my little mochipart
my little mochi:part۱۳
جیمین ویو:
بعد نیم ساعت کوک رو آوردن و بردنش توی اتاق.سریع رفتم توی اتاق و کنار کوک نشستم تا بهوش بیاد.
جیمین:کوک لطفاً چشمات رو باز کن.
یونگی و اون یکی آلفا اومدن داخل.
رفتم یقه اون یکی رو گرفتم.
جیمین:همه چیز رو دقیق میگی که چرا بهترین دوستم الان روی تخت بیمارستان (داد)
دیدم گریه کرد و یونگی من رو عقب کشید.
یونگی:مگه نمیبینی حالش بده. بزار بعداً تعریف میکنه.
صدای ضعیف کوک رو شنیدم.
کوک:جیمینی. لطفاً داد نزن.
جیمین:کوکی جونم ببخشید. حالت خوبه جاییت درد نمیکنه!؟چیزی میخوری برات بیارم؟ میخوای برم و بابات رو بزنم؟
.....^_^....
ببخشید که کم شد اما پارت بعدی رو طولانی تر میزارم.
جیمین ویو:
بعد نیم ساعت کوک رو آوردن و بردنش توی اتاق.سریع رفتم توی اتاق و کنار کوک نشستم تا بهوش بیاد.
جیمین:کوک لطفاً چشمات رو باز کن.
یونگی و اون یکی آلفا اومدن داخل.
رفتم یقه اون یکی رو گرفتم.
جیمین:همه چیز رو دقیق میگی که چرا بهترین دوستم الان روی تخت بیمارستان (داد)
دیدم گریه کرد و یونگی من رو عقب کشید.
یونگی:مگه نمیبینی حالش بده. بزار بعداً تعریف میکنه.
صدای ضعیف کوک رو شنیدم.
کوک:جیمینی. لطفاً داد نزن.
جیمین:کوکی جونم ببخشید. حالت خوبه جاییت درد نمیکنه!؟چیزی میخوری برات بیارم؟ میخوای برم و بابات رو بزنم؟
.....^_^....
ببخشید که کم شد اما پارت بعدی رو طولانی تر میزارم.
- ۸۲۰
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط