پارت
🍷پارت 28🍷
"میسو"
از بیحالی زیاد حتی نمیتونستم تکون بخورم ضعف بدی داشتم و بدنم میسوخت
بخاطره شیشه خورده ها و جای سیگار...
لبمم نبض میزد، اصلا حال خوبی نداشتم چشام داشت کم کم بسته میشد که در صدا خورد...
از یه طرف ترس خیلی بدی گرفتم
و از یه طرف دیگه هم امیدوار شدم که کمکم کنه
اما مطمئنن یه بلای بد تر
سرم میاره اما کمک عمرا...
با چشمای نمیه باز نگاش کردم دستش تو جیبش بود و اروم اروم میومد جلو
چشامو بردم بالاتر که رسیدم به صورتش و متوجه زخم رو گونش شدم
تازه بود یه پوزخند گوشه لبش بود و مسخره وار نگام میکرد
رسید بهم و پاهاشو تا کرد بیحال از چیزی بودم که واکنشی نشون بدم
موهامو گرفت و کشید که صدام بلند شد زیاد محکم نکشید...
سرشو نزدیک صورتم کرد و لباشو برد نزدیک گوشم شروع کرد زمزمه کردن که مورمورم شد
"میدونی چیه؟"
انگشت اشاره شو از رو پیشونیم تا فکم کشید و نگام کرد
"از ادمای ضعیف متنفرم"
صورتمو بردم عقب که بلند خندید که قلبم شروع کرد
تند کوبیدن
خیلی میترسیدم ازش لپمو گرفت و فشار داد
انقدر محکم فشار داد که قیافم از درد مچاله شد با لذت و چشمای خمار نگام کرد!!
" واسه اینکه گیر روانی ای مثل من افتادی زیادی ضعیف و خوشگلی"
دوباره خنده کرد
"چیشد عزیزم زبونتو خوردن؟"
فقط با ترس و لرز نگاش میکردم خودشو زد به فکر کردن
"اما صبر کن من که همچین کاری نکردم"
چشام گرد شد... روانی!!
"واو تعجب میکنی تو دل برو تر میشی بیب"
رسما خفه شده بودم خیلی سخته روانی تر از این حرفاست
یه پوزخند فوقالعاده ترسناک زد و همون حالتی نگام کرد یجوری بود که انگار میخواست تا ته منو بخونه
سعی کردم نگاش نکنم
در واقع جرعت نگاه کردن به اون چشمای ترسناک و نداشتم...
در حال ایست قلبی بودم
که یهو بلند شد و رفت و من خشکم زد حتی درم نبسته بود
داشتم امید
میگرفتم که دست از سرم برداشته اما با ورود دوبارش همه ی اون امید کوچولوم
از بین رفت
قهقهه زد
"قیافشو ببین نکنه فکر کردی ولت کردم اره؟"
اومد سمتم و من جمع شدم تو خودم
"ببین فسقلی تو اسباب بازی جدید منی و قراره کلی سرگرمم کنی"
از لقبای مسخره ای که بهم داده بود حالم بهم میخورد...
[کوچولو ، بچه ، بیب ، هرزه ، عزیزم ، فسقلی]
بعدی چی میخواد باشه؟؟
دستشو از تو جیبش
در اورد و من چشمم به سرنگ تو دستش افتاد و از تعجب خشکم زد بالاخره حرف زدم
" می... میخوای چیکار کنی؟ "
" واو صدای مادمازلو شنیدم پس"
خم شد روم
"خیلی کارا عزیزم خیلی کارا"
تا خواستم تجزیه تحلیل کنم چی میگه
یهو سوزنو تو گردنم حس کردم
و از درد زیاد جیغ زدم و باعث شد سرگیجم شد
سوزن و دراورد که دردم بیشتر شد
نمیدونم چی بهم تزریق کرده بود اما ضعفم داشت بیشتر میشد و
دیدم تار تر...
لایک کنید لطفااا خووشگلا 😘😍💖
"میسو"
از بیحالی زیاد حتی نمیتونستم تکون بخورم ضعف بدی داشتم و بدنم میسوخت
بخاطره شیشه خورده ها و جای سیگار...
لبمم نبض میزد، اصلا حال خوبی نداشتم چشام داشت کم کم بسته میشد که در صدا خورد...
از یه طرف ترس خیلی بدی گرفتم
و از یه طرف دیگه هم امیدوار شدم که کمکم کنه
اما مطمئنن یه بلای بد تر
سرم میاره اما کمک عمرا...
با چشمای نمیه باز نگاش کردم دستش تو جیبش بود و اروم اروم میومد جلو
چشامو بردم بالاتر که رسیدم به صورتش و متوجه زخم رو گونش شدم
تازه بود یه پوزخند گوشه لبش بود و مسخره وار نگام میکرد
رسید بهم و پاهاشو تا کرد بیحال از چیزی بودم که واکنشی نشون بدم
موهامو گرفت و کشید که صدام بلند شد زیاد محکم نکشید...
سرشو نزدیک صورتم کرد و لباشو برد نزدیک گوشم شروع کرد زمزمه کردن که مورمورم شد
"میدونی چیه؟"
انگشت اشاره شو از رو پیشونیم تا فکم کشید و نگام کرد
"از ادمای ضعیف متنفرم"
صورتمو بردم عقب که بلند خندید که قلبم شروع کرد
تند کوبیدن
خیلی میترسیدم ازش لپمو گرفت و فشار داد
انقدر محکم فشار داد که قیافم از درد مچاله شد با لذت و چشمای خمار نگام کرد!!
" واسه اینکه گیر روانی ای مثل من افتادی زیادی ضعیف و خوشگلی"
دوباره خنده کرد
"چیشد عزیزم زبونتو خوردن؟"
فقط با ترس و لرز نگاش میکردم خودشو زد به فکر کردن
"اما صبر کن من که همچین کاری نکردم"
چشام گرد شد... روانی!!
"واو تعجب میکنی تو دل برو تر میشی بیب"
رسما خفه شده بودم خیلی سخته روانی تر از این حرفاست
یه پوزخند فوقالعاده ترسناک زد و همون حالتی نگام کرد یجوری بود که انگار میخواست تا ته منو بخونه
سعی کردم نگاش نکنم
در واقع جرعت نگاه کردن به اون چشمای ترسناک و نداشتم...
در حال ایست قلبی بودم
که یهو بلند شد و رفت و من خشکم زد حتی درم نبسته بود
داشتم امید
میگرفتم که دست از سرم برداشته اما با ورود دوبارش همه ی اون امید کوچولوم
از بین رفت
قهقهه زد
"قیافشو ببین نکنه فکر کردی ولت کردم اره؟"
اومد سمتم و من جمع شدم تو خودم
"ببین فسقلی تو اسباب بازی جدید منی و قراره کلی سرگرمم کنی"
از لقبای مسخره ای که بهم داده بود حالم بهم میخورد...
[کوچولو ، بچه ، بیب ، هرزه ، عزیزم ، فسقلی]
بعدی چی میخواد باشه؟؟
دستشو از تو جیبش
در اورد و من چشمم به سرنگ تو دستش افتاد و از تعجب خشکم زد بالاخره حرف زدم
" می... میخوای چیکار کنی؟ "
" واو صدای مادمازلو شنیدم پس"
خم شد روم
"خیلی کارا عزیزم خیلی کارا"
تا خواستم تجزیه تحلیل کنم چی میگه
یهو سوزنو تو گردنم حس کردم
و از درد زیاد جیغ زدم و باعث شد سرگیجم شد
سوزن و دراورد که دردم بیشتر شد
نمیدونم چی بهم تزریق کرده بود اما ضعفم داشت بیشتر میشد و
دیدم تار تر...
لایک کنید لطفااا خووشگلا 😘😍💖
- ۵۲.۰k
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط