myangleguard
#my_angle_guard
اولین پارت رمانم لایک و نظر فراموش نشه❤😍
⛦My angle guard⛦
Chapter 1
همه چیز از روز ۱۳دسامبر سال ۲۰۱۸ توی پارک فضای سبز نزدیک شهربازی اِوِرلندشروع شد...پدرمواز دست داده بودم و ارث پدریم که خیلی زیاد بود چون من تک فرزند بودم به من رسید و من اقامت کره جنوبی رو گرفتم چون دیدن کشوری که هرجاش منو یاد پدرم مینداخت واسم آزار دهنده بود حدود یه سال از مهاجرتم به کره میگذشت... یروز خیلی دلم واسه ایران و بابام تنگ شده بود توی پارک بودم که زدم زیر گریه باصدای نسبتا بلند...دستامو جلوی صورتم گرفتم و زار زار گریه میکردم انقد که گریه کرده بودم چشام خسته شدن و بی اراده به خواب رفتم...توی خوابم یه مردیو دیدم که داره صدام میکنه کم کم صدا واقعی تر شد واقعا یکی داشت صدام میکرد.حس میکردم یچیز خیلی گرم و نرم روی خودمه.یه پالتوی خز دار مشکی...چشمامو اروم بازکردم یه مردی رو دیدم با چشمای مشکی.موهای خوش حالت.چشماش مثل دریا آبی نبودن ولی به راحتی میشد توش غرق شد...ولی یه ماسک زده بود یه ماسک مشکی...
_خانم؟شماحالتون خوبه؟
صداش خیلی آرامش بخش بود
_م...من...ببخشید...مزاحم شدم؟
+نه ممنون که بیدارم کردین
لبخند ملیحی زدم و بلند شدم
_هوا سرده میخواید برسونمتون؟
+نه ممنون مزاحم نمیشم
_باشه هرجور راحتید.
پالتو شو بهش دادم و تعظیم کوتاهی کردم و رفتم توی راه همش به اون مرد فکر میکردم و میخواستم بفهمم که پشت اون ماسک کیه.یهو حس کردم که یه نفر پشت سرم میاد.پشتمو نگاه نکردم ولی سرعت راه رفتنمو زیاد کردم انقد تند راه رفتم که نفهمیدم که کجا میرم رفتم داخل یه کوچه که تهش بن بست بود...وقتی با بن بست مواجه شدم اون شخصم ایستاد.سایشو دیدم که یه چاقو توی دستشه جیغ خفه ای کشیدم و چشام پر اشک شد خیلی اروم برگشتم سمتش. یه مرد هیکلی بود که بنظر میرسید یچیزی از من میخواست...
+چی از جونم میخوای؟من هیچی ندارم
×خودتو میخوام
وقتی جملشو تموم کرد هفت تا مرد دیگه از هر سوراخی زدن بیرون ترس مثل زهر توی تموم وجودم پخش شده بود قلبم مثل یه زندانی روانی که به میله های زندان ضربه میزنه میتپید...
اروم اروم خودشو بهم نزدیک کرد و یه پارچه ازتوی جیبش در اورد که متوجه شدم با داروی بیهوشی خیسش کرده چون من پزشکی میخونم و بوی داروهارو میفهمم
خداروشکر توی کیفم همیشه اسپری فلفل دارم خواستم درش بیارم که یه مشت خیلی محکم تقدیم کرد تو صورتم...از دماغم و دهنم داشت خون میومد .تعادلمو از دست دادم و افتادم .خواست چاقو بهم بزنه که یهو ینفر زد توی سرش...نمیدونم کی بود چون همه جا رو تار میدیدم.چشمامو اروم بستم ولی صدا هارو میشنیدم...دوباره همون مرد بود...صدای دلنشینشو دوباره شنیدم...
#제이홉 #민밯알 #방탄소년단
اولین پارت رمانم لایک و نظر فراموش نشه❤😍
⛦My angle guard⛦
Chapter 1
همه چیز از روز ۱۳دسامبر سال ۲۰۱۸ توی پارک فضای سبز نزدیک شهربازی اِوِرلندشروع شد...پدرمواز دست داده بودم و ارث پدریم که خیلی زیاد بود چون من تک فرزند بودم به من رسید و من اقامت کره جنوبی رو گرفتم چون دیدن کشوری که هرجاش منو یاد پدرم مینداخت واسم آزار دهنده بود حدود یه سال از مهاجرتم به کره میگذشت... یروز خیلی دلم واسه ایران و بابام تنگ شده بود توی پارک بودم که زدم زیر گریه باصدای نسبتا بلند...دستامو جلوی صورتم گرفتم و زار زار گریه میکردم انقد که گریه کرده بودم چشام خسته شدن و بی اراده به خواب رفتم...توی خوابم یه مردیو دیدم که داره صدام میکنه کم کم صدا واقعی تر شد واقعا یکی داشت صدام میکرد.حس میکردم یچیز خیلی گرم و نرم روی خودمه.یه پالتوی خز دار مشکی...چشمامو اروم بازکردم یه مردی رو دیدم با چشمای مشکی.موهای خوش حالت.چشماش مثل دریا آبی نبودن ولی به راحتی میشد توش غرق شد...ولی یه ماسک زده بود یه ماسک مشکی...
_خانم؟شماحالتون خوبه؟
صداش خیلی آرامش بخش بود
_م...من...ببخشید...مزاحم شدم؟
+نه ممنون که بیدارم کردین
لبخند ملیحی زدم و بلند شدم
_هوا سرده میخواید برسونمتون؟
+نه ممنون مزاحم نمیشم
_باشه هرجور راحتید.
پالتو شو بهش دادم و تعظیم کوتاهی کردم و رفتم توی راه همش به اون مرد فکر میکردم و میخواستم بفهمم که پشت اون ماسک کیه.یهو حس کردم که یه نفر پشت سرم میاد.پشتمو نگاه نکردم ولی سرعت راه رفتنمو زیاد کردم انقد تند راه رفتم که نفهمیدم که کجا میرم رفتم داخل یه کوچه که تهش بن بست بود...وقتی با بن بست مواجه شدم اون شخصم ایستاد.سایشو دیدم که یه چاقو توی دستشه جیغ خفه ای کشیدم و چشام پر اشک شد خیلی اروم برگشتم سمتش. یه مرد هیکلی بود که بنظر میرسید یچیزی از من میخواست...
+چی از جونم میخوای؟من هیچی ندارم
×خودتو میخوام
وقتی جملشو تموم کرد هفت تا مرد دیگه از هر سوراخی زدن بیرون ترس مثل زهر توی تموم وجودم پخش شده بود قلبم مثل یه زندانی روانی که به میله های زندان ضربه میزنه میتپید...
اروم اروم خودشو بهم نزدیک کرد و یه پارچه ازتوی جیبش در اورد که متوجه شدم با داروی بیهوشی خیسش کرده چون من پزشکی میخونم و بوی داروهارو میفهمم
خداروشکر توی کیفم همیشه اسپری فلفل دارم خواستم درش بیارم که یه مشت خیلی محکم تقدیم کرد تو صورتم...از دماغم و دهنم داشت خون میومد .تعادلمو از دست دادم و افتادم .خواست چاقو بهم بزنه که یهو ینفر زد توی سرش...نمیدونم کی بود چون همه جا رو تار میدیدم.چشمامو اروم بستم ولی صدا هارو میشنیدم...دوباره همون مرد بود...صدای دلنشینشو دوباره شنیدم...
#제이홉 #민밯알 #방탄소년단
- ۹.۱k
- ۰۲ فروردین ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط