{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ناخدای عشق

ناخدای عشق
___________________♡پارت ۱۶

ویو چویا
چشمام رو باز کردم و دیدم که تو بغل دازایم خواستم از تو بغلش بیام بیرون ولی نتونستم چون میخاستم بیشتر تو بغلش گرم شم

بعد ۴ ساعت

+دازای....دازای...
_ام....چیه
با صدای خواب الود
+دازای بیا برو صبحونه بخور
دازای به چویا با اخم کمرنگ نگاه کرد و گفت
_پس تو چی تو این چند روزا هیچی نمیخوری چرا
+چون میل ندارم
_باید داشته باشی میخای خودت رو بکشی
+نه......حالا بلند شو
_نمیخام بدو تو هم بیا یلا
+نمیخام چون میل ندارم مجبورم نکن
_باید مجبورت کنم چون تو دوست پسرمی
+باشه باشه برو من بعدا میام
_دوروغ میگی
+نه واقعا میگم
_باشه
دازای از روی تخت بلند شد و لباساش رو پوشید و رفت برای صبحانه نشست و شروع کرد به خوردن صبحانه و دید که چویا نیست عصبی شد و از میز صبحانه بلند شد و و رفت سمت اتاق رفت و در رو با لگد باز کرد که چویا از جاش پرید و گفت
+چته
_تو گفتی میای
+خوب نتونستم
دازای چویا رو از دستش میگره و به دیوار میکوبونه و اون رو بین خودش نگه میداره
_مگه بت نگفتم بیا
مچ دستش رو سفت فشار میده
+آخ....یکم یواش تر
دازای بیشتر فشار داد
+ایی* با گریه *
+ولم...کن...دازا..ی
_نمیکنم این تنبیهته چرا نیومدی چند روزه هیچی نمیخوری* با داد *
+چو...ن
_چون چی میخای خودت رو به کشتن بدی ها
دازای دستش رو بیشتر فشرد
+دازای.......هق.....دستم.....لطفا *گریه کردن*
دازای وقتی اشکاش رو دید دست چویا رو ول کرد و آروم بوسیدش و زود بوسه رو شکست
_همین الان میرم برات صبحونه میارم باشه بعد میخوری و برام تعریف میکنی باشه که چرا غذا نمیخوری
+با..شه



ادامه دارد
دیدگاه ها (۲۴)

سی تایمون مبارککک🥳🥳

ناخدای عشق ____________________♡ پارت ۱۵_تو یک کاری میکنی بد...

آینه جادویی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط