پارت سوم
**پارت سوم**
**رمان هفت امپراتور**
**#نویسنده_کیم_لیا**
**ویو ات**
وقتی چشمهامو باز کردم، دیگه کنار اون قصر بزرگ نبودم. یه اتاق بزرگ با سقف بلند و شمعهای طلایی همهجا روشن بود. رو تخت ابریشمی نشسته بودم و یه لباس بلند سنتی کرهای (هانبوک) تنم کردن. رنگش آبی تیره با گلهای طلایی بود. حس کردم یکی داره نگام میکنه.
جونگکوک و جیمین بودن! هر دو با لباسهای شاهانه مشکی و طلایی ایستاده بودن و با تعجب بهم نگاه میکردن.
جونگکوک (با خنده شیطنتآمیز): بالاخره بیدار شدی، دختر آینده! فکر کردیم تا صبح میخوابی.
ات: اینجا کجاست؟ منو آوردین قصر؟
جیمین (دست به کمر، با لبخند کج): آره، دستور عالیجناب نامجون بود. گفتن چون جایی نداری بری، بیاریمت اینجا. ولی... یه شرط داره.
ات: شرط؟
جونگکوک: آره. نمیتونی همینجوری اینجا بمونی و هیچ کاری نکنی. باید ثابت کنی لیاقت داری تو قصر بمونی. امپراتورها تصمیم گرفتن تست آشپزی ازت بگیرن!
ات (چشمهام گرد شد): آشپزی؟! من وکیلام داداش! بهترین کیک دادگاه رو میتونم بسازم، ولی آشپزی سلطنتی؟!
جیمین (خندهش گرفت): دقیقاً! اگه بتونی غذای خوشمزهای درست کنی که امپراتورها رو راضی کنه، میتونی آشپز مخصوص هفت امپراتور بشی. اگه نه... خب، برمیگردی همون سال ۲۰۲۶ت!
ات (به خودش اومد): باشه! چالش قبول! کی شروع میشه؟
جونگکوک: همین الان! بریم آشپزخونه سلطنتی.
**ویو نویسنده (با لحن طنز)**
آشپزخونه سلطنتی اندازه یه سالن فوتبال بود. دیگهای غولپیکر، ادویههای عجیب غریب که بوشون آدمو میبرد به چین باستان، و یه عالمه خدمتکار که با تعجب به این دختر مدرن نگاه میکردن.
هفت امپراتور دور میز بزرگی نشسته بودن. نامجون با جدیت، جین با لبخند مهربون ولی منتقد، یونگی (شوگا) که انگار داشت خوابش میبرد، هوسوک (جیهوپ) که پر از انرژی بود و داشت دست میزد، جیمین و جونگکوک که تازه رسیدن و نشستن، و تهیونگ که با کنجکاوی به ات زل زده بود.
نامجون (با صدای جدی و امپراتوری): کیم ات، تو ادعا کردی از آینده اومدی. حالا ثابت کن که فقط حرف نیستی. باید یه غذای کامل درست کنی: سوپ، غذای اصلی، و دسر. زمانت دو ساعت. شروع کن.
ات (نفس عمیق کشید): عالیجناب نامجون، عالیجناب جین، عالیجناب یونگی، عالیجناب هوسوک، عالیجناب جیمین، عالیجناب تهیونگ، و عالیجناب جونگکوک... آمادهاید مزه آینده رو بچشید؟
هوسوک (با ذوق): وای! این انرژیشو دوست دارم!
**صحنه تست آشپزی (طنز + ماجراجویی)**
ات اول رفت سراغ سوپ. خواست یه سوپ ساده کرهای درست کنه، ولی ادویههای اینجا فرق داشت. یه مشت پودر قرمز ریخت که فکر کرد فلفله... ولی معلوم شد فلفل اژدهای آتشین بود! یهو سوپ شروع کرد به جوشیدن و بخار قرمز بیرون زد!
ات (جیغ کوچک): آخیششش! این چیه؟!
یونگی (چشماشو باز کرد): این که داره منفجر میشه...
ات سریع در دیگ رو بست و فرار کرد پشت میز. همه امپراتورها خندیدن (حتی یونگی یه لبخند ریز زد).
بعد رفت سراغ غذای اصلی: مرغ سرخکرده با سس خاص. ولی چون عجله داشت، مرغ رو انداخت تو روغن داغ بدون اینکه خوب خشکش کنه. روغن پاشید بیرون و یه شعله کوچولو بلند شد!
جونگکوک (پرید جلو): مراقب باش!
ات (با ماهیتابه مثل شمشیربازی): عقب! من کنترلش میکنم!
تهیونگ (خندهش گرفت): این دختر جنگجوی آشپزخونهست!
در نهایت مرغها سوختن، ولی ات سریع یه سس شیرین ترش با عسل و سرکه درست کرد و روش ریخت. شد مرغ سوخته ولی خوشمزه!
برای دسر: کیک شکلاتی! ولی آرد اینجا فرق داشت. کیک پف نکرد و شد یه چیز صاف مثل نون برشته. ات روش میوههای عجیب ریخت و خامه سلطنتی زد. شد "کیک آینده"!
**زمان چشیدن**
همه امپراتورها امتحان کردن.
جین (اولین لقمه سوپ): ...تنده! ولی... جالب!
یونگی (مرغ): سوختگیش خوبه. مزه دودی داره. قبول.
هوسوک (کیک): وای! این شیرینه! انرژی میده!
نامجون (جدی نگاه کرد): خلاقیت داری. اشتباه کردی، ولی سریع جبران کردی. این نشون میده باهوشی.
تهیونگ (با چشمک): من که عاشق شدم. آشپزخونه رو منفجر نکردی، این خودش معجزهست!
جیمین و جونگکوک (همزمان): عالی بود!
نامجون (بلند شد): کیم ات، از امروز تو آشپز مخصوص هفت امپراتور هستی. ولی یادت باشه، هر روز باید بهتر بشی. این قصر جای افراد معمولی نیست.
ات (با خوشحالی تعظیم کرد): ممنون عالیجنابان! قول میدم هر روز غذاهای آینده رو براتون درست کنم... بدون انفجار!
**ویو نویسنده**
ههههه، ات حالا رسماً تو قصر موند! ولی این تازه اول ماجراست. امپراتورها دارن کمکم بهش علاقهمند میشن... یا شایدم فقط غذاهاش؟ 😏
ادامه دارد...
تا پارت بعدی خداحافظ بروبچها ❤
کیم لیا
اگه نامجون زن داشت من زنش بودم یاع یاع یاع الانم هستم 😂😂عشقام خداحافظ
**رمان هفت امپراتور**
**#نویسنده_کیم_لیا**
**ویو ات**
وقتی چشمهامو باز کردم، دیگه کنار اون قصر بزرگ نبودم. یه اتاق بزرگ با سقف بلند و شمعهای طلایی همهجا روشن بود. رو تخت ابریشمی نشسته بودم و یه لباس بلند سنتی کرهای (هانبوک) تنم کردن. رنگش آبی تیره با گلهای طلایی بود. حس کردم یکی داره نگام میکنه.
جونگکوک و جیمین بودن! هر دو با لباسهای شاهانه مشکی و طلایی ایستاده بودن و با تعجب بهم نگاه میکردن.
جونگکوک (با خنده شیطنتآمیز): بالاخره بیدار شدی، دختر آینده! فکر کردیم تا صبح میخوابی.
ات: اینجا کجاست؟ منو آوردین قصر؟
جیمین (دست به کمر، با لبخند کج): آره، دستور عالیجناب نامجون بود. گفتن چون جایی نداری بری، بیاریمت اینجا. ولی... یه شرط داره.
ات: شرط؟
جونگکوک: آره. نمیتونی همینجوری اینجا بمونی و هیچ کاری نکنی. باید ثابت کنی لیاقت داری تو قصر بمونی. امپراتورها تصمیم گرفتن تست آشپزی ازت بگیرن!
ات (چشمهام گرد شد): آشپزی؟! من وکیلام داداش! بهترین کیک دادگاه رو میتونم بسازم، ولی آشپزی سلطنتی؟!
جیمین (خندهش گرفت): دقیقاً! اگه بتونی غذای خوشمزهای درست کنی که امپراتورها رو راضی کنه، میتونی آشپز مخصوص هفت امپراتور بشی. اگه نه... خب، برمیگردی همون سال ۲۰۲۶ت!
ات (به خودش اومد): باشه! چالش قبول! کی شروع میشه؟
جونگکوک: همین الان! بریم آشپزخونه سلطنتی.
**ویو نویسنده (با لحن طنز)**
آشپزخونه سلطنتی اندازه یه سالن فوتبال بود. دیگهای غولپیکر، ادویههای عجیب غریب که بوشون آدمو میبرد به چین باستان، و یه عالمه خدمتکار که با تعجب به این دختر مدرن نگاه میکردن.
هفت امپراتور دور میز بزرگی نشسته بودن. نامجون با جدیت، جین با لبخند مهربون ولی منتقد، یونگی (شوگا) که انگار داشت خوابش میبرد، هوسوک (جیهوپ) که پر از انرژی بود و داشت دست میزد، جیمین و جونگکوک که تازه رسیدن و نشستن، و تهیونگ که با کنجکاوی به ات زل زده بود.
نامجون (با صدای جدی و امپراتوری): کیم ات، تو ادعا کردی از آینده اومدی. حالا ثابت کن که فقط حرف نیستی. باید یه غذای کامل درست کنی: سوپ، غذای اصلی، و دسر. زمانت دو ساعت. شروع کن.
ات (نفس عمیق کشید): عالیجناب نامجون، عالیجناب جین، عالیجناب یونگی، عالیجناب هوسوک، عالیجناب جیمین، عالیجناب تهیونگ، و عالیجناب جونگکوک... آمادهاید مزه آینده رو بچشید؟
هوسوک (با ذوق): وای! این انرژیشو دوست دارم!
**صحنه تست آشپزی (طنز + ماجراجویی)**
ات اول رفت سراغ سوپ. خواست یه سوپ ساده کرهای درست کنه، ولی ادویههای اینجا فرق داشت. یه مشت پودر قرمز ریخت که فکر کرد فلفله... ولی معلوم شد فلفل اژدهای آتشین بود! یهو سوپ شروع کرد به جوشیدن و بخار قرمز بیرون زد!
ات (جیغ کوچک): آخیششش! این چیه؟!
یونگی (چشماشو باز کرد): این که داره منفجر میشه...
ات سریع در دیگ رو بست و فرار کرد پشت میز. همه امپراتورها خندیدن (حتی یونگی یه لبخند ریز زد).
بعد رفت سراغ غذای اصلی: مرغ سرخکرده با سس خاص. ولی چون عجله داشت، مرغ رو انداخت تو روغن داغ بدون اینکه خوب خشکش کنه. روغن پاشید بیرون و یه شعله کوچولو بلند شد!
جونگکوک (پرید جلو): مراقب باش!
ات (با ماهیتابه مثل شمشیربازی): عقب! من کنترلش میکنم!
تهیونگ (خندهش گرفت): این دختر جنگجوی آشپزخونهست!
در نهایت مرغها سوختن، ولی ات سریع یه سس شیرین ترش با عسل و سرکه درست کرد و روش ریخت. شد مرغ سوخته ولی خوشمزه!
برای دسر: کیک شکلاتی! ولی آرد اینجا فرق داشت. کیک پف نکرد و شد یه چیز صاف مثل نون برشته. ات روش میوههای عجیب ریخت و خامه سلطنتی زد. شد "کیک آینده"!
**زمان چشیدن**
همه امپراتورها امتحان کردن.
جین (اولین لقمه سوپ): ...تنده! ولی... جالب!
یونگی (مرغ): سوختگیش خوبه. مزه دودی داره. قبول.
هوسوک (کیک): وای! این شیرینه! انرژی میده!
نامجون (جدی نگاه کرد): خلاقیت داری. اشتباه کردی، ولی سریع جبران کردی. این نشون میده باهوشی.
تهیونگ (با چشمک): من که عاشق شدم. آشپزخونه رو منفجر نکردی، این خودش معجزهست!
جیمین و جونگکوک (همزمان): عالی بود!
نامجون (بلند شد): کیم ات، از امروز تو آشپز مخصوص هفت امپراتور هستی. ولی یادت باشه، هر روز باید بهتر بشی. این قصر جای افراد معمولی نیست.
ات (با خوشحالی تعظیم کرد): ممنون عالیجنابان! قول میدم هر روز غذاهای آینده رو براتون درست کنم... بدون انفجار!
**ویو نویسنده**
ههههه، ات حالا رسماً تو قصر موند! ولی این تازه اول ماجراست. امپراتورها دارن کمکم بهش علاقهمند میشن... یا شایدم فقط غذاهاش؟ 😏
ادامه دارد...
تا پارت بعدی خداحافظ بروبچها ❤
کیم لیا
اگه نامجون زن داشت من زنش بودم یاع یاع یاع الانم هستم 😂😂عشقام خداحافظ
- ۸۶
- ۰۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط