{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عمارت تشنه[پارت 8]

عمارت تشنه[پارت 8]

آنی لباس هاش رو عوض کرد و موهاش هم با سشوار خشک کرد و روی تخت دراز کشید که کم‌کم خوابش برد.

*ظهر روز بعد_ساعت ۱۲*

آنی هنوز خواب بود که با درد خفیف و یهویی روی گردن و ترقوه اش چشم‌هاش رو باز کرد و با شوک دید الکس ترقوه اش رو گاز گرفت و داره از خونش میخوره.

آنی با عصبانیت و خجالت دستش رو گذاشت روی شونه های الکس و سعی می‌کرد هلش بده ولی فایده نداشت.
آنی(با گونه های یکم سرخ و صدای خفه): [عوضی...ولم کن]
بعد چند ثانیه الکس بالاخره از آنی یکم فاصله گرفت و خون روی ترقوه آنی رو لیسید و سرش رو آورد عقب و به چشم‌های آنی نگاه کرد.
الکس : [داشتم پاداشم رو برای نجات دیروز ازت میگرفتم ]
آنی: [راه دیگه ای نبود بخوای پاداش نجاتم رو بگیری؟ ]
الکس(با پوزخند ، دستش رو آروم کشید رو شکم آنی):[ راه دیگه ای هم هست ولی اون بیشتر درد داره ولی لذتش بیشتره. ]
آنی که متوجه منظور الکس شد یهو گونه هاش مثل آتیش داغ شد و سرخ شد و با عصبانیت و خجالت الکس رو هل داد کنار .
آنی(زیر لب):[عوضی منحرف. ]
الکس تک خنده ای کرد و بلند شد و رفت سمت در که بره بیرون .
الکس: [بیا پایین غذا بخور ]
و از اتاق رفت بیرون .
از زبان آنی:
یه راهه دیگه ولی دید بیشتر ولی لذت دارهههههه؟؟؟
د آخه عوضی منحرفففففف
اصن من چرا باید منظورشو بفهمممم
با حرص دستم رو روی جای دندون هاش کشیدم و زیر لب حرومزاده ای بهش گفتم.
بلند شدم و دست و صورتم رو شستم و رفت پایین و با بقیه شروع کردیم به ناهار خوردن.
*بعد ناهار*
رفتم تو اتاقم و توی اتاقم وایساده بودم که یهو یه سایه‌ی بزرگ روم افتاد با شوک برگشتم که غول جذاب عمارت هم دیدم که پشت سرم وایساده...ویکتور.
من: [اهای بلد نیستی در بزنی؟ همیشه مثل گاو سرت رو میندازی و میای تو؟ ]
ویکتور:[ الکس از خونت خورده؟]
اون از کجا فهمیده بود؟
من: [نه چطور ]
ویکتور(با پوزخند):[ تو دروغگوی خوبی نیستی...بوی خونت کل اتاق رو گرفته و ضایع یکی گازت گرفته ، کوچولو ]
من:[ خب اصن به تو چه در ضمن من کوچولو نیستم تو زیادی گنده ای ]
ویکتور: [اها باشه من یه غولم ولی الان باید این غول رو سیر کنی چون تشنه‌س ]
قبل اینکه چیزی بگم هلم داد رو تخت........

سیسی های گل نگران نباشید پارت بعد هنتای نیست و منم از عمد اینجا تمومش کردم🤡💔
دیدگاه ها (۱۱)

ژوووون موری برای کی داری دلبری میکنی🤡💔

عمارت تشنه[پارت 9] هلم داد رو تخت که روی تخت افتادم و خواستم...

نه بابا من اصلااااااا تلاش نمیکنم ابهت شخصیت هارو به گا بدم🤡...

ای‌جانم🤡💔

عمارت تشنه [پارت 13]ویکتور میخنده و خودش از روی تخت بلند میش...

عمارت تشنه [پارت 12]با حرفش خشکم زده بود و نمیدونستم چی بگم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط