{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

با وحشت ات خودش را به سباستین چسباند صورتش به سینه او

با وحشت، ا.ت خودش را به سباستین چسباند. صورتش به سینهٔ او خورد. بوی چرم و باروت و چیز دیگری که نمی‌شد اسمش را گذاشت.

«نه! همین طور خوب است! دستت را همان جا نگه دار!»

«چه شاگرد مطیعی.»

و شروع کردند به چرخیدن.

---

ا.ت در حین رقص غرغر می‌کرد:

«چرا این موسیقی این قدر طولانی است؟!»

«چون والتس حداقل سه دقیقه طول می‌کشد.»

«سه دقیقه؟! انگار سه قرن است!»

سباستین او را چرخاند. دامن قرمز بالا رفت. دو دور چرخید. وقتی ایستاد، دامن روی باسنش جمع شده بود.

ا.ت با جیغ کوچکی دامن را پایین کشید. «احتیاط!!»

«اگر کمتر جیغ بکشید، کمتر کسی نگاه می‌کند.»

ا.ت نگاه کرد به اطراف. هفت مرد. نه. ده مرد. به پاهایش خیره شده بودند. یکی از آنها داشت سیب می‌خورد و نگاه می‌کرد.

«خدایا... دارند نگاهم می‌کنند...»

«هدف همین بود.»

سباستین ناگهان ا.ت را به خودش نزدیک کرد. صورتشان چند سانتیمتر فاصله داشت. نفس سباستین روی لب‌های ا.ت می‌نشست.

ا.ت با صورتی که حالا دیگر مثل لباسش قرمز بود، گفت: «چ-چرا این قدر نزدیک شدی؟!»

«تا ویکنت فکر کند شما عاشق من هستید. مردها زودتر به زن‌هایی که «تعلق به کس دیگری» دارند حسادت می‌کنند.»

«تو از این قضیه سوءاستفاده می‌کنی.»

سباستین خم شد. لبهایش به گوش ا.ت رسید. نفس گرمش روی گردنش.

«دقیقاً،» زمزمه کرد. «به همین دلیل است من یک شیطانم و شما یک فرشته.»

بدن ا.ت یک لرز کوچک کرد. از عصبانیت. از خجالت. از چیز دیگری که نمی‌خواست اسمش را بیاورد.

«بعد از این مأموریت... هیچ وقت دیگر با تو حرف نمی‌زنم.»

«آخرین باری که این را گفتید، دو ساعت بعد آمدید پیش من و گریه کردید که کتاب مورد علاقه‌تان را گم کرده‌اید.»

«ا-آن یک بار بود!»

«سه بار.»

«خفه شو.»

سباستین با آن لبخند لعنتی، دوباره چرخاندش. این بار دامن بالاتر رفت. ا.ت دیگر خجالت می‌کشید که پایینش بکشد.

فقط امیدوار بود ویکنت زودتر بیاید تا این عذاب تمام شود.

---


از گوشه چشم، ا.ت دید که ویکنت الیستر چمبر به سمتشان می‌آید.

ویکنت مردی بود میانسال، با موهای بلوند کوتاه و چهره‌ای که روزی خوش‌تیپ بوده، اما حالا هوس، خطوطش را پر کرده بود. کت و شلوار مخمل مشکی پوشیده بود، با یک گل سرخ روی یقه. نگاهش از سر تا پای ا.ت می‌چرخید. مخصوصاً روی پاهایش. مخصوصاً روی لباس قرمز کوتاهش.

«اومد... دارد می‌آید سمت ما...»

سباستین آرام گفت: «بله. این همان جایی است که باید «بیشتر» بازی کنید.»

«یعنی چه بیشتر؟»

ویکنت به آنها رسید. لبخند هوس‌آلودی زد. «چه زوج قشنگی. اجازه دارم شریک رقص شما باشم، خانم؟»

ا.ت نگاهش را به زمین دوخت. «م-من...»

سباستین دستش را از روی کمر ا.ت برداشت. یک قدم عقب رفت. «البته. او فقط منتظر دعوت شما بود.»

و ا.ت را تنها گذاشت.

ا.ت با نگاه مرگباری به سباستین نگاه کرد - نگاهی که می‌گفت «بعداً می‌کشمت» - دستش را به سمت ویکنت دراز کرد.

ویکنت دستش را گرفت. دستش چسبناک بود و گرم. خیلی گرم.

«اسم شما چیست، فرشتهٔ من؟» پرسید.

«ا.ت،» گفت. صدایش لرزید.

«ا.ت جان... بیایید یک جای آروم‌تر برویم. جایی که بتوانیم... بهتر آشنا شویم.»

و او را به سمت پله‌ها برد.

---
وقتی وارد اتاق شد بوی عجیبی میداد و بعد بیهوش شد وقتی بهوش اومد دست پاش بسته بود و داشت به فروش گذاشته میشد

ا.ت: سباستین الان

کسی نیومد هیچکس
ویکنت: عزیزم کسی قرار نیست بیاد کسی صدات رو نمیشنوه
ا.ت: سباستین !!
ناگهان هوا سرد شد پنجره ها شکست و سباستین اومد داخل
ببخشید دیر کردم

«عمداً دیر کردی!»
دیدگاه ها (۲)

پارت ۲ا.ت یک بالش از روی تخت برداشت و به سمتش پرتاب کرد. «بر...

خطر اسپویل

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط