LOST DOWN
LOST DOWN
(سحرگاه گمشده)
.
)Part nine: Martial arts and warfare)
.
.
روح من... بذار یکم عاشقت باشم، دارم تو تب عشقت میسوزم...
.
.
بنظرم من و جیا تا صبح داشتیم تعریف میکردیم، ولی خب از بس تعریف کردیم که چشمامون سیاهی رفت و وارد دنیای خواب شدیم...
«یا بودا، چی شدههههه؟ »
«ببخشید آتریا، خواستم بگم که باید بریم پیش بزرگ روستا»
«اوه، ببخشید، کاملا فراموش کرده بودم»
«مشکلی نیستش، من لباست رو آماده کردم، میتونی بپوشیش تا بریم»
«مرسی عزیزم»
«میرم بیرون تا راحت باشی»
از جام بلند شدم و به سمت لباس ها رفتم
یه هانبوک آبی با دامن سفید، روی لباس که آبی بود، گل های صورتی وجود داشت و رگه های طلایی در آن ایفای نقش کرده بودند، لباس رو پوشیدم، و همان گل سری که تهیونگ وقتی ۱۵ سالم بود بهم هدیه داده بود رو از توی کیفم در آوردم و بهش نگاه کردم و چاقوی جد مادریم رو توی جیب هانبوک گذاشتم، یاد خاطره ای که با گل سر آبی داشتم افتادم
.
فلش بک به ۲ سال قبل:
مثل همیشه آتریا و جیسو از خواب زودتر از همه بیدار شدن و به سوی پیاده روی رفتن
«جیسویا»
«جانم؟ »
«تو از جین خوشت میاد»
ناگهان جیسو از حرکت ایستاد
«خب.... خب.. نمیدونم، یجورایی.. آ. آره»
«جدیییییی؟ »
«یا دختر الان همه میفهمن»
آتریا دوید کنار جیسو و دستش و دور بازوش حلقه کرد
«خیلی برات خوشحالممممم، جین میدونه؟ »
«آره»
«یا بودا! »
«چیشد؟ »
«ت.. تهیونگ و جین»
«یا بودا! ببینم نکنه تورو تهیونگ کراشی؟ »
«نهههه.. کی گفته؟ »(خجالتی و مضطرب
ناگهان جیسو آتریا رو هل میده تو بغل تهیونگ
آتریا جیغ خفه ای میکشه
«ا... س... سلام»
«آتریا حالت خوبه؟ »
دخترک از خجالت خودش رو تو بغل تهیونگ گم میکنه و سرش میندازه پایین
«یا آتریاااا، ادای بچه هارو در نیار! چیزی نشده که»
«جیسویا، دارم برات»
«عام، آتریا، میشه با هم قدم بزنیم؟ »
«خ... خب .. چیزه، باشه»
تهیونگ سریع دست آتریا رو گرفت
«خب بریم؟ »
(لبخند) «بریم»
«جیسویا و جین، شما نمیاین؟ »
«خ.خب جیسو، میای ما با هم راه بریم؟ »
«آره»
«خب پس من و آتریا میریم و شما رو تنها میزاریم» (چشمک)
و راهشون رو جدا کردن و راه میرفتن
خب اول از ته ته و آتریا شروع کنیم:
«خب»
«ته، امروز خیلی باحال شدی،»
اون گفت ته؟ چقدر پسر از این لقب خوشش اومده بود، حاضر بود تمام دنیا رو بده تا دوباره این لقبش رو بشنوه...
«چینجا؟»
«اوهوم»
ادامه داد
«احساس میکنم یچیزی میخوای بهم بگی»
و تهیونگ از حرکت ایستاد و دستاش رو از دست های آتریا جدا کرد
«خب... من... چیزه»
آتریا رفت سمتش و دستش و گرفت
«خجالت نکش ته ته، هرچیزی میخوای بهم بگو»
تهیونگ از جیب لباسش یه دستمال که معلوم چیز جالبی داخلش هست رو بیرون آورد ، دستمال رو باز کرد، یه گل سر خیلیییییییییییییی زیبا که آبی بود و نگین ها و الماس هایی با طیف آبی و سبز که کوچیک بودن داخلش بود
«خب،،،، راستش من این رو برای تو درست کردم نمیدونم خوش... »
سریع آتریا پرید بغلش و گونه ی تهیونگ رو بوسید...
ادامه دارد....
خبببب، چطور بود؟
خب لطفا حمایت کنیننن، دوستون دارم تنکیو بایییییی...
#تهیونگ#آتریا#جیمین#جین#جونگکوک#رزی#جیسو##فن_فیک#فن_ساین#کیپاپ#بلک_پینک#بی_تی_اس#گرل_گروپ#بوی_گروپ#وایجی#بیگ#هیت
(سحرگاه گمشده)
.
)Part nine: Martial arts and warfare)
.
.
روح من... بذار یکم عاشقت باشم، دارم تو تب عشقت میسوزم...
.
.
بنظرم من و جیا تا صبح داشتیم تعریف میکردیم، ولی خب از بس تعریف کردیم که چشمامون سیاهی رفت و وارد دنیای خواب شدیم...
«یا بودا، چی شدههههه؟ »
«ببخشید آتریا، خواستم بگم که باید بریم پیش بزرگ روستا»
«اوه، ببخشید، کاملا فراموش کرده بودم»
«مشکلی نیستش، من لباست رو آماده کردم، میتونی بپوشیش تا بریم»
«مرسی عزیزم»
«میرم بیرون تا راحت باشی»
از جام بلند شدم و به سمت لباس ها رفتم
یه هانبوک آبی با دامن سفید، روی لباس که آبی بود، گل های صورتی وجود داشت و رگه های طلایی در آن ایفای نقش کرده بودند، لباس رو پوشیدم، و همان گل سری که تهیونگ وقتی ۱۵ سالم بود بهم هدیه داده بود رو از توی کیفم در آوردم و بهش نگاه کردم و چاقوی جد مادریم رو توی جیب هانبوک گذاشتم، یاد خاطره ای که با گل سر آبی داشتم افتادم
.
فلش بک به ۲ سال قبل:
مثل همیشه آتریا و جیسو از خواب زودتر از همه بیدار شدن و به سوی پیاده روی رفتن
«جیسویا»
«جانم؟ »
«تو از جین خوشت میاد»
ناگهان جیسو از حرکت ایستاد
«خب.... خب.. نمیدونم، یجورایی.. آ. آره»
«جدیییییی؟ »
«یا دختر الان همه میفهمن»
آتریا دوید کنار جیسو و دستش و دور بازوش حلقه کرد
«خیلی برات خوشحالممممم، جین میدونه؟ »
«آره»
«یا بودا! »
«چیشد؟ »
«ت.. تهیونگ و جین»
«یا بودا! ببینم نکنه تورو تهیونگ کراشی؟ »
«نهههه.. کی گفته؟ »(خجالتی و مضطرب
ناگهان جیسو آتریا رو هل میده تو بغل تهیونگ
آتریا جیغ خفه ای میکشه
«ا... س... سلام»
«آتریا حالت خوبه؟ »
دخترک از خجالت خودش رو تو بغل تهیونگ گم میکنه و سرش میندازه پایین
«یا آتریاااا، ادای بچه هارو در نیار! چیزی نشده که»
«جیسویا، دارم برات»
«عام، آتریا، میشه با هم قدم بزنیم؟ »
«خ... خب .. چیزه، باشه»
تهیونگ سریع دست آتریا رو گرفت
«خب بریم؟ »
(لبخند) «بریم»
«جیسویا و جین، شما نمیاین؟ »
«خ.خب جیسو، میای ما با هم راه بریم؟ »
«آره»
«خب پس من و آتریا میریم و شما رو تنها میزاریم» (چشمک)
و راهشون رو جدا کردن و راه میرفتن
خب اول از ته ته و آتریا شروع کنیم:
«خب»
«ته، امروز خیلی باحال شدی،»
اون گفت ته؟ چقدر پسر از این لقب خوشش اومده بود، حاضر بود تمام دنیا رو بده تا دوباره این لقبش رو بشنوه...
«چینجا؟»
«اوهوم»
ادامه داد
«احساس میکنم یچیزی میخوای بهم بگی»
و تهیونگ از حرکت ایستاد و دستاش رو از دست های آتریا جدا کرد
«خب... من... چیزه»
آتریا رفت سمتش و دستش و گرفت
«خجالت نکش ته ته، هرچیزی میخوای بهم بگو»
تهیونگ از جیب لباسش یه دستمال که معلوم چیز جالبی داخلش هست رو بیرون آورد ، دستمال رو باز کرد، یه گل سر خیلیییییییییییییی زیبا که آبی بود و نگین ها و الماس هایی با طیف آبی و سبز که کوچیک بودن داخلش بود
«خب،،،، راستش من این رو برای تو درست کردم نمیدونم خوش... »
سریع آتریا پرید بغلش و گونه ی تهیونگ رو بوسید...
ادامه دارد....
خبببب، چطور بود؟
خب لطفا حمایت کنیننن، دوستون دارم تنکیو بایییییی...
#تهیونگ#آتریا#جیمین#جین#جونگکوک#رزی#جیسو##فن_فیک#فن_ساین#کیپاپ#بلک_پینک#بی_تی_اس#گرل_گروپ#بوی_گروپ#وایجی#بیگ#هیت
- ۱۱۱
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط