فصل 1
فصل 1
پارت 5
بعد اونشب فقط یه بار دیگه امد دنبالم منو و ضحی و بابام رفتیم شهر بازی دیگه ندیدمش رفت ک رفت
روز ها همینجوری میگذشت مامانم اخلاقش بد شده بود هر روز کتک میخوردم به نقاشی کشیدنم به اهنگ گوش دادن به همه چی گیر میداد میرفتم مدرسه وقتی برمیگشتم میوفتادم رو تخت ناهار نمیخوردم
از حرف زدن با همه بی زار بودم افسردگی شدید گرفته بودم و تو خودم بودم ولی به کسی چیزی نمیگفتم بچه ها تو مدرسه همش مسخرم میکردن دیدی بابات ولت کرد دیدی یتیم شدی از بابات خبر داری عروسی کرده
راستی داداش دار شدیا خبر داری؟
یا کلی حرف دیگه ک عصبی میشدم ولی دم نمیزدم
دلم واسه بابام تنگ شده بود مامانی خیلی گیر میداد همش جلو همه میگفت این شکل باباشه یه روز خالم اینا خونمون بودن با پسر خالم سر فلش من دعوامون شد مامانم طبق معمول جلو همه زد تو گوشم گفت برو خونه بابات گمشو برو مثل اونی خالم بهش میگفت اینجوری نکن میره
#ویسگون
#رمان
#داستان
#داستان_آتنا
#me
#my
#عاشقانه
#غمگین
پارت 5
بعد اونشب فقط یه بار دیگه امد دنبالم منو و ضحی و بابام رفتیم شهر بازی دیگه ندیدمش رفت ک رفت
روز ها همینجوری میگذشت مامانم اخلاقش بد شده بود هر روز کتک میخوردم به نقاشی کشیدنم به اهنگ گوش دادن به همه چی گیر میداد میرفتم مدرسه وقتی برمیگشتم میوفتادم رو تخت ناهار نمیخوردم
از حرف زدن با همه بی زار بودم افسردگی شدید گرفته بودم و تو خودم بودم ولی به کسی چیزی نمیگفتم بچه ها تو مدرسه همش مسخرم میکردن دیدی بابات ولت کرد دیدی یتیم شدی از بابات خبر داری عروسی کرده
راستی داداش دار شدیا خبر داری؟
یا کلی حرف دیگه ک عصبی میشدم ولی دم نمیزدم
دلم واسه بابام تنگ شده بود مامانی خیلی گیر میداد همش جلو همه میگفت این شکل باباشه یه روز خالم اینا خونمون بودن با پسر خالم سر فلش من دعوامون شد مامانم طبق معمول جلو همه زد تو گوشم گفت برو خونه بابات گمشو برو مثل اونی خالم بهش میگفت اینجوری نکن میره
#ویسگون
#رمان
#داستان
#داستان_آتنا
#me
#my
#عاشقانه
#غمگین
- ۱۱۸
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط