{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت چهاردهم

پارت چهاردهم
قسمتی از تاریکی
............ـ
مکان فعلی:.....
فئودور:آنا؟
آناستازیا:بله ؟
فئودور:حالا که قرار نیست کتاب رو پس بدی ...
آناستازیا:خب؟
فئودور:حد اقل نیکولای رو برگردون پیشم
آناستازیا: نفس عمیق*
باشه ـ

فئودور:آنا؟
آناستازیا:هر چند نمیدونم چیه ولی میدونم نقشه ای داری بابا
فئودور:اوه دارلینگ کوچولوی من ـ
معلومه چون تو دختر منی
یکم که کنارم بمونی اونم متوجه میشی
هوشت به خودم رفته فقط باید یاد بگیری ازش استفاده کنی
آناستازیا: بابا
بگو ببینم ـ
چرا به جای اینکه ازم متنفر باشی دوسم داری ؟

فئودور دخترک رو تو آغوش کشید و گفت
فئودور: اصلا چرا باید ازت متنفر باشم؟
تو یه تیکه از وجود منی آناستازیا
تو شریک منی
تو اونی هستی که حتی به قیمت استفاده از چیزی که نفرین ختابش می‌کنی منو نجات دادی ـ
تو به معجزه ای هستی که نصیبم شده
چرا تنفر تا وقتی عشق هست؟
آناستازیا:ولی مامانم ....
فئودور:هیسسسسسسسس ـ
لازم نیست کس دیگه ای نظر بده ـ
تو برام مهمی کبوتر کوچولو ـ
همین

آنا شروع کرد به گریه کردن
حق هم داشت چون به اینهمه محبت عادت نداشت
فئودور هم بیشتر تو بغلش فشارش داد تا دخترکش احساس امنیت کنه

...........ـ
مکان فعلی: ساختمان آژانس کارگاهی مصلح
آتسوشی:ولی دازای سان.....
دازای:همینه که هست
امزاشون کن زود باشششش
آتسوشی :من ۱۸ سالمهههههه
اصلا قبول نمیکنن مننننننن سن قانونی رو رد کردم دازای ساااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان
دازای:من بچه حرف گوش کن تر از تو کجا گیر بیارم ـ

آتسوشی که از این موضوع فرزند خوانده خسته شده بود شونه های کیوکا رو گرفت و گرفتش جلو دازای و داد زد
آتسوشی:دازای ساااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان ببینید کیوکا چان زیر سن قانونیههههههههههههههههه*داد
کیوکا:چـ..چـــــــــــــــــــــــــــــــــی؟نه نه من مــــــــن منو منو قبول نمیکنن چون چون ....چون من ۳۵ نفر رو کشتم آرهههه
دازای:هممم؟کنجی کوووووننننن تو میخوـ....
کنجی :عه ببین از روستا زنگ زدن من باید برم خدافظظظظظظظ*دمپایی رو گرفته جلو دهنش
کنجی ال فراررررر
دازای:ولی اون گوشی نبودااا دمپایی بود😐 ـ*پوکر
دازای:نائومیییییییی*داد

نائومی:نه خیر من پیش داداشیمم*بازوی تانیزاکی رو چنگ زد
دازای:تو بچه تنیم بودی خفت میکردم ـ*زیر لب
کونیکیدا عینکش رو با دست عقب داد و گفت

کونیکیدا:چرا انقد به بچه گیر دادی
دازای:دوست دارم تا آخر عمرم با چویا باشم ولی اگه بچه نباشه آدم نمیتونه زندگی کنه ـ
رانپو:میتونی یه بچه بی خانمان رو به سرپرستی بگیری

آتسوشی یکم فکر کرد و با خوشحالی گفت
آتسوشی:میتونین ساکورا رو به سرپرستی بگیرین *ذوق
.........ـ
پایان پارت
به خواسته یه بزرگوار فئودور و نیکولای رو دوباره برمیگردونم🥴😅









با بدبختی نوشتم ـ
مثل صگ درد دارممممممممممم
دیدگاه ها (۸)

پارت پانزدهم قسمتی از تاریکی ..........ـمکان فعلی:یتیمخونه ا...

تو یه ربع پارت نوشتمممم منی که از بی ایده کی پوسیده بودم ـ.د...

سلام علیکم اومدم بگم پریودم و دارم میمیرم واسه همین هیچی اید...

نمیتونم بفهممت ـ🖤

پارت پنجم *در اژانس*اتسوشی: دازای سان امروز خیلی پکریدکمک نم...

فن فبک بانگووو (در خواستی)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط