آمدی اما دلم را کینه با خود برده بود
آمدی اما دلم را کینه با خود برده بود
آرزوهاییکه در قلبم پس از تو مرده بود
رفتی و از دوریت یعقوب ثانی من شدم
یوسفش را او مگر دست شما نسپرده بود
آمدی تسکین دهی گلهای باغ خانه را
آن همه گلهای رنگین بعد تو پژمرده بود
نصف سیب باغ احساس مرا چیدی به عمد
نصف سیبی راکه آدم اشتباهی خورده بود
رفتی واشکم درون مشک من خشکیده شد
قطره ی اشک مراحافظ فقط نشمرده بود
نقره داغم کردی و مجنون صحراها شدم
لیلی احساس من در سینه ام افسرده بود
آمدی تا بار دیگر زندگی را جان دهی
نامم اما از میان زندگان خط خورده بود
یوسـف_محـقق
آرزوهاییکه در قلبم پس از تو مرده بود
رفتی و از دوریت یعقوب ثانی من شدم
یوسفش را او مگر دست شما نسپرده بود
آمدی تسکین دهی گلهای باغ خانه را
آن همه گلهای رنگین بعد تو پژمرده بود
نصف سیب باغ احساس مرا چیدی به عمد
نصف سیبی راکه آدم اشتباهی خورده بود
رفتی واشکم درون مشک من خشکیده شد
قطره ی اشک مراحافظ فقط نشمرده بود
نقره داغم کردی و مجنون صحراها شدم
لیلی احساس من در سینه ام افسرده بود
آمدی تا بار دیگر زندگی را جان دهی
نامم اما از میان زندگان خط خورده بود
یوسـف_محـقق
۵۹۷
۰۵ اردیبهشت ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۳)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.