{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ¹¹

از زبان نویسنده: وقتی دامیان آنیا رو گذاشت روی صندلی گفت :

دامیان: آنیا من میرم پش برادرم دمتریوس
دزموند
آنیا : باشه

از زبان نویسنده: وقتی دامیان داشت میرفت
دمتریوس وارد شد . دامیان تعجب کرد .
دمتریوس نگاهش کرد و رفت سمت آنیا و آنیا گفت ....

آنیا : عه ، سلام دمتریوس

ذهن دامیان: یعنی اون چه رابطه ایی با برادر من داره که با اسم کوچک صداش میکنه و اصلا به چه حقی دمتریوس آنیا رو با اسم کوچیکش صدا میکنه؟ ؟؟ یعنی قبلا هم همو دیدن ؟؟

دمتریوس: آنیا میگم پروژه ی آخرهفته رو یادته ؟؟؟

آنیا: هاا ؟ اره، اره، یادمه مگه میشه یادم بره 😊

دمتریوس : خوبه پس آخر هفته پارک نخبه ها میبینمت !!!

آنیا : باشه حتما خدافظ دمتریوس !!!

از زبان نویسنده: دمتریوس رفت بیرون

دامیان: ت..و...تو و دمتریوس از کی هم رو می‌شناسید؟ ؟

آنیا : خب .... به هیچی کی نگی هاا بهم گفته بکی رو دوست داره !!! 🤫

از زبان نویسنده: دامیان که کنجکاو میشه کنار آنیا میشینه و از آنیا میپرسه واقعا
دمتریوس بکی رو
دوست داره؟ ؟ 🫥😳😑😐

آنیا : اره ولی به نظرم بکی بدبخته
آخه درسته باهوشه ولی اصلا بهم نمیخورن !😐

دامیان: آهای درباره ی برادر من درست حرف بزن!!!😠

آنیا : آروم بابا !!!.

دامیان: خب درسته دمتریوس به بکی نمیخوره

تا پارت بعد خماری خماری خماری خماری 😀😄😁😚
.
.البته الان میزارم 🤣👍🏻🎀
دیدگاه ها (۵)

پارت 12آنیا:ببین داداش غیرتی دیمیتروس و بکی به هم نمیخورن چو...

پارت¹³ دامیان آنیا را برد توی چادرجولیکا با داد :دامیان دامی...

ادامه ی پارت ¹⁰فردا:آنیا:بکی بکی پاشو بریم لباسامونو عوض کنی...

پارت 10آنیا و دامیان با جیغ امیل از خواب پریدنندآنیا:ها چیش...

پارت ⁷از زبان نویسنده:  وقتی رقصیدنند هندرسون نام برنده ها ر...

رمان حسم به تو....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط