{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

LOST DOWN سحرگاه گمشده

LOST DOWN (سحرگاه گمشده)
Part eight: Vertigo
.
.
.
رویای من داشتن تو در واقعیت بود...
.
.
.
با درد چشماش رو باز کرد،چشم هاش تار میدید، نمیتونست از جاش بلند شه، هیچی یادش نمیومد
ناگهان خدمتکار شخصیش وارد اتاق شد
«ق... قربان! »
سریع دوید کنار و پیشش زانو زد
«ولیعهد... حالتون خوبه؟ »
«من... من کجام؟ »
«دوشیزه آتریا چند شب پیش با شما درگیر میشن و با لگدی که به شکمتون میزنن، شما غش میکنین و خداروشکر سرباز ها به موقع رسیدن و شما رو به قصر آوردن»
«چند وقته که بیهوش بودم؟ »
«۴ شبانه روز»
«وای نه آتریا! »
«قربان من باید برم پادشاه رو خبر کنم»
و سریع خدمتکار از اتاق بیرون رفت
چندی بعد به همراه پادشاه سوهیون و ملکه مینسو و همینطور پادشاه سونگمین و ملکه جی وون و دختر ها و پسر ها و دکتر دربار (ماشالا) از راه رسیدن
«پسرم بالاخره به هوش اومدی! »
«بابا»
«جانم پسرم؟ جانم»
«آتریا... من باید برم دنبالش»
«دیگه نه پسرم، بزار سرباز ها پیداش کنن»
«نه! »
با دادی که زد همه سر جاشون میخکوب شدن
«من میرم دنبالش! »
«باشه پسرم!»
پادشاه سونگمین اومد جلو
«پسرم من... من واقعا متاسفم! »
سوهیون دستش و گذاشت رو شونهٔ برادرش و لبخند مهربانی به او زد
«اشکال نداره عمو»
سونگمین لبخند گرمی بهش زد
همه غیر از دختر ها و پسر ها از اتاق بیرون رفتن
جیمین شروع کرد به حرف زدن
«واو، پسر اگه سربازا پیدات نمیکردن چی میشد؟ »
«میمردم»
«دور از جونننن»
جونگکوک شروع کرد
«تهیونگا باورت میشد ۴ شبانه روز خوابیده باشی؟ »
«😶چی بگم»
همه سوالات پی در پی میپرسیدن
برای همین جیسو شروع کرد یه حرف زدن
«بچه ها بسه دیگه! تهیونگ تازه از بهوش اومده، حالش بده، انقدر دورش و شلوغ نکنین»
لیسا و رزی ادامه دادن
«راس میگه، برید اونور»
«دمتون گرم، اگه شما ها نبودین هنوز حرفاشون ادامه داشت»
دخترا گفتن
«قابلتو نداشت! »
رزی گفت
«تهیونگ هنوزم میخوای بری دنبال آتریا؟ »
«آره»
«مطمئنی از پسش برمیای؟»
«اوهوم»
«بچه ها! میخوام یچیزی بهتون بگم، ولی بین خودمون میمونه اوکی؟»
همه همزمان گفتن
«باشه! »
«خب پادشاه سونگمین و سوهیون،، قراره تهیونگ رو زندانی کنن»
تهیونگ سریع از جاش پرید
«چی؟!!!!!»
«خب چون تو آسیب دیدی، نمیخوان بفرستنت دنبال آتریا»
«نه نه! من باید برم»
«نمیشه! »
«جین! من حالم خوب خوبه! »
«آهههههههه، بسه، باشه! ولی بدون همه اینا بخاطر خودته! »
«باشههههه»
جیسو شروع کرد
«پس اگر میخوای بری، باید بگم که نیرو ها دوشب دیگه میرن، اونا همون شب تورو زندانی میکنن، تو باید فردا از قصر بری! فهمیدی؟ »
«باشه رزی»
«همین امروز ما بچه ها وسایل هات رو جمع میکنیم»
«مرسی بچه ها، اگر شما نبودید، نمیدونستم چی کار باید میکردم! »
همه همدیگه رو بغل کردن(از اون بغل های دسته جمعی)
«تو فقط سالم برگرد، برای ما کافیه! »
و.............
خمارییییییییییییییییییی
چطور بود؟ توی کامنت ها بگید این پارت چطور بوددددد و اینکه فکر میکنین پارت بعدی قراره چه اتفاق هایی بیوفته؟
شرط پارت بعدی:۷ تا لایک و ۵ تا کامنت و ۳ تا بازنشر، دوستون دارممممممم تنکیو باییییییییییییییی

#تهیونگ#آتریا#جیمین#جین#جونگکوک#رزی#جیسو##فن_فیک#فن_ساین#کیپاپ#بلک_پینک#بی_تی_اس#گرل_گروپ#بوی_گروپ#وایجی#بیگ#هیت
دیدگاه ها (۶)

Lost DownPart Seven :The Village: . . درد توی تمام بدنم پیچی...

های گایزززززززززحالتون چطوره؟ امیدوارم سال خوبی رو شروع کرده...

ادامه پارت ویسکون نگذاسته بود بزارمفلش بک به خونه‌ی مادر تهی...

#عطر_سگ_بی_اهمیت #پارت۳از زبون ات>*سونگمین اروم رفت سمت بنگچ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط