***
***
**پارت ۱۳: سکونِ جادویی در قلبِ آشوب**
تالار سلطنتی دیگر یک مکان نبود؛ بلکه میدانی از ویرانی و سایههایی بود که از هر گوشه و کناری به شکلِ غریبی به حرکت درمیآیند. صدای برخوردِ شمشیرها و غرشِ هیولاها، حتی صدای فرو ریختنِ ستونهای مرمرین قصر، همگی در گوشِ دامیان به یک همهمهی بیمعنی و دور تبدیل شده بودند. انگار تمامِ جهانِ او، تمامِ صداها و تمامِ رنگها، در یک لحظه تار و مبهم شده بود و تنها یک چیز، تنها یک حقیقتِ زنده، در برابر چشمانش وضوح داشت: آنیا.
دامیان، در حالی که هنوز گرمایِ سوزانِ جادویِ طلایی در رگهایش میدوید، قدمی به سمت او برداشت. او نمیتوانست فقط یک "امپراتور" باشد که دستورِ حفاظت صادر میکند؛ او میخواست همان مردی باشد که با تمامِ هستیاش، لایهای از امنیت را دورِ آن دختر میکشید. وقتی دستِ آنیا را گرفت، لرزشِ خفیفِ انگشتانِ او را از میانِ دستهای خودش حس کرد. این لرزش، مثلِ تیغِ کوچکی بود که بر قلبِ دامیان نشسته بود. او میخواست فریاد بزند که ترس نداشته باش، اما کلمات در گلویش گیر کرده بودند؛ چون حتی خودِ او هم در برابرِ نگاهِ آنیا، احساسِ بیدفاع بودن میکرد.
آنیا، که چشمانش هنوز از اثرِ قدرتِ باستانیِ بنفش میدرخشید، به او خیره شده بود. در چشمهای او، دامیان چیزی را میدید که هرگز در هیچ میدانِ نبردی ندیده بود: یک ترکیبِ ویرانگر از ترس، قدرت، و یک نوعِ وابستگیِ بیکلام. آنیا، در حالی که نفسهایش در میانهی این سکوتِ سنگین، کوتاه و لرزان بود، به دستانِ دامیان که او را محکم گرفته بود، نگاه کرد. او حس میکرد گرمایِ دستهای دامیان، مثلِ رگههایی از نور، در تمامِ وجودش نفوذ میکند و لرزشِ ناشی از آن قدرتِ بزرگ را تسکین میدهد.
دامیان، با تمامِ آن غرورِ همیشگی که همیشه مثلِ زرهای بر دورِ او بود، حالا کاملاً فرو ریخته بود. او به جلو مایل شد، آنقدر که فاصله بینشان به قدری کم شد که میتوانست گرمایِ نفسهایِ برآشفتهی آنیا را روی پوستِ خود حس کند. او سرش را پایین آورد و پیشانیاش را به پیشانیِ او تکیه داد.
در این فاصله، تمامِ دنیا از بین رفت. دامیان چشمانش را بست و برای لحظهای، فقط به ضربانِ قلبِ خود و آنیا گوش داد که با هم، به شکلی هماهنگ و وحشیانه، میتپیدند.
"آنیا..." او با صدایی زمزمه کرد که بیشتر شبیه به یک التماس بود تا یک جمله. صدایی که از اعماقِ روحش میآمد، خشدار و پُر از لرزش. "ببین... به من نگاه کن. من نمیتونم قول بدم که این تاریکی تموم بشه. نمیتونم قول بدم که فردا خورشید بالا بیاد. اما من این رو بهت قول میدم... که تا آخرین قطرهی خونِ من، تا آخرین نفسِ وجودم، اجازه نمیدم هیچچیزی، حتی سایهی یک فکرِ بد، به تو آسیب بزنه. تو... تو تنها دلیلِ موندنِ من در این دنیایِ لعنتی هستی."
آنیا، در حالی که چشمانش از اشک و درخششِ جادویی پر شده بود، به آرامی دستش را بالا آورد. انگشتانش با احتیاط و تردید، روی خطِ فکِ دامیان لغزید. او این تماس را حس کرد؛ حس کرد که چگونه پوستِ او زیرِ لمسِ او کمی منقبض میشود. او میتوانست لرزشِ خفیفِ لبهای دامیان را حس کند.
او با صدایی که مثلِ یک شعرِ غمگین بود، پاسخ داد: "دامیان... من دیگه اون دختری نیستم که فقط به دنبالِ پناه میگشت. من قدرت رو حس میکنم... اما این قدرت، وقتی کنارِ تو نیست، مثلِ خاکستره. اگه قرار باشه این دنیا سقوط کنه، من میخوام در میانهی آغوشِ تو سقوط کنم. فقط... فقط دستم رو ول نکن. حتی اگه همه چیز رو از دست دادیم، فقط دستم رو ول نکن."
در آن لحظه، دامیان چشمانش را باز کرد. نگاهِ آنها در هم گره خورد. این یک نگاهِ ساده نبود؛ این برخوردِ دو روح بود که در میانهی یک جهنمِ جادویی، یک بهشتِ کوچک برای خود ساخته بودند. دامیان، با تمامِ قدرتی که داشت، او را به خود نزدیکتر کرد، انگار میخواست او را در میانِ سینهاش دفن کند تا هیچچیز، حتی خودِ زمان، نتواند آنها را از هم جدا کند. در پسزمینه، سایهها در حالِ ناله کردن و از هم گسیختن بودند، اما برای آن دو نفر، جهان در سکوتی مقدس و لبریز از عشق، به بند آمده بود.
***
حرفی ندارم...
تا همینجا وایسید شاید شب هم پارت دادم... فعلا تا اینجا بستونه🤣
برید حال کنین عشقامممممم🤩
**پارت ۱۳: سکونِ جادویی در قلبِ آشوب**
تالار سلطنتی دیگر یک مکان نبود؛ بلکه میدانی از ویرانی و سایههایی بود که از هر گوشه و کناری به شکلِ غریبی به حرکت درمیآیند. صدای برخوردِ شمشیرها و غرشِ هیولاها، حتی صدای فرو ریختنِ ستونهای مرمرین قصر، همگی در گوشِ دامیان به یک همهمهی بیمعنی و دور تبدیل شده بودند. انگار تمامِ جهانِ او، تمامِ صداها و تمامِ رنگها، در یک لحظه تار و مبهم شده بود و تنها یک چیز، تنها یک حقیقتِ زنده، در برابر چشمانش وضوح داشت: آنیا.
دامیان، در حالی که هنوز گرمایِ سوزانِ جادویِ طلایی در رگهایش میدوید، قدمی به سمت او برداشت. او نمیتوانست فقط یک "امپراتور" باشد که دستورِ حفاظت صادر میکند؛ او میخواست همان مردی باشد که با تمامِ هستیاش، لایهای از امنیت را دورِ آن دختر میکشید. وقتی دستِ آنیا را گرفت، لرزشِ خفیفِ انگشتانِ او را از میانِ دستهای خودش حس کرد. این لرزش، مثلِ تیغِ کوچکی بود که بر قلبِ دامیان نشسته بود. او میخواست فریاد بزند که ترس نداشته باش، اما کلمات در گلویش گیر کرده بودند؛ چون حتی خودِ او هم در برابرِ نگاهِ آنیا، احساسِ بیدفاع بودن میکرد.
آنیا، که چشمانش هنوز از اثرِ قدرتِ باستانیِ بنفش میدرخشید، به او خیره شده بود. در چشمهای او، دامیان چیزی را میدید که هرگز در هیچ میدانِ نبردی ندیده بود: یک ترکیبِ ویرانگر از ترس، قدرت، و یک نوعِ وابستگیِ بیکلام. آنیا، در حالی که نفسهایش در میانهی این سکوتِ سنگین، کوتاه و لرزان بود، به دستانِ دامیان که او را محکم گرفته بود، نگاه کرد. او حس میکرد گرمایِ دستهای دامیان، مثلِ رگههایی از نور، در تمامِ وجودش نفوذ میکند و لرزشِ ناشی از آن قدرتِ بزرگ را تسکین میدهد.
دامیان، با تمامِ آن غرورِ همیشگی که همیشه مثلِ زرهای بر دورِ او بود، حالا کاملاً فرو ریخته بود. او به جلو مایل شد، آنقدر که فاصله بینشان به قدری کم شد که میتوانست گرمایِ نفسهایِ برآشفتهی آنیا را روی پوستِ خود حس کند. او سرش را پایین آورد و پیشانیاش را به پیشانیِ او تکیه داد.
در این فاصله، تمامِ دنیا از بین رفت. دامیان چشمانش را بست و برای لحظهای، فقط به ضربانِ قلبِ خود و آنیا گوش داد که با هم، به شکلی هماهنگ و وحشیانه، میتپیدند.
"آنیا..." او با صدایی زمزمه کرد که بیشتر شبیه به یک التماس بود تا یک جمله. صدایی که از اعماقِ روحش میآمد، خشدار و پُر از لرزش. "ببین... به من نگاه کن. من نمیتونم قول بدم که این تاریکی تموم بشه. نمیتونم قول بدم که فردا خورشید بالا بیاد. اما من این رو بهت قول میدم... که تا آخرین قطرهی خونِ من، تا آخرین نفسِ وجودم، اجازه نمیدم هیچچیزی، حتی سایهی یک فکرِ بد، به تو آسیب بزنه. تو... تو تنها دلیلِ موندنِ من در این دنیایِ لعنتی هستی."
آنیا، در حالی که چشمانش از اشک و درخششِ جادویی پر شده بود، به آرامی دستش را بالا آورد. انگشتانش با احتیاط و تردید، روی خطِ فکِ دامیان لغزید. او این تماس را حس کرد؛ حس کرد که چگونه پوستِ او زیرِ لمسِ او کمی منقبض میشود. او میتوانست لرزشِ خفیفِ لبهای دامیان را حس کند.
او با صدایی که مثلِ یک شعرِ غمگین بود، پاسخ داد: "دامیان... من دیگه اون دختری نیستم که فقط به دنبالِ پناه میگشت. من قدرت رو حس میکنم... اما این قدرت، وقتی کنارِ تو نیست، مثلِ خاکستره. اگه قرار باشه این دنیا سقوط کنه، من میخوام در میانهی آغوشِ تو سقوط کنم. فقط... فقط دستم رو ول نکن. حتی اگه همه چیز رو از دست دادیم، فقط دستم رو ول نکن."
در آن لحظه، دامیان چشمانش را باز کرد. نگاهِ آنها در هم گره خورد. این یک نگاهِ ساده نبود؛ این برخوردِ دو روح بود که در میانهی یک جهنمِ جادویی، یک بهشتِ کوچک برای خود ساخته بودند. دامیان، با تمامِ قدرتی که داشت، او را به خود نزدیکتر کرد، انگار میخواست او را در میانِ سینهاش دفن کند تا هیچچیز، حتی خودِ زمان، نتواند آنها را از هم جدا کند. در پسزمینه، سایهها در حالِ ناله کردن و از هم گسیختن بودند، اما برای آن دو نفر، جهان در سکوتی مقدس و لبریز از عشق، به بند آمده بود.
***
حرفی ندارم...
تا همینجا وایسید شاید شب هم پارت دادم... فعلا تا اینجا بستونه🤣
برید حال کنین عشقامممممم🤩
- ۳۰۸
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط