{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خاطرات ترسناک شما پارت 8

خاطرات ترسناک شما پارت 8
پارسال رفته بودم خونه پدر بزرگم
اون روز ما و خانواده ی عمو هام رفته بودیم اونجا ک شب رو اونجا بمونیم
من مشق داشتم پس رفتم تو اتاق اخری ک بنویسمشون
دختر عموی 3 سالم هی میومد و اذیتم میکرد
تغریبا ساعت 3 شب بود ک تموم کردم و مستقیم رفتم تو پذیرایی تو رخت خوابم
دختر عموم بازم رفت تو اتاق و شروع کرد ب حرف زدن با یکی درصورتی کسی تو اتاق نبود
هممون شکه شده بودیم و کسی جرات نکرد بره سمت اتاق
بعد چند دقیقه ک اومد ازش پرسیدیم ک داشتی با کی حرف میزدی؟
و اون گفت با سلین
وقتی بهش گفتم من خیلی وقته اینجام
اون برگشت گفت ن تو نه اون یکی سلین!
دیدگاه ها (۰)

مدگل#پست_موقت#کره #کره_جنوبی #ادیت #ادیت_استوری #ادیت_عاشقان...

مدگل#پست_موقت#کره #کره_جنوبی #ادیت #ادیت_استوری #ادیت_عاشقان...

مدگل#پست_موقت#کره #کره_جنوبی #ادیت #ادیت_استوری #ادیت_عاشقان...

مدگل#پست_موقت#کره #کره_جنوبی #ادیت #ادیت_استوری #ادیت_عاشقان...

وقتی از دست پدر مافیات فرار کردی(بله اینجا هم نارنگی وجود ...

پارت چهار با چیزی که دیدم مردم از ترس یه پسر خوشتیپ با دست و...

عشق بی پایان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط