{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فصل 1

فصل 1
پارت 4
اونشب مزخرف تموم شد خونمون جابه جا شد بابام رفت تا چند وقت خبر ازش نبود یه روز زنگ زد گفت اماده شو بیا دم در بریم بیرون با ضحی رفتیم بردمون باغ شهری خودش زنش هم امده بود زن جدیدش
بهش گفتم این میمون کیه اوردی گفت هیس صدات میشنوه رفتم تو باغ داشتم عکس میگرفتم زنش بهش گفت داره از ما عکس میگیره منم بهش گفتم ن از میمونا عکس نمیگیرم شام نخورده اصرار کردم برگشتم خونه
تو اتاق گریه میکردم دلم پر درد بود
#ویسگون
#رمان
#داستان
#داستان_آتنا
#me
#my
#عاشقانه
#غمگین
دیدگاه ها (۰)

فصل 1 پارت 5بعد اونشب فقط یه بار دیگه امد دنبالم منو و ضحی و...

فصل 1 پارت6وارد کلاس هفتم شدم و فصل جدیدی از زندگیم شروع شد ...

فصل 1پارت 3به جای اینکه مثل مامانم گریه کنم ترسیده بودم واسه...

فصل 1 پارت 2 اون دعوا بابام اصلا خونه نمیومد یا ساعت 3 میومد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط