{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت چهار

پارت چهار
فیک: عشق در تاریکی
+کمک میخوایی
اون جئون بود کسی که قراره باهاش برم ماموریت
کیم هم همراش بود منم الیس همرام بود
_ نه نیازی نیست
+ولی من این جور فکر نمیکنم
_ تو هر جور دوست داری فکر کن ولی ما کمکی نمیخواییم
• انا چرا ابن جور میکنی بنده خدا میخواد کمک کنه چرا قبول نمیکنی قبول کن که کمکمون کنن ما که نمیتونم با این حال مست رانندگی کنیم بزار اونا کمک کنن (الیس اینارو اروم گفت و فقط انا شنید)
(* علامت تهیونگ)
* ولی ما قصدمون بد نیست و فقط میخواییم شمارو برسونیم
_ اوکی
+ پس راه بیوفتین بریم
اونا جلو بودن ماهم پشت سر شون راه افتادیم و رفتیم
و رسیدیم به ماشینش و سوار شدیم
+ خب خونه تون کجاست
_ نمیدونم
+ اگر نمیدونی پس من کجا ببرمتون
_ یه جا ببر دیگه
+باشه
ویو جونگکوک
زمانی که نمیدونه خونش کجاست و گفت که یه جا ببر منم تصمیم گرفتم واسه یه شب ببرمشون خونه خودم و راه افتادم سمت خونه و زمانی که رسیدم گفتم پیاده بشین ولی دیدم خواب رفتن رفتیم اونا رو براید بغل گردیم و بریدم تو اتاق مهمون من انا رو و تهیونگ الیس رو
انا دختر خوشگلی بود ازش خوشم میومد ولی عاشقش نبودم و فقط باهاش حال میکردم دختر باحالی بود
اونا رو گذاشتیم رو تخت و خودمون رفتیم بخوابیم من رفتم تو اتاق خودم و تهیونگ هم رفت تو اتاق خودش
راسی یادم رفت بگم من و تهیونگ تو یه خونه زندگی میکنیم
رفتم تو اتاق و لباس هامو عوض کردم و خوابیدم
ویو صبح
(ویو انا)
صبح از خواب بیدار شدم دیدم تو یه اتاقی هستم و هیچی از دیشب بعد از زاینکه چند شات الکل خوردم یادم نمیاد
بعد از کمی فکر کردن یادم امد که چه اتفاق های افتاده و
نمیدونم چرا اون جواب هارو به جئون دادم و تا هزار فکر و خیال رفتم پایین دیدم الیس و تهیونگ دارن صبحانه درست میکنن و با خودم گفتم اینا کی انقدر صمیمی شدن تو به روز عجیب هست
بخیال شدم و رفتم پیششون و یه صبح بخیر گفتم و رفتم الیس رو کنار زدم و ازش پرسیدم چرا باهاش انقدر صمیمی شدی کی اصلا وقت کردی
• صبح زمانی که بیدار شدم امدم پایین دیدم کیم اونجا هست و باهم حرف زدیم و صمیمی شدیم همین
_ صحیح
• میگما جئون نمیخواد بیدار بشه
_ نمیدونم مگه بیدار نشده
• نه
_ به کیم بگو بره بیدارش کنه
• اوکی
• تهیونگ میگما نمیخوای جونگکوک رو بیدار کنی
* چرا الان میرم بیدارش میکنم
تهیونگ رفت جونگکوک رو بیدار کنه که باهم صبحانه بخوریم
و در اون زمان که تهیونگ نبود من با الیس حرف زدم و گفتم که بهتره زود تر بریم
الیس گفت که بعد صبحانه میریم
چند مین بعد جونگکوک و تهیونگ امد پایین
و به ما صبح بخیر گفت
ماهم جوابش رو دادیم
و رفتیم برای خوردن صبحانه زمانی که داشتیم صبحانه میخوردیم حرف زدیم و گفتم که کی بریم برای ماموریت
و قرار شد که هفته اینده بریم
و من و الیس بعد از صبحانه رفتیم خونه.
.
.
.
.
.
اینم از پارت ۴
درستع گفته بودم تا شب میزارم ولی خب گفتم زود تر بزارم
شرط ها
۱٠ لایک
و ۳ تا کامنت

دوستتون دارم.
دیدگاه ها (۵)

پادشاه کیپاپ 😎🫠

تلاش کن... 😎🫠

ملکه های دوست داشتی 🤭❤

پارت:۳ عشق در تاریکی وارد پاساژ شدیم و داشتیم تو پاساژ میچرخ...

پارت: ۲ یه توضیح کوچیک بدم انا بعد از مافیا شدن از خانوادی ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط