوار خیره بشم ـ
چویا :دیدی!؟دیدی گفتم نباید بیاریش؟بچه از دست رفت ـ
دازای:مشکلی نیست عادت می‌کنه
چویا:تمهههه خفه شو
میگم این جا مناسب نیستتتتت
دازای:عااا درسته تنها جای مناسب بندره مگه نه؟؟؟؟
چویا :سگِ بی شرفـ.......







آتسوشی:هی ....هی
آکو:چی میخوای جینکوـ
بزار با حال خودم بمیرم ـ
آتسوشی:من این آکوتاگاوا رو نمیشناسم ـ
چرا اینجوری شدی؟*بغض
آکو:تو کی هستی که بخوای منو بشناسی
دور شو حیون عجیب غریب ـ
آتسوشی: آکوتاگاوا......
یکم ....... فقط یکم ـ
لطفاً......*بغض
آکو:چی ؟ یکم چی ؟

آتسوشی:یکم درک کن ـ
لطفاً ـ*بغض
آکو :چی رو؟*متعجب
آتسوشی:حالمو .....حالم خوب نیست ـ*بغض
آکو:به من چه .......
آتسوشی:دلیل این حالم توییـ........












تاچیهارا:هی ..هی گین
گین:*نگاه
تاچیهارا:ببینم درسته که هیگوچی سنپای صورتت رو دیده؟
گین :*نگاه عمیق*تکون دادن سر
تاچیهارا:چرا؟
گین: اتفاقی*بسیار بسیار آروم
تاچیهارا:منم میتونم ببینم؟*لبخند عمیق
گین:*اخم شدید
تاچیهارا:چرا خب؟
گین:*روشو برمیگردونه
تاچیهارا:هی به خدا جبران میکنمـ......





رانپو: به نظرت بهشون بگیم؟
یوسانو:الان؟؟نه بابا الان کار مهم تری داریم ـ
رانپو:چی از این مهم تر؟
یوسانو:نمیبینی داریم با دشمن چند سالمون صلح میکنیم؟
واقعا فکر می کنی الان بقیه به این موضوع اهمیت میده؟
رانپو:مگه با خودشونه که ندن ـ
یوسانو:کافیه ـ
تمومش کن
رانپو:ولی آخه ـ
یوسانو:همینی که گفتمـ......








کویو:کیوکا؟
کیوکا:بله
کویو:خب ـ
این مدت چیکارا کردی؟
کیوکا:هیچی ـ
کویو : کیوکااااااا
کیوکا:........










............ـ
ایده دیگه ای نداشتم ـ
همین هم از من بپذیرید ـ
پایان پارت
دیدگاه ها (۹)

پارت بیست و دومگوشه ای از تاریکی ...........ـمکان فعلی: آسمو...

بگویید بینم فرزندانم

تنها ایده ای که برای پارت های آینده دارم ـ

اوهوی کصخل ظهور کن دارم از پیویت به عنوان پیام های ذخیره شده...

خانواده بانگورانپو:خودمتانیزاکی:نائومی:موری:@mori-ougaiدازای...

تایپ mbti کاراکتر های انیمه یBungo Stray Dogsدازای اوسامو en...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط