وقتی میرین خونه مامانش ولی مست میکنه ...
وقتی میرین خونه مامانش ولی مست میکنه ...
خنده ای کردم و نگاهم و به مسرا سوق دادم کوک و جونگ هو (برادرش) و پسرخاله هاش . جام مشروب و بالا بردن و به هم زدن
_به سلامتی!!
کوک در حال نوشیدن برگشت سمتم و زمزمه ای زیرلب کرد و نوشید ؛ هانا کنارم نشست و دم گوشم لب زد .
_میرا میدونه چیه؟!! بعضی موقع ها به عشق بین تو کوک حسودیم میشه !
خندیدم و سمتش برگشتم اخم مصنوعی کردم
_عههه؟! که اینجوریاس؟!!!
هانا هول شده گفت
_ خ خب عشقتون خ خیلی رویایی !!
لبخندم پاک شد!! عشق رویایی؟!! مادر کوک صدام کرد .
_میرا دخترم؟!! یه لحظه میای؟!!
بلند شدم و سمت آشپزخونه رفتم پشت میز بود و داشت بستنی جا میکرد با دیدنم لبخندی زد .
_دخترم . اینارو میبری تارف کنی؟!!
لبخند مهربونی زدم جلو رفتم و گفتم
_چشم مادر جون!!
سینی رو گرفتم و از آشپزخونه خارج شدم و سمت پسرا رفتم آروم خم شدم و رو به پسرخاله های کوک خم شدم
_ب بفرمایید!!
لبخندی زدن و برداشتن زیرلب تشکر کردن به کوک رسیدم و ولی بر نمیداشت زیر نگاهش داشتم آب میشدم که جونگ هو برای کوک برداشت و رو به روی کوک گذاشت ؛ با قدم های بلند سمت هانا رفتم و سینی رو روی میز گذاشتم . صدای مادر کوک اومد .
_ وای . باز مستین؟!!
جونگ هو قهقهه ای زد .
_وای مامان . آرهههههه
مادرشون رو مبل رو به رومون نشست سری با تاسف تکون داد و رو به من گفت
_ جرا بستنی بر نمیداری دخترم!؟! طعمشو دوست نداری؟!!
سری بالا انداختم و گفتم
_نه مادرجون ، سیرم .
مادرش مشکوک نگام کرد و گفت
_باشه . هر طور دوست داری!!
صدای در اومد و بعدش
_ سیلااااااااااااااام .
برگشتم با دیدن رز ؛ خنده ای کردم و دستم و باز کردم .
_ سلام میراااااا .
تو راه کوک دستشو کشید و بغلش کرد لبخندم جمع شد . اخمی کردم ؛ رو مبل نشستم رز سمتم اومد . با دیدنم هول شده گفت .
_ س سلام .
سرم و تکون دادم کوک متوجه ناراحت شدنم شد که آروم گفت
_میرا؟!! یه لحظه دنبالم بیا!!
سمتش رفتم از پله بالا رفت در اتاقی رو باز کرد وارد اتاق شدم که درو بست .
_ چیشده؟!!
نگاهم و ازش گرفتم .
_چمه؟! رز چیت میشه بغلش میکنی؟!!
اخمی کرد و دستی تو موهاش کشید .
_ چی میگی؟!!
خنده ای کردم و نگاهم و به مسرا سوق دادم کوک و جونگ هو (برادرش) و پسرخاله هاش . جام مشروب و بالا بردن و به هم زدن
_به سلامتی!!
کوک در حال نوشیدن برگشت سمتم و زمزمه ای زیرلب کرد و نوشید ؛ هانا کنارم نشست و دم گوشم لب زد .
_میرا میدونه چیه؟!! بعضی موقع ها به عشق بین تو کوک حسودیم میشه !
خندیدم و سمتش برگشتم اخم مصنوعی کردم
_عههه؟! که اینجوریاس؟!!!
هانا هول شده گفت
_ خ خب عشقتون خ خیلی رویایی !!
لبخندم پاک شد!! عشق رویایی؟!! مادر کوک صدام کرد .
_میرا دخترم؟!! یه لحظه میای؟!!
بلند شدم و سمت آشپزخونه رفتم پشت میز بود و داشت بستنی جا میکرد با دیدنم لبخندی زد .
_دخترم . اینارو میبری تارف کنی؟!!
لبخند مهربونی زدم جلو رفتم و گفتم
_چشم مادر جون!!
سینی رو گرفتم و از آشپزخونه خارج شدم و سمت پسرا رفتم آروم خم شدم و رو به پسرخاله های کوک خم شدم
_ب بفرمایید!!
لبخندی زدن و برداشتن زیرلب تشکر کردن به کوک رسیدم و ولی بر نمیداشت زیر نگاهش داشتم آب میشدم که جونگ هو برای کوک برداشت و رو به روی کوک گذاشت ؛ با قدم های بلند سمت هانا رفتم و سینی رو روی میز گذاشتم . صدای مادر کوک اومد .
_ وای . باز مستین؟!!
جونگ هو قهقهه ای زد .
_وای مامان . آرهههههه
مادرشون رو مبل رو به رومون نشست سری با تاسف تکون داد و رو به من گفت
_ جرا بستنی بر نمیداری دخترم!؟! طعمشو دوست نداری؟!!
سری بالا انداختم و گفتم
_نه مادرجون ، سیرم .
مادرش مشکوک نگام کرد و گفت
_باشه . هر طور دوست داری!!
صدای در اومد و بعدش
_ سیلااااااااااااااام .
برگشتم با دیدن رز ؛ خنده ای کردم و دستم و باز کردم .
_ سلام میراااااا .
تو راه کوک دستشو کشید و بغلش کرد لبخندم جمع شد . اخمی کردم ؛ رو مبل نشستم رز سمتم اومد . با دیدنم هول شده گفت .
_ س سلام .
سرم و تکون دادم کوک متوجه ناراحت شدنم شد که آروم گفت
_میرا؟!! یه لحظه دنبالم بیا!!
سمتش رفتم از پله بالا رفت در اتاقی رو باز کرد وارد اتاق شدم که درو بست .
_ چیشده؟!!
نگاهم و ازش گرفتم .
_چمه؟! رز چیت میشه بغلش میکنی؟!!
اخمی کرد و دستی تو موهاش کشید .
_ چی میگی؟!!
- ۴۳۵
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط