{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت پانزدهم

پارت پانزدهم
قسمتی از تاریکی
..........ـ
مکان فعلی:یتیمخونه ای که آتسوشی توش بزرگ شده

دازای به دختر رو به روش نگاه کرد
دخترک زیادی زیبا بود ـ
موهای سفید براق با چشمای رویایی آبی
البته یکی از چشماش زیر موهای سفیدش قایم شده بود
پوستش از شدت سفید بودن برق میزد

ولی ...
یکم زیادی بی روح بود ؟
دازای: مریضی ؟*رو به ساکورا
ساکورا:نه ـ خوبم جناب


حتی صداش هم بی روح بود ـ
آتسوشی: وقتی ۹ سالش بود خواهر بزرگترش پدر مادرشو جلو چشماش کشته ـ
از همون وقت اینجوریه ـ
دازای: اشکالی نداره🙂
درستش میکنیم مگه نه؟*رو به ساکورا

ساکورا:اوم...
آتسوشی:هی ساکورا بیا بریم وسایلتو جمع کنیممم ✨✨
بعد از انجام کار های قانونی ساکورا رو آوردن یوکوهاما(که ای کاش نمی‌آوردن ـ)
ساکورا به اطراف نگاه میکرد
همه جا براش آشنا بود ـ
ولی چیزی یادش نمیومد
آتسوشی خیلی وقت بود پیاده شده بود و اون الان با یه مرد که نمی‌شناخت تنها بود
ولی عجیب بود که حس بدی به اون نداشت ـ
که گوشی دازای زنگ خورد
اون دختر کنجکاوی بود پس دزدکی به شماره نگاه کرد
حلزون ؟
عجیبه ـ
دازای گوشی رو برداشت
دازای :موشی موووووشششش چویاااا ✨ (الوووو چویاااااا)

صدای طرف مقابل رو نمی شنید و این باعث میشود اذیت بشه ـ
اون دختر کنجکاوی بود و همیشه خودش هم میگفت فضولم

دازای:اوه آره داریم میایم عزیزم
آره مثل خودته ...... درست مثل اثر هنری

صدای بم مردی باعث شد تعجب کنه
/ولی مگه اونو عزیزم خطاب نکرده بود ؟/
چویا:تمهههههههههههههههههه .......
فقط قسمت تمه قابل ترجمه بود ـ
ولی انگار پدرخوندش کاملا حرف های اونو میفهمید
با یه لبخند گنده گفت
دازای:آره آره عالیه 👍 ✨
باشه گلم می‌بینمت
چویا :به من نگو گلمممممممممم باکااااااااااا
جوری داد میزد که ساکورا از پشت گوشی تو صندلی عقب می‌شنید
/یعنی با اون دوتا چی در انتظارمه ـ/
احساس می‌کرد زندگیش قرارع حسابی عوض بشه (عجب حس شیشمی ـ🤣)
رو به رو یه آپارتمان ایستادن
به نظر میومد بالا شهر باشه ـ
وارد ساختمان شدن و دازای دکمه«۶»رو زد
همیشه زیاد به جزئیات دقت میکرد
شروع کرد به شمردن تو دلش
/....۱،۲،۳،۴،۵،۶،۷،۸،۹،۱۰،۱۱،۱۲،۱۳،۱۴،۱۵،۱۶/
/۱۶؟؟؟؟؟؟/
/فقط تو ۱۶ ثانیه از هم کف رسیدیم طبقه ۶؟/
/وای کامی ساما ـ/


.............ـ
یه پارت کوتاه تقدیم شوما 😁
پایان پارت
هرکس درست حدس بزنه نام خانوادگی ساکورا چیه هر چند تا پارت بخواد تو یه روز میدم😌
البته ۶ به پایین
این پارت به افتخار ایشونه 22chuuya
خیلی بهم انرژی داد ـ
دیدگاه ها (۶)

تو یه ربع پارت نوشتمممم منی که از بی ایده کی پوسیده بودم ـ.د...

e_l_e_n_n_a_90۱می‌دونی ـفقط خودت بمون خب؟من از آدما متنفرم پ...

پارت چهاردهم قسمتی از تاریکی ............ـمکان فعلی:.....فئو...

سلام علیکم اومدم بگم پریودم و دارم میمیرم واسه همین هیچی اید...

پارت شانزدهم گوشه ای از تاریکی ..........ـآسانسور متوقف شد و...

پارت نوزدهمگوشه ای از تاریکی ...........ـمکان فعلی:خونه چویا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط