پارت
پارت¹³
دامیان آنیا را برد توی چادر
جولیکا با داد :دامیان
دامیان:من میرم ببینم چی میگه تو همینجا بمون
آنیا: باشه فقط یک لحظه وایساا
دامیان برگشت روبه روی آنیا وایساد آنیا
دامیان و بقل کرد و گفت:تو خیلی دوسته خوبی هستی مرسی که مواظبمی
دامیان سرخ شد و گفت:خوا.خواهش میکنم من برم دیگه اون جولیکا چی میگه
آنیا:باشه
دامیان رفت بیرون که دید یه نفر دستشو کشید برد گوشه ی حیاط جولیکا صورتشو برد نزدیک تا دامیان ببوسه که الکس از اون پشت داشت میدید عکس گرفت تا به آنیا نشون بده و از دامیان دل بکنه و عکس گرفت و رفت جلو گفت:فقط بزار آنیا این لحظه ی قشنگتونو ببینه
جولیکا:آره برو بهش نشون بده و بهش بگو دامیان نامزد من میشه
الکس:باشه
دامیان:نه صبر کن
ولی الکس رفت
آنیا توی اتاق داشت باند پاشو باز میکرد که الکس اومد تو رفت جلو و زانو زد جلوی آنیا و گفت:آنیا چیزیت شده چی شده ببمرت دکتر؟
آنیا:نه خوبم پام رفته بور تو طله دامیان منو برد دکتر الان خوبم
الکس:این عکسو ببین
آنیا:خب دیدم
الکس:ناراحت نیستی؟
آنیا:نه
الکس:چرا؟
آنیا:چون من و دامیان فقط دوستیم
آنیا اینو گفت که الکس رفت بیرون
که جولیکا وارد شد رفت سمت آنیا موهاشو کشید
آنیا:آیییییییی ولم کنی عو/ضی
جولیکا:میکشمت
آنیا چشاش پر اشک شد و گفت:ولم کن موهام داره کنده میشه
آنیا پاش که باندپیچ بود پیچ خورد و افتاد زمین و کریه میکرد و هنوز جولیکا موهای آنیا رو ول نکرده بود که دامیان اومد
دامیان:چیکار میکنی جولیکا برو اونور
آنیا:آییییییییییییی
دامیان:آنیا خوبی؟؟؟؟
آنیا:دا .دا .میان پاممممممممم موهاممممممممم
دامیان:باشه آروم باش
آنیا دماغش خون اومد و بیهوش شد دامیان سریع پرنسسی بقلش کرد و بردش چادری که برای دکتره
دکتر:چیزی نیست از درد پا بیهوش شده تا نیم ساعت دیگه سرمش تموم میشه میتونه بره.
دامیان آنیا را برد توی چادر
جولیکا با داد :دامیان
دامیان:من میرم ببینم چی میگه تو همینجا بمون
آنیا: باشه فقط یک لحظه وایساا
دامیان برگشت روبه روی آنیا وایساد آنیا
دامیان و بقل کرد و گفت:تو خیلی دوسته خوبی هستی مرسی که مواظبمی
دامیان سرخ شد و گفت:خوا.خواهش میکنم من برم دیگه اون جولیکا چی میگه
آنیا:باشه
دامیان رفت بیرون که دید یه نفر دستشو کشید برد گوشه ی حیاط جولیکا صورتشو برد نزدیک تا دامیان ببوسه که الکس از اون پشت داشت میدید عکس گرفت تا به آنیا نشون بده و از دامیان دل بکنه و عکس گرفت و رفت جلو گفت:فقط بزار آنیا این لحظه ی قشنگتونو ببینه
جولیکا:آره برو بهش نشون بده و بهش بگو دامیان نامزد من میشه
الکس:باشه
دامیان:نه صبر کن
ولی الکس رفت
آنیا توی اتاق داشت باند پاشو باز میکرد که الکس اومد تو رفت جلو و زانو زد جلوی آنیا و گفت:آنیا چیزیت شده چی شده ببمرت دکتر؟
آنیا:نه خوبم پام رفته بور تو طله دامیان منو برد دکتر الان خوبم
الکس:این عکسو ببین
آنیا:خب دیدم
الکس:ناراحت نیستی؟
آنیا:نه
الکس:چرا؟
آنیا:چون من و دامیان فقط دوستیم
آنیا اینو گفت که الکس رفت بیرون
که جولیکا وارد شد رفت سمت آنیا موهاشو کشید
آنیا:آیییییییی ولم کنی عو/ضی
جولیکا:میکشمت
آنیا چشاش پر اشک شد و گفت:ولم کن موهام داره کنده میشه
آنیا پاش که باندپیچ بود پیچ خورد و افتاد زمین و کریه میکرد و هنوز جولیکا موهای آنیا رو ول نکرده بود که دامیان اومد
دامیان:چیکار میکنی جولیکا برو اونور
آنیا:آییییییییییییی
دامیان:آنیا خوبی؟؟؟؟
آنیا:دا .دا .میان پاممممممممم موهاممممممممم
دامیان:باشه آروم باش
آنیا دماغش خون اومد و بیهوش شد دامیان سریع پرنسسی بقلش کرد و بردش چادری که برای دکتره
دکتر:چیزی نیست از درد پا بیهوش شده تا نیم ساعت دیگه سرمش تموم میشه میتونه بره.
- ۴۳۳
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط