{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دروغ شیرین

دروغ شیرین
پارت بیست و چهارم

× اونییی من نمیخوام برم مدرسه میخوام پیش تو و چانی بمونم
خم میشیم و پیشونی اش را میبوسم و میگم : میدونی عزیزم ... ولی مجبوری ... مطمئن باش اونجا بهت خوش میگذره
× نه خوش نمیگذره اینی اذیتم میکنه
لحظه ای خشک میشم یعنی چی اذیتش میکنه؟ کدوم عوضی ای جرئت کرده به خواهر من ازار برسونه ؟
نمیخوام اون هم تجربه های من رو داشته باشه
تمام تلاشمو میکنم میکنم تا زندگی خوبی براش بسازم
+ اینی کیه
× جونگین دیگه ... اینی همون جونگینه ...من اینجوری صداش میکنم
صدای خنده ی گرم چان را از پشت سرم میشنوم دستش دورم حلقه میشود کنار گوشم میگوید : پرنسس خودت میدونی که اذیت کردن روش ابراز محبت جونگینه
یونا اهی میکشد و میگوید : میدونم
نفس راحتی میکشم و با لبخند بازیگوشی میگم : تا جایی که یادم میاد اون اجازه نمیده کسی اینطوری صداش کنه
یونا سرخ میشود و سرش را پایین می اندازد و میگوید : اره خب افراد نزدیک مثل خانواده و بزرگتراش بهش میگن جونگین و بقیه ی بچه ها باید بگن ای ان ولی من بهش میگم اینی
می چرخد و به سمت در خروج میرود . اروم میخندم و نگاه اگاهانه ای با چان دروبدل میکنم .
خواهر کوچولوم خیلی بزرگ شده الان دیگه ۱۲ سالشه
با لبخند دنبالش برای بدرقه کردن او و چان دنبالش حرکت میکنم . اروم گونه ی یونا را میبوسم و او پس از پاسخ دادن بوسه ام دست تکان میدهد و به سمت ماشین میرود تا سوار شود .
سرم را بالا می اورم و با قیافه ی اویزون بنگ چان مواجه میشم که با چشمای مظلوم نگاهم میکند .
بلند میخندم و میگم : چیشده چانی ؟
_ منم بوس میخوام
روی نوک پام می ایستم و گونه اش را میبوسم و بعد عقب میرم .
پوزخندی میزند و طوری می ایستد تا یونا نتواند ببیند و بعد خم میشود و سریع لب هایم را میبوسد و بعد با پوزخند و نگاهی شیطنت امیز دست تکان میدهد و سریع به سمت ماشین میرود .
خشکم میزند و وقتی به خودم می ایم بلند اعتراض میکنم : کریستوفر بنگ چان لعنتیییییی
و در جواب فقط صدای خنده اش را میشنوم که پروانه هایی را توی شکمم به پرواز در می اورد و به دنبال ان میگوید : عاشقتم پیکولا لوپا ... مراقب خودت باش
با لبخند توی ماشین مینشیند و در را می بندد .
لبخند میزنم و به خروج ان ها از محوطه نگاه میکنم .
بی اندازه عاشقشونم . این همون خوشبختی ای هست که همیشه میخواستم .
زندگی به همراه خواهرم و همسرم تنها افرادی که در تمام دنیا واقعا عاشقشونم.
نفس عمیقی میکشم و وارد خانه میشم و در را میبندم .
این هم از پایان خوش ما :)
~~~~~~
تموم شدد:)
البته اینجا از داستان بعدی یه اسپویل دادم حدس بزنین چی قراره بشه 😝
امیدوارم لذت برده باشین
بوسس
دیدگاه ها (۰)

دروغ شیرین پارت بیست و سومدفتر را میبندم ولی توانایی بالا او...

دروغ شیرینپارت بیست و دومصفحه سوم : هنوز به نوشتن این چیزا ت...

دروغ شیرینپارت نوزدهماین لقب توی دفتر هم بود ! این ترسناکه !...

دروغ شیرینپارت بیستم لعنت بهش ...صدا از پشت سرم می اید ...و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط