{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم

در میــان لاله و گـــل آشیـــانـــی داشتم

گــرد آن شمع طرب می سوختـم پروانه وار

پــای آن ســـرو روان اشـــک روانـــی داشتــم

آتشـم بر جــان ولی از شکــوه لب خاموش بود

عشــق را از اشــک حســرت ترجمــانی داشتــم

چــون سرشک از شــوق بــودم خاکــبوس در گــهی

چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم

در خــزان با ســـرو و نسرینم بهاری تازه بود

در زمیــن با مــاه و پرویــن آسمــانی داشتــم

درد بــی عشقــی زجانــم بـرده طاقت ورنه من

داشــتــــــم آرام تــا آرام جــــانـــــی داشــــتـــــم

بلبــل طبعــم «رهی» باشـــد زتنهـــایی خمــــوش

نـغــمـــه‌هــا بـــودی مــــرا تـــا هــم زبانـــی داشتــــم
دیدگاه ها (۳)

در قفس گم شده احساس پریدن شاید آسمان تشنه پرهای کبوتر با...

اینکه عشق اولت است یا آخر؛ فرقی نمیکند ... ماندش را باید بخ...

برای سفر به اصفهان رفته بودم . کنار سی و سه پل نشسته بودم ....

به یک زن احترام بگذارید، چون: میتوانید معصومیتش را در شکل ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط