پارت
پارت ۳۵:
اما از پشت یه خونه ای رد میشد که بچه ها دیگه داشتن از جاده رد میشدن ولی اما اون خونه که شبیه کلبه بود رفت لامصب خیلی خوشگل بود و بعد رفت سمتش داشت دید میزد که ... کامیلا - اون کیه که داره از پنجره نگاه میکنه که دوربین هم پشت درخت ها بود داشتن از وی فیلم میگرفتن که یه دفعه آب ریخت روی سر اما( تلافیشو سرت در میارم پررو😡😡) اما داد کشید که بچه ها برگشتن دیدند که خیس شدم که من خیلی ناراحت شدم دیدم وی آب ریخته خیلی عصبانی بودم جسی بل میخواست یه چیزی به وی بگه ولی استیسی گفت:ولش کن ارزش نداره.
که وی همچنان میخندید( روی آب بخندی چلغوز غول تَشَن) منم با پوزخند گفتم:بعدا حسابتو میرسم و وی خندشو قورت داد و با یه حالت التماس به من نگاه میکرد. و رفتم داخل کلبه لباسامو عوض کردم یه پیراهن گلبهی با گل های برجسته تا بالای زانوهایم بود با هرس پوشیدم و از خونه اومدم بیرون با خودم گفتم:اینا از اول یه نقشه بوده هه.
که به خودم اومدم دیدم بچه ها پیشمن و گفتن:چی شد و از این چرت و پرت ها منم گفتم میدونم چه جوری بهت بفهمانم.رفتیم توی جنگل رو دید زدیم اَی خِدا سارا لعنت بر تو کشتی ما رو با این عکسات( اه من که این همه عاشق عکسم این همه میندازم که تو میاندازی) یه دفعه ازپشت استیسی یه نفر ظاهر شد.
استیسی-کَمجَگیا( یعنی ترسیدم) اه بکهیون نمیتونی مثل ادم راه بری؟همون زده بودیم زیر خنده آخه اولین باره با اکسو اینطوری برخورد میکنیم .
اما از پشت یه خونه ای رد میشد که بچه ها دیگه داشتن از جاده رد میشدن ولی اما اون خونه که شبیه کلبه بود رفت لامصب خیلی خوشگل بود و بعد رفت سمتش داشت دید میزد که ... کامیلا - اون کیه که داره از پنجره نگاه میکنه که دوربین هم پشت درخت ها بود داشتن از وی فیلم میگرفتن که یه دفعه آب ریخت روی سر اما( تلافیشو سرت در میارم پررو😡😡) اما داد کشید که بچه ها برگشتن دیدند که خیس شدم که من خیلی ناراحت شدم دیدم وی آب ریخته خیلی عصبانی بودم جسی بل میخواست یه چیزی به وی بگه ولی استیسی گفت:ولش کن ارزش نداره.
که وی همچنان میخندید( روی آب بخندی چلغوز غول تَشَن) منم با پوزخند گفتم:بعدا حسابتو میرسم و وی خندشو قورت داد و با یه حالت التماس به من نگاه میکرد. و رفتم داخل کلبه لباسامو عوض کردم یه پیراهن گلبهی با گل های برجسته تا بالای زانوهایم بود با هرس پوشیدم و از خونه اومدم بیرون با خودم گفتم:اینا از اول یه نقشه بوده هه.
که به خودم اومدم دیدم بچه ها پیشمن و گفتن:چی شد و از این چرت و پرت ها منم گفتم میدونم چه جوری بهت بفهمانم.رفتیم توی جنگل رو دید زدیم اَی خِدا سارا لعنت بر تو کشتی ما رو با این عکسات( اه من که این همه عاشق عکسم این همه میندازم که تو میاندازی) یه دفعه ازپشت استیسی یه نفر ظاهر شد.
استیسی-کَمجَگیا( یعنی ترسیدم) اه بکهیون نمیتونی مثل ادم راه بری؟همون زده بودیم زیر خنده آخه اولین باره با اکسو اینطوری برخورد میکنیم .
- ۲.۸k
- ۰۹ مرداد ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط