{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ꜰɪᴋᴀ: #آینده_در_گذشته

ꜰɪᴋᴀ: #آینده_در_گذشته
ᴘᴀʀᴛ: 02


ات با اخم از روی زمین بلند شد و خاک لباس‌هاش رو تکوند.

ات:«عالیه... فقط همین مونده بود وسط ناکجاآباد زمین بخورم!»

اطرافش رو نگاه کرد دشت بزرگی دورش بود و کمی دورتر چند خونه چوبی دیده می‌شد.

ات:«اوکی... یا من خوابم یا سر صحنه فیلم تاریخی افتادم.»

شمشیر هنوز توی دستش بود ات به شمشیر نگاه کرد.

ات:«همه اینا تقصیر توئه!»
با عصبانیت خواست شمشیر رو روی زمین بندازه اما پشیمون شد.

ات:«نه... تو الان تنها چیز ارزشمند اینجایی.»

همون موقع صدای چند نفر از پشت سرش اومد ات برگشت و دید حدود ده نفر با چوب، بیل و داس به سمتش میان جلوی همه یه پیرمرد ایستاده بود.

پیرمرد:«همونه! همون دیوییه که از آسمون افتاد!»
ات با ناباوری بهشون نگاه کرد..

ات:«دیو؟! من شبیه دیوام؟!»

یکی از مردها با ترس گفت..
مرد:«حتی لباساشم عجیبه!»

ات به لباس‌های خودش نگاه کرد..
ات:«این مانتوعه! عجیبه کجاشه؟!»

مردها چیزی از حرفاش نفهمیدن یکی از زن‌ها آروم گفت..

زن:«حتماً داره طلسم می‌خونه...»
ات دستش رو روی صورتش کشید.

ات:«خدایا چرا من؟»
پیرمرد یه قدم جلو اومد..

پیرمرد:«تو کی هستی؟»
ات:«اسمم اته من باستان‌شناسم.»

همه با تعجب به هم نگاه کردن..

پیرمرد:«باستان... چی؟»
ات:«اهم... ولش کنین. من از آینده اومدم.»

چند ثانیه سکوت برقرار شد بعد همه زدن زیر خنده.

مرد:«از آینده؟!»
زن:«حتماً موقع افتادن سرش به سنگ خورده.»

ات با حرص پاش رو روی زمین کوبید..
ات:«من جدی میگم! الان سال دوهزار و بیست و ششه!»

پیرمرد اخم کرد.
پیرمرد:«دختر، الان سال بیست و سوم سلطنت گوگوریوعه.»

ات خشک شد..
ات:«گو... گوگوریو؟!»

چند لحظه ساکت موند بعد ناگهان جیغ زد.

ات:«چیییی؟! من اومدم گوگوریو؟!»

همه با ترس چند قدم عقب رفتن یکی از مردها فریاد زد..

مرد:«دیو عصبانی شد! فرار کنین!»

و دوباره همه شروع به فرار کردن..
ات:«وایسین! من گاز نمی‌گیرم!»

اما قبل از اینکه بتونه دنبالشون بره، صدای سم اسب‌ها توی دشت پیچید..ات با تعجب به سمت صدا برگشت.

چند سرباز سوار بر اسب با سرعت به سمت روستا می‌اومدن.
دیدگاه ها (۰)

ꜰɪᴋᴀ: #آینده_در_گذشته ᴘᴀʀᴛ: 03ات با نگرانی به سربازهایی که ب...

ꜰɪᴋᴀ: #آینده_در_گذشته ᴘᴀʀᴛ: 04از زبان ات:حدود نیم ساعت بعد، ...

ꜰɪᴋᴀ: #آینده_در_گذشته ᴘᴀʀᴛ: 01ات با خستگی خاک روی دست‌هاش رو...

ꜰɪᴋᴀ #آینده_در_گذشتهᴄʜᴀʀᴀᴄᴛᴇʀꜱ :ا.ت × کیم تهیونگɢᴇɴʀᴇ :تاریخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط