{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

[•] عمارت عشق [•]

[•] عمارت عشق [•]
part: 14
با اولین پرتو های نور چشماشو باز کرد. خودشو تو بغل معشوقه ی بچگیاش دید.
هومیکو:«بالاخره بیدار شدی؟ ساعت هفته... پاشو برو مافیا تا بهت شک نکردن..!»
دازای بلند شد. لباسشو مرتب کرد.
دازای:«راستی لباستو بپوش... دیشب درشون اوردم یادم رفت تنت کنم!»
بعد پشتشو کرد و از اتاق بیرون رفت.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در دفترش زده شد. اجازه ی ورود نداد چون چویا رو پاش بود و داشتن عشق و عاشقی میکردن.
اکوتاگاوا:«دازای ساما... یه دختر رو گرفتیم... میخواد شمارو ببینه!»
چویا از رو پاش بلند شد و باهم به شکنجه گاه رفتن.
یه دختر تقریبا 12 ساله رو بدنی شلاق خورده و پوست ظریف اونجا بود.
دازای برای اولین بار دلش برای یه نفر سوخت.
دازای:«کی اینکارو باهاش کرده؟»
با عصبانیت گفت.
دختر با صدای ضعیفی گفت «مامان بابامو میخوام!»
چویا سمتش رفت و کمکش کرد بره به مطب موری سان تا درمانش کنه.
[مدتی بعد]
بدنشو باند پیچی کردن. دازای جلوش زانو زد.
دازای:«اسمت چیه دختر جون؟ باهام کار داشتی؟ چن سالته؟»
دختر با صدای ضعیفی گفت «اسمم.... ایلاست.... ایلا اوسامو.... اره باهات کار داشتم.... 12 سالمه...!»
دازای تا فامیلی "اوسامو"  رو شنید وحشت کرد. تا حالا همچین اسمی رو نشنیده بود.
ایلا:«اومدم یه کتاب رو ازت بگیرم... همون کتابی که سه سال پیش... تو یه انبار جسد پیداش کردی... اونو بهم بده!»
دازای:«نمیدم...!»
با قاطعیت گفت.
ایلا گریه کرد و جیغ زد. چویا قدمی عقب رفت... ترسید.
ایلا:«التماست میکنم.... به پات میوفتم.... توروجون همسرت اونو بهم بده!»
با التماس و گریه گفت.
ایلا:«توروخدا.... لطفا... التماست میکنم... پدر....»
دازای:«گفتی همسرت؟ مگه من زن دارم؟ منو چرا پدر خطاب کردی... حالا که اینطور شد کتابو عمرا بهت بدم!!»
ایلا:«چه پدر احمقی دارم من.... چویا مگه زنت نیست؟ تو پدر منی بفهم!»
شباهت داشتن... شباهت زیادی داشتن.
جوری که موهاش مثل دازای بود و چشماش مثل چویا....
چویا:«با اون کتاب چیکار داری بچه؟»
ایلا:«بین ابعاد دنیای خودم و دنیای شما گم شدم.... از اینده اومدم.... من بچه ی شما دوتام... ایلا اوسامو.... تو یه بعد یه مرد بهم گفت تو جهان شما... یه کتاب هست که میتونم باهاش برگردم خونه.... ولی شما... انگار نمیخواید کتابو بهم بدید... مامان... التماست میکنم.. اون کتابو بهم بده!»
چویا با شنیدن کلمه ی مامان یه قدم دیگه عقب رفت. یعنی اون قرار بود صاحب بچه ای دازای بشه؟
دازای به اکوتاگاوا اشاره کرد که کتابو بیاره
دازای:«کتابو بهت میدم... فقط یه چند روز اینجا بمون... تا زخمات بهتر شن بعد برو!»
لحنش سرد بود.
ایلا با زور بلند شد و بغلش کرد.
ایلا:«ممنون بابا...!»
دازای:«من بابات نیستم بچه..!! ازم دور شو»
لحنش شیطنت امیز شد.
متقابل بغلش کرد.
ایلا لبخند دل گرمی زد. بعد از دازای جدا شد و چویا رو بغل کرد.
دازای دستاشو وارد جیبش کرد و با لحن ترسناکی و با نگاهی پوچ گفت «یک کلمه فقط یک کلمه.. از اینجا بیرون بره... جسدتونو بیرون میارم!»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چند روز از اون موضوع گذشته بود.
ایلا با دازای راحت تر شده بود و با چویا هم همچنین.... ولی چون زخماش خوب میشدن.... روز رفتنش هم نزدیک تر میشد....!
.
.
.
ادامه؟
دیدگاه ها (۲)

[•] عمارت عشق [•] part: 13اون دختر شبیه هومیکو بود فقط ورژن ...

[•] عمارت عشق [•] part: 12 چویا:«جان؟.... نمیشه!!! قمار با ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط