پارت دوم

پارت دوم
..................................
ویو دازای
یکم که داشتم با خودم حرف میزدم رفتم داخل اتاق و کنار تخت نشستم و یکم به صورت غرق توی خوابش نگاه کردم واقعا کیوت بود یکم موهاشو دور انگشتم حلقه کردم و یهو از خواب بیدار شد
چویا : م....من....کجامم....وای اونا....دزدیدنمم
دازای : هی هی نترس تو خونه ی منو اروم باش چویا
چویا : م...من....خونه ی تو چیکار میکنم....بزار برم خونه
دازای : هی تو زخمات خیلی وخیمه دراز بکش درضمن برادرات رفتن ماموریت فعلا مهمون ما هستی
چویا یکم ترسیده بود از نگاهش معلوم بود......یکم شوکه نگاهم کردو بلند شد و به دستو پاش نگاه کرده
چویا : تو که....نمیخوای منو بدزدی نه؟
دازای : نه بابا چرا باید اینکارو کنم ........ تا دلت میخواد میتونی اینجا بمونی و راحت باشی
ویو چویا
اخه چرا یهویی چیشد.....از وقتی چشمامو باز کردم خونه ی دازای بودم......من اینجا چیکار میکردم؟......چند ساعت که باهم حرف زدیم یهو برادرش اومد
لئو : هی چویا بیدار شدی * لبخند چشم بسته *
دازای : اره خیلی وقته
لئو : خب چویا بهتری
چویا : اوهوم......ممنونم که نجاتم دادید* یکم سرخ شدن *
لئو : خواهش میکنم * لبخند چشم بسته*
ویو دازای
هیچ وقت فکر نمیکردم این همون چویایی باشه که توی مدرسه کسی بهش حق نداره تو بگه و الان مثل یه بچه گربه ضعیف شده بود
لئو : داداش من باید برم
دازای : باشه
لئو : مراقب چویا باش
دازای : چشم
دیدگاه ها (۳)

روباه کوچولوی منپارت سی و پنجم꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚@ویو چویا دازا...

شکوفه های گیلاس 🌸 🌸پارت ۱۱🌸*ویو چویاداشتم تویه خیابون راه می...

رمان سوم پارت بیست و یکم 😐در کمال تعجب ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙...

پارت اول ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو چویا 🙂یه روز مسخره ی...

رمان بهترین من،پارت۳☆ساعت 12:00دازای میره تو خونه ی چویا*چوی...

سلام کیوتا! میخوام ی رمان کوتاه بنویسم. فقط ی چند پارتیه ک...

ابلیس

[•] عمارت عشق [•]Part :²⁴دستش تو جیبش بود، که یچیزیو احساس ک...

رین بخواد خودکشی کنه*ویو ا.ت*یروز خیلی بد رو شروع کردمبا رین...

«سوگند عشق»¹:partباران تازه بند آمده بود.کوچه‌های قدیمی یوکو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط