پارت
🍷پارت 30🍷
"میسو"
"یادم نیست"
دوباره خندید فکر کنم نمیتونه جلوی خندشو بگیره
که بازم به مشکل روانیش برمیگرده
"که یادت نیست نه خوب یادت میارم"
تا خواستم فکر کنم ببینم چی میگه که
برگشت سمتم و یه چاقو از جیبش در اورد...
با ترس زل زدم به چاقو قلبم تند تند میزد جوری که
حس میکردم الان میزنه بیرون
با نیشخندی که گوشه لبش بود اومد سمتم و ضامن چاقو رو کشید
و جلوم گرفت
"خیلی تیزه"
زل زدم به چشماش
"خواهش...میکنم...نکن"
گوشش و گرفت سمتم
"نشنیدم عزیزم"
داد زدم"خواهش میکنم اینکارو نکن"
صدام خیلی میلرزید
برگشت سمتم و اومد جلو صورتم
اشکام راهشو پیدا کرده بودن و تند تند رو گونم میریختن
"میدونی چیه؟"
چاقو رو رو بازم به حرکت دراورد که دادم در اومد
خیسی خون رو بازوم خیلی اذیتم میکرد
"جونگ کوک دلش واسه هیچکسی نمیسوزه"
چاقو رو تا بالای انگشتام کشید و ول کرد
از سوزش زیاد مدام تکون میخوردم تا ازاد شم
اما هیچی نمیشد...اشکام نمیزاشتن هیچی رو ببینم
چاقو رو زد به لباسم که هر چی خون بود خورد به لباسم و قرمز شده بود
چاقو رو گذاشت تو جیبش
برگشت بره که با تمام جونی که واسم مونده بود
لب زدم
"چرا؟"
وایساد اما برنگشت
"چرا اینطوری شدی؟"
صدای عصبیشو شنیدم
"یه جوری حرف نزن انگار منو میشناسی"
"نمیشناسمت اما میدونم اینطوری نبودی"
"تو هیچی نمیدونی هیچی"
با سرعت از اتاق خارج شد و من جیغ زدم
خیلی درد داشتم و مدام گریه میکردم
انقدر گریه کرده بودم و جیغ زده بودم که هیچ جا رو نمیدیدم و حس کور شدن بهم دست داد بود...
گلومم خیلی بد میسوخت، چرا من گیر این هیولا افتادم اخه مگه چه گناهی کردم که باید این بلا ها
سرم بیاد؟
شاید اون حافظه گم شدم کمکم کنه بفهمم چرا داره این بلاها سرم میاد
اما اونموقع فقط ده سالم بود
چیکار میتونستم بکنم؟!
سرم خیلی درد میکرد و نبض میزد خونم بند نمیومد
و همینجوری میریخت
حتی نمیتونستم بهش نگاه کنم
که کاش حداقل یکم انصاف داشت میومد زخممو میبست
صبر کن...کی؟اون؟امکان نداره من چقدر احمقم
حرفش تو گوشم زنگ خورد
"جونگ کوک دلش واسه هیچکس نمیسوزه"
اره نباید ازش انتظار دلسوزی داشته باشم کم کم چشام میرفت
اما نه نباید این اتفاق بیفته، اگه بیهوش شم یه بلای دیگه سرم میاره من دیگه طاقت ندارم
اما نمیشد نمیتونم
چشام بسته شد و تو تاریکی فرو رفتم
_____
*جونگ کوک*
داشت دور خودش میچرخید نفسای سنگین میکشید
حرفای اون دختر از ذهنش بیرون نمیرفت
`چرا؟`
`چرا اینطوری شدی؟ `
`میدونم اینطوری نبودی`
اینا دور سرش میچرخیدن...
راست میگفت اینطور نبود خودش نمیخواست...
لاایک کنیید خوشگلااا💖💖🍷😍
"میسو"
"یادم نیست"
دوباره خندید فکر کنم نمیتونه جلوی خندشو بگیره
که بازم به مشکل روانیش برمیگرده
"که یادت نیست نه خوب یادت میارم"
تا خواستم فکر کنم ببینم چی میگه که
برگشت سمتم و یه چاقو از جیبش در اورد...
با ترس زل زدم به چاقو قلبم تند تند میزد جوری که
حس میکردم الان میزنه بیرون
با نیشخندی که گوشه لبش بود اومد سمتم و ضامن چاقو رو کشید
و جلوم گرفت
"خیلی تیزه"
زل زدم به چشماش
"خواهش...میکنم...نکن"
گوشش و گرفت سمتم
"نشنیدم عزیزم"
داد زدم"خواهش میکنم اینکارو نکن"
صدام خیلی میلرزید
برگشت سمتم و اومد جلو صورتم
اشکام راهشو پیدا کرده بودن و تند تند رو گونم میریختن
"میدونی چیه؟"
چاقو رو رو بازم به حرکت دراورد که دادم در اومد
خیسی خون رو بازوم خیلی اذیتم میکرد
"جونگ کوک دلش واسه هیچکسی نمیسوزه"
چاقو رو تا بالای انگشتام کشید و ول کرد
از سوزش زیاد مدام تکون میخوردم تا ازاد شم
اما هیچی نمیشد...اشکام نمیزاشتن هیچی رو ببینم
چاقو رو زد به لباسم که هر چی خون بود خورد به لباسم و قرمز شده بود
چاقو رو گذاشت تو جیبش
برگشت بره که با تمام جونی که واسم مونده بود
لب زدم
"چرا؟"
وایساد اما برنگشت
"چرا اینطوری شدی؟"
صدای عصبیشو شنیدم
"یه جوری حرف نزن انگار منو میشناسی"
"نمیشناسمت اما میدونم اینطوری نبودی"
"تو هیچی نمیدونی هیچی"
با سرعت از اتاق خارج شد و من جیغ زدم
خیلی درد داشتم و مدام گریه میکردم
انقدر گریه کرده بودم و جیغ زده بودم که هیچ جا رو نمیدیدم و حس کور شدن بهم دست داد بود...
گلومم خیلی بد میسوخت، چرا من گیر این هیولا افتادم اخه مگه چه گناهی کردم که باید این بلا ها
سرم بیاد؟
شاید اون حافظه گم شدم کمکم کنه بفهمم چرا داره این بلاها سرم میاد
اما اونموقع فقط ده سالم بود
چیکار میتونستم بکنم؟!
سرم خیلی درد میکرد و نبض میزد خونم بند نمیومد
و همینجوری میریخت
حتی نمیتونستم بهش نگاه کنم
که کاش حداقل یکم انصاف داشت میومد زخممو میبست
صبر کن...کی؟اون؟امکان نداره من چقدر احمقم
حرفش تو گوشم زنگ خورد
"جونگ کوک دلش واسه هیچکس نمیسوزه"
اره نباید ازش انتظار دلسوزی داشته باشم کم کم چشام میرفت
اما نه نباید این اتفاق بیفته، اگه بیهوش شم یه بلای دیگه سرم میاره من دیگه طاقت ندارم
اما نمیشد نمیتونم
چشام بسته شد و تو تاریکی فرو رفتم
_____
*جونگ کوک*
داشت دور خودش میچرخید نفسای سنگین میکشید
حرفای اون دختر از ذهنش بیرون نمیرفت
`چرا؟`
`چرا اینطوری شدی؟ `
`میدونم اینطوری نبودی`
اینا دور سرش میچرخیدن...
راست میگفت اینطور نبود خودش نمیخواست...
لاایک کنیید خوشگلااا💖💖🍷😍
- ۴۶.۵k
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط