فصل
فصل: ۱
قسمت: ۱ _ پارت اول
( از پیشم نرو )
از زبان دازای):
اینجا تو این دنیا ی بزرگ اتفاق های عجیبی می افته زندگی سخته : همینجوری داشتم راه میرفتم و به بچهایی که در پارک با خانواده هاشون خوش میگذروندن نگاه میکردم و با خودم میگفتم کاش ما هم به خانواده داشتیم
از زبان نویسنده):
دازای تو یوکوهاما در منطقه فقیر نشین زندگی میکرد و کسی رو نداشت کلی بچه ی بی سر پرست اونجا بودن زندگی خیلی سخت بود
از زبان چویا ):
اهی کشیدم و به بچه ها نگاه میکردم که هر کاری میخواستن میکردن خیلی حسودیم میشد و خجالت میکشیدم که برم پیششون
آخه لباسم کثیف و تقریبا پاره بود ولی گفتم چرا باید خودمو عذاب بدم شروع کردم رفتن به طرف اونا
از زبان دازای):
دلم میخواست... میخواست برم جلو تر و یکم... یکم قدم بزنم ولی خجالتم گرفت آخه من خیلی کثیف و لباسم تقریبا پاره بود ولی یه نفس عمیق کشیدم و رفتم به آسمون خیره شدم که یهو خوردم به یه چیزی
از زبان چویا):
داشتم به زمین نگاه میکردم و تو دلم با خودم صحبت میکردم که یهو خوردم به یه چیزی
آخ ببخشید
________________٫
آخ ببخشید
از زبان نویسنده) :
چویا و دازای بهم خوردن و یکم خجالت کشیدن و از هم عذرخواهی کردن و از اینکه هردو باهم گفتن لبخندی زدن یکم بهم نگاه کردن با نگاه به هم از بقل هم رد شدن دازای و چویا به فکر رفتن
از زبان چویا):
چقدر شبیه من بود
______________
از زبان دازای):
مثل من بود
✨_________________________________✨
( ادامه دارد )
ببخشید کم و چرت و پرت بود اول همه ی داستان ها همینه لایک یادتون نره راستی پارت بعد رو بزارم ؟ یا خوب نبود 👈👉
شب خوش 👋
قسمت: ۱ _ پارت اول
( از پیشم نرو )
از زبان دازای):
اینجا تو این دنیا ی بزرگ اتفاق های عجیبی می افته زندگی سخته : همینجوری داشتم راه میرفتم و به بچهایی که در پارک با خانواده هاشون خوش میگذروندن نگاه میکردم و با خودم میگفتم کاش ما هم به خانواده داشتیم
از زبان نویسنده):
دازای تو یوکوهاما در منطقه فقیر نشین زندگی میکرد و کسی رو نداشت کلی بچه ی بی سر پرست اونجا بودن زندگی خیلی سخت بود
از زبان چویا ):
اهی کشیدم و به بچه ها نگاه میکردم که هر کاری میخواستن میکردن خیلی حسودیم میشد و خجالت میکشیدم که برم پیششون
آخه لباسم کثیف و تقریبا پاره بود ولی گفتم چرا باید خودمو عذاب بدم شروع کردم رفتن به طرف اونا
از زبان دازای):
دلم میخواست... میخواست برم جلو تر و یکم... یکم قدم بزنم ولی خجالتم گرفت آخه من خیلی کثیف و لباسم تقریبا پاره بود ولی یه نفس عمیق کشیدم و رفتم به آسمون خیره شدم که یهو خوردم به یه چیزی
از زبان چویا):
داشتم به زمین نگاه میکردم و تو دلم با خودم صحبت میکردم که یهو خوردم به یه چیزی
آخ ببخشید
________________٫
آخ ببخشید
از زبان نویسنده) :
چویا و دازای بهم خوردن و یکم خجالت کشیدن و از هم عذرخواهی کردن و از اینکه هردو باهم گفتن لبخندی زدن یکم بهم نگاه کردن با نگاه به هم از بقل هم رد شدن دازای و چویا به فکر رفتن
از زبان چویا):
چقدر شبیه من بود
______________
از زبان دازای):
مثل من بود
✨_________________________________✨
( ادامه دارد )
ببخشید کم و چرت و پرت بود اول همه ی داستان ها همینه لایک یادتون نره راستی پارت بعد رو بزارم ؟ یا خوب نبود 👈👉
شب خوش 👋
- ۴.۱k
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط