[•] عمارت عشق [•]
[•] عمارت عشق [•]
part: 12
چویا:«جان؟.... نمیشه!!! قمار با یکی از بندای حرفه ای یوکوهاما؟...»
دازای:«مجبوریم... منم قمار بلند نیستم... فقط هومیکو بلده... که اونم چند روزه گم شده... حتی جسدش هم پیدا نمیشه!!»
چویا:«دازای... ما نمیتونیم... من بلدم ولی ممکنه ببازیم...!»
دازای:«گفتم که راه دیگه ای نداریم...»
چویا:«سر چی شرط بسته؟!»
دازای:«من...!»
چویا خشکش زد. یعنی یه پدر تونسته بود که پسرشو برا قمار شرط ببنده.
رنجی (پدر دازای،بخدا نمیدونستم چه اسمی بزارم!) چقدر بی رحمه!
دازای:«چویا... ما میتونیم نتونستیم هم میتونم کاری کنم که یه شرط دیگه بزاره... لطفا...»
چویا با کلی فکر کردن قبول کرد.
از مقر مافیا بیرون اومدن و به سمت ادرس جایی که قرار بود قمار کنن رفتن.
[مکان: یه کارخونه ی متروکه اطراف بندر، تایم: ساعت 5 عصر]
دازای:«چویا... اونا حیوان نما هستن... سه تا حیوون... ببر سفید ، گرگ سفید و ترسناک ترینشون "روباه سیاه"... افسانه ی سه نماد رو شنیدی؟»
چویا:«همون افسانه ای که در مورد سه تا حیوان نماست که هرکاری از دستشون برمیاد؟... اره شنیدم!»
دازای:«سعی کن حقه هاشونو حدس بزنی..»
چویا سرشو تکون داد و وارد شدن.
یه دختر با موهای سفید و یه دم روباهی سیاه و دوتا گوش و یه ماسک اونجا بود. یه هودی تنش بود و رو انگشت اشارش یه تتو داشت. چویا این تتو رو یجا دیده بود ولی حافظش یاری نمیکرد که بفهمه کجا...
روباه نما:«به به... اوسامو...! فک میکردم نمیای..»
دمشو تکون داد. انگار میخواست دازایو تحقیر کنه و خب تونست.
دازای:«نیام؟.... سری قبل خیلی باهات بهم خوش گذشت... اوم... ولی خب تو یه بچه ای... هنوز!»
روباهنما:«28 سالمه.... از تو بزرگترم اوسامو...!»
دازای:«ولی خوش گذشت.... خودت میفهمی چی میگم...!»
روباهنما:«مرتیکه هول... تا حالا با 12 تا زن رابطه داشتی.... یکمی زیاد نیست؟»
چویا که تا اون موقع ساکت بود به دازای نگاه کرد دازای با نگاهش به اون روباه نما میگفت که خفه شو ولی به زبون نمیورد.
دازای:«خب.. هرچی...!»
قمار رو شروع کردن. چهار دست شرط گذاشتن دازای با کلی فکر کردن و حرف زدن تونست شرطو عوض کنه ولی بلتد نگفت تا چویا نشنوه...
سه تا دست گذشت. روباهنما افتضاح بازی میکرد.
چویا:«اینا بند قدرت مند بندرن؟»
روباه نما:«کیش و مات!»
چویا خشکش زد... چویا باخت؟
روباه نما:«همیشه دست اخر.. برنده زو مشخص میکنه...»
رو میز بلند شد. پشتشو کرد و رفت ماسکو در اورد و کوبید زمین و ماسکو شکست.
خیلی عجیب بود اون دختر موهای سفید داشت با چشمای قرمز و زال بود اون شبیه.....
.
.
.
.
.
ادامه؟
part: 12
چویا:«جان؟.... نمیشه!!! قمار با یکی از بندای حرفه ای یوکوهاما؟...»
دازای:«مجبوریم... منم قمار بلند نیستم... فقط هومیکو بلده... که اونم چند روزه گم شده... حتی جسدش هم پیدا نمیشه!!»
چویا:«دازای... ما نمیتونیم... من بلدم ولی ممکنه ببازیم...!»
دازای:«گفتم که راه دیگه ای نداریم...»
چویا:«سر چی شرط بسته؟!»
دازای:«من...!»
چویا خشکش زد. یعنی یه پدر تونسته بود که پسرشو برا قمار شرط ببنده.
رنجی (پدر دازای،بخدا نمیدونستم چه اسمی بزارم!) چقدر بی رحمه!
دازای:«چویا... ما میتونیم نتونستیم هم میتونم کاری کنم که یه شرط دیگه بزاره... لطفا...»
چویا با کلی فکر کردن قبول کرد.
از مقر مافیا بیرون اومدن و به سمت ادرس جایی که قرار بود قمار کنن رفتن.
[مکان: یه کارخونه ی متروکه اطراف بندر، تایم: ساعت 5 عصر]
دازای:«چویا... اونا حیوان نما هستن... سه تا حیوون... ببر سفید ، گرگ سفید و ترسناک ترینشون "روباه سیاه"... افسانه ی سه نماد رو شنیدی؟»
چویا:«همون افسانه ای که در مورد سه تا حیوان نماست که هرکاری از دستشون برمیاد؟... اره شنیدم!»
دازای:«سعی کن حقه هاشونو حدس بزنی..»
چویا سرشو تکون داد و وارد شدن.
یه دختر با موهای سفید و یه دم روباهی سیاه و دوتا گوش و یه ماسک اونجا بود. یه هودی تنش بود و رو انگشت اشارش یه تتو داشت. چویا این تتو رو یجا دیده بود ولی حافظش یاری نمیکرد که بفهمه کجا...
روباه نما:«به به... اوسامو...! فک میکردم نمیای..»
دمشو تکون داد. انگار میخواست دازایو تحقیر کنه و خب تونست.
دازای:«نیام؟.... سری قبل خیلی باهات بهم خوش گذشت... اوم... ولی خب تو یه بچه ای... هنوز!»
روباهنما:«28 سالمه.... از تو بزرگترم اوسامو...!»
دازای:«ولی خوش گذشت.... خودت میفهمی چی میگم...!»
روباهنما:«مرتیکه هول... تا حالا با 12 تا زن رابطه داشتی.... یکمی زیاد نیست؟»
چویا که تا اون موقع ساکت بود به دازای نگاه کرد دازای با نگاهش به اون روباه نما میگفت که خفه شو ولی به زبون نمیورد.
دازای:«خب.. هرچی...!»
قمار رو شروع کردن. چهار دست شرط گذاشتن دازای با کلی فکر کردن و حرف زدن تونست شرطو عوض کنه ولی بلتد نگفت تا چویا نشنوه...
سه تا دست گذشت. روباهنما افتضاح بازی میکرد.
چویا:«اینا بند قدرت مند بندرن؟»
روباه نما:«کیش و مات!»
چویا خشکش زد... چویا باخت؟
روباه نما:«همیشه دست اخر.. برنده زو مشخص میکنه...»
رو میز بلند شد. پشتشو کرد و رفت ماسکو در اورد و کوبید زمین و ماسکو شکست.
خیلی عجیب بود اون دختر موهای سفید داشت با چشمای قرمز و زال بود اون شبیه.....
.
.
.
.
.
ادامه؟
- ۷۷
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط